"در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم؛ در روزی دلگیر و سرد در زمستان 1975. آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیواری سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچه کنار مسیل یخ بسته نگاه میکردم. از آن روز زمان زیادی میگذرد، اما حالا متوجه شدهام اینکه میگویند گذشته فراموش میشود، چندان درست نیست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز میکند. حالا که به گذشته برمیگردم میبینم بیست وشش سال آزگار است که دارم دزدکی به آن کوچه متروک نگاه میکنم."
بادبادکباز، خالد حسینی
تقدیم به همهی آنان که این روزها دزدکی به خیابانهای خونین شهرمان نگاه میکنند.
اینجا تهران است؛ آنکه حکم قتل بی محاکمهی تو را دارد، هر کریه چهرهی بی نام و نشانی است که باتوم به دست کنار خیابانهای شهرت ایستاده است. اینجا تهران است. صدای تیر میآید. نیروی گارد ویژه، نیروی سپاه، نیروی بسیج، و نیروی لباس شخصی شهر تو را تصرف کرده است. اینجا تهران است. بوی گاز اشک آور میآید. ایستادن ممنوع شده است. حرف زدن، تماشا کردن، عکس گرفتن ممنوع شده است. لباس سیاه ممنوع شده است. سبز ممنوع شده است. عزاداری ممنوع شده است. اینجا تهران است. سر کوچه را نگاه کن چماقی نباشد. درب خانه را سه قفله کن. پردهها را بکش. میخواهم شمعی روشن کنم. میخواهم گریه کنم.
برادرم عزادار است. نامش نمیدانم یاسر بود یا آرش. دوستش را میگویم که دیروز جلوی درب خانهشان گلوله خورده است و مادرش که برای نجات او رفته است نیز با گلوله کشته شده است. یکی به آمارتان اضافه کنید و یادتان باشد فردا بیانیهی دیگری بدهید! راستی تا یادم نرفته است، خبر خوشی دارم. شنیدهام خدا هم بیانیه داده است!
دیروز بر فرق سرت که کوبیدند، جهان نظاره کرد؛ آن گلولهها که در جانت نشست، محکوم کرد؛ تجاوز به حریم امن خانهات، و گریه و فغان فرزندت جهانیان را سوگوار کرد. بیانیهها سر دادند اهالی دور و نزدیک، برایت شمع روشن کردند، و سوگند خوردند فراموشت نخواهند کرد. دیگر چه میخواهی؟
این دل لاکردار چه بالا و پایین میرود. این نفسها چه کوتاه شدهاند و این بغض چه میفشارد گلو را و نمیترکد. زمان چه وزنی دارد این روزها و چه سنگین میگذرد. چسبیدهام به این دنیای مجازی و همه تن، چشم شدهام و میکاوم این صفحات را، شاید که خبری! چهار ساعت مانده به ساعت چهار سی خرداد هشتاد و هشت است و من انگار در مرکز جهان ایستادهام و این همه نگاه حیران را بر نمیتابم. من میترسم؛ برای خودم و برای همهی کسانم. من وصیتنامهام را ننوشتهام؛ کتابهایم را به کسی نبخشیدهام و با دوستانم خداحافظی نکردهام. کتاب من هنوز روی میزم باز است و یک ماه مانده تا پایان بیست و سه سال درس خواندنم را جشن بگیرم. من هنوز نمیدانم چرا تاریخ سنگین صد سال آزادیخواهی اینطور با روز و شب من گره خورده است و من چطور در میانهی این کارزار قرار گرفتم؛ و نمیدانم پدران و مادرانمان سی سال پیش چرا به خیابانها ریختند؛ و هنوز به یاد دارم که همیشه با هر خشونتی مخالف بودهام. اما میدانم من امروز ساعت چهار به خیابان میروم؛ نه برای اینکه کسی را سر جایش بنشانم؛ نه برای اینکه بگویم " بکشید ما را، ملت ما بیدارتر میشود"؛ نه حتی برای دموکراسی و آزادیخواهی؛ من امروز به خیابان میروم برای آنها که این روزها فریاد میزنند "نترسین، نترسین، ما همه با هم هستیم." من میترسم اما میروم؛ برای همهی دلاوریها و قهرمانیهایشان، برای آنها که این روزها برادر و خواهر و خویشانم شدهاند؛ و برای او که غیورانه استاده است تا بسوزد تمام. من امروز میروم تا از این ملت عقب نمانم؛ تا یار نیمهراه نباشم. من امروز میروم و بر میگردم؛ و شب که بر گردم باید بقیه درسهایم را بخوانم، درب خودکار و قلمم هنوز باز است، پنجرههای مجازیم را باز میگذارم، بی بی سی روشن است، چایی میگذارم تازه دم باشد تا برگردیم، منتظرم باشید، زود برمیگردم.
درد من امروز ناامیدی و یاسی نیست که سالهاست بدان خو گرفتهام؛ فریاد من از جفا و بیعدالتی نیست که جز آن ندیدهام؛ بیم من امروز از قدمهای لرزان و آوای هراسانم است در این انتخاب که هرچه خواستم از کناره بروم نگذاشتند و نمیگذارند. لحظاتی شده است این روزها که هر آنچه عمری رشتهای از توجیه و دلیل نتوانستن پنبه میشود؛ که دیگر نه میتوانی نبود همصدا و همراه را بهانه کنی و نه اینکه همهی ناتوانیها و سستیهایت را به پای رهبری ضعیف بنویسی. این روزها قبل از هر چیز، تکلیف توست که با خودت روشن میشود؛ حتی اگر هیچ کس دیگری جز تو نداند که چه تصمیمی گرفتهای. این روزها هر چه بگویی یا نگویی، هر راهی که بروی یا نروی، هر دستی که بفشاری یا پس برانی، در تاریخ ثبت خواهد شد و هیچ جای انکاری نخواهد ماند. این روزها تو مجبور به انتخابی؛ انتخابی که حتی اگر فرسنگها از این دیار هجرت کنی، با تو خواهد آمد. امروز روز فلسفه و تئوری نیست که فریادی که تو را میخواند و دستی که به یاری دراز شده است؛ فریادی است که عمری در گلو خفه کردهای و دستی است که بودنش را همیشه منکر بودهای. امروز مسئله دیگر سکون یا حرکت نیست؛ که چندی است این حرکت آغاز شده و با تو یا بدون تو ادامه خواهد یافت. مسئلهی امروز تویی که با آن همراه شوی یا نه. فردای این جنبش، با تو یا بدون تو، رقم خواهد خورد؛ عاقبت توست که با تصمیم این لحظهات رقم خواهد خورد.
"فرار کنین! فرار کنین!" دلت هری میریزد پایین، بر میگردی و جمعیت را میبینی که به سوی تو میدود! ترس، وحشت، اضطراب نفست را بند میآورد؛ در کمتر از کسری از ثانیه تمام تصاویر و صحنههایی که دیدهای و شنیدهای از جلوی چشمانت میگذرد؛ باتوم، درد، گاز، اشک، گلوله، خون، فریاد، فریاد. در همان کسر ثانیه راههای مقابله با گاز اشکآور، راههای فرار، نشانههای شناسایی افرادی که باید از آنها گریخت، و هر آنچه این روزها از دفاع شخصی آموختهای، در ذهنت مرور میشود. باید بدوی، باید فرار کنی، برای زنده ماندن آنچه در کف داری همین دو پاست که امروز ضامن جانت شده است. همهی اینها هنوز در همان کسر ثانیه است و تو هنوز بر جا ماندهای که چه کنی، که فریادی و صدایی تو را میخواند: "نترسین، نترسین، ما همه با هم هستیم.” نفسی که حبس شده بود در سینهات، فریاد لرزانی میشود و میپیوندی به امواج خروشانی که قامتت را راست میکند و دلت را قرص. به کجا بگریزی که پناه تو جز این فریاد و این دستانی که به هم گره شده است، نیست. آرام میگیری و آرام میگیرند. گرمای شیرینی فرایت میگیرد و به یاد میآوری: " کی از گرگ بد گنده میترسه؟ کی از هیکل و هیبتش میلرزه؟ ما حالا با هم هستیم؛ همه مثل هم هستیم؛ رفیق و یار یکدل، همیشه با هم هستیم؛ نه از گرگ بد گنده میترسیم؛ نه از هیکل و هیبتش میلرزیم!"
چه احساسات نابی را این روزها تجربه میکنیم!
دیروز تیم ملی ما، فارغ از نتیجه، برد؛ امروز ما، فارغ از نتیجه، برندهایم. من این پیروزی را زمانی که به دریای سبز خیابانها می پیوندم، حس میکنم؛ در آرامش و امیدی که این جمع را به حرکت وامیدارد، میبینم. من این پیروزی را، هر شب سر ساعت ده میشنوم؛ آنگاه که فرا میخوانی و همراه میشوند. من این پیروزی را در خود میبینم که به یک باره همسایه و محله و شهر و کشورم را پیدا کردم؛ همان همسایهها که تا دیروز همه بیرنگ و بیخاصیت بودند و روز به روز، بیشتر رنگ و محتوی پیدا میکنند؛ که دیگر میدانم، پشتبام سمت راست، آقای میانسالی دارد که تنها میآید؛ دو خانه آنطرفتر سه خانمند که کمی دیرتر میآیند؛ اینطرف اما، چند مرد جوانند که خوب همراهی میکنند و آن سوی کوچه چند خانه آنطرفتر صدای جمعی دختر و زن جوان است که تو را به حمایت میخواند. بعد مثل این قدیمها که میگفتند و فقط شنیده بودیم، میبینی خانم همسایه از روی هره دو بام به اینطرف آمده است. یا اینکه آنطرفتر پسرهای محله جمع شدهاند و پچ پچ میکنند. سر شب همسایهی روبرویی میآید و فیلتر شکن میخواهد، و آن دیگری از پایین صدا میکند که شبکه خبر را ببینید.
و تو که ده سال است در این کوچه بن بست زندگی میکنی و هرگز محلهای نداشتهای؛ یکمرتبه چه حس تعلقی میکنی به این محله، به این شهر، و چه حس میکنی که ایرانی هستی! تو که سالهاست به دنبال جایی میگردی که "بیاویزی قبای ژندهی خودرا" و گوشت پر است از "که میگوید بمان اینجا، که میپرسی به کجا این شب تیره بیاویزم قبای ژندهی خود را؟"؛ تو که در خفقان و ترس و سکوت بزرگ شدهای و یأس بزرگ و نفسگیر "هیچکاری نمیتوان کرد"؛ که "این ملت با صدای اولین تیر هوایی میترسند و به کنج خانههایشان میروند"؛ که "هرچه بر سر ما بیاورند، صدای کسی در نمیآید"؛ که"گرد مرگ ریختهاند در این مملکت”، که "باید رفت، همه رفتهاند"؛ به یکباره هموطن و همآوا پیدا میکنی. میبینی بعد از دو روز که زدند و شکستند و بردند، که جرات سر بلند کردن و نگاه کردن هم نداشتی، در روزی که هر تهدیدی که ممکن بود کردند و خودت هم از ترس داشتی زنده زنده میمردی، سیل جمعیت به همراهیت آمد. چه امنیتی دارد در میان این جمع بودن؛ چه احساس غرور میکنی از بودنت، از بودنشان. و آنوقت، تویی که از این "جبر جغرافیایی" بیزار بودی؛ که کم کم تن داده بودی به تنهایی و بیکسی؛ که "هر روز یک شماره تلفن از دفترت خط میخورد که رفت آن سر دنیا"، یک باره میبینی همهی رفتگان با تو و همصدا با تو فریاد میزنند که ما ایرانی هستیم! آن وقت تیم فوتبال کشورت هم "ملی" میشود برایت، افتخار میکنی به شجاعتشان؛ آن وقت شجریان و داریوش و نامجویت هم ملی میشوند؛ آن وقت پی ام سی ات هم ترانه ملی پخش میکند. آن وقت میدانی که دیگر هرچه هم که بشود، فارغ ار نتیجه، تو بردهای!
من زنده ام! بعد از اون آستانه فصل سردی که نوشتم، طوفانی شد که نگو! از اون طوفان کم و بیش در اومدم و الان خوبم. اما تا شهریور سال آینده فکر نکنم دیگه بتونم اینجا بنویسم. بازهم یک بار دیگه همه آرزوها و شادیها و لذتهای زندگی موکول می شه به بعد از امتحان!
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی.