- خسته ام! گاهی احساس می کنم انبوهی از کار روی سرم آوار شده انگار و نمی گذارد نفس بکشم! تمام روز و شب درگیرم! نه فرصتی برای خلوتی و نه آرامی برای این دل نا آرام!
- این همه کار روی سرت آوار کرده ای شاید، تا فرصتی برای خلوتی نماند!
- فرصتی برای خواندن، برای نوشتن، و برای فکر کردن شاید!
- اگر اینقدر کار نمی کردی، اگر فرصتی داشتی، به چه فکر می کردی؟ از چه می گریزی؟
- در زندگی غرق شده ام! کارهایم از هم پیشی می گیرند! خود را در آنها محصور کرده ام! و در پشت این حصار، همان حفره سرد مکنده است! از آن است که می گریزم! از سرمایش! از سیاهیش! و از جادوی مکنده اش!
- از مرگ می گویی؟
- از نبودن، نیست بودن، هیچ بودن! و از سرمای نافذش که در هر نفس و در هر حرکت می خزد! و همه نشاط زندگی را در خود می بلعد!
- تا زنده ای مرگی وجود ندارد!
- زندگی از این پایان اثر می گیرد!
- مرگ پایان زندگی است! نه خود زندگی!
- زندگی در مرگ فنا می شود!
- و چه کسی گفته است که هر چیز فانی بی ارزش است؟
- در این فراخنای نیستی، و پهنای ازلی ابدی اش، زندگی چون چشم برهم زدنی است!
- و در این چشم بر هم زدن ما زنده ایم! زنده ایم، و از این زنده بودن لذت می بریم!
- هر چه بیشتر لذت این زندگی را مزه مزه کنی، از نبودنش بیشتر می ترسی! هرچه زنده تر باشی، سختتر می میری!
- من مرگ را پذیرفته ام! همانطور که زندگی را پذیرفته ام! و این هر دو را تجربه می کنم! یکی دیگری را از من نمی گیرد!
- تو مرگ را فراموش کرده ای! و تلاش من هم همین است!
- اما من مثل تو، از ترس مرگ خود را درزندگی و کار مدفون نکرده ام!
(..... ادامه دارد.)
کدام قله کدام اوج؟!
مگر تمامی این راه های پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند؟!
در این شماره شهروند امروز مصاحبه ای است با دکتر سعید پیوندی، استاد دانشگاه سوربن، در مورد اعتصابات اخیر دانشجویی فرانسه، که با خواندنش حس عجیبی پیدا کردم! حسرت بود شاید، اما بیشتر حیرت بود انگار!
در این مقاله آمده است: دانشگاه های فرانسه توسط سه شورا ی اصلی اداره می شوند که این شوراها عبارتند از "شورای زندگی و تحصیل دانشجویان"، "شورای علمی" و "شورای ادارای". در هر سه شورا دانشجویان نماینده دارند. .... در فرانسه اصولا مقوله برخورد امنیتی با دانشجویان، چه از داخل و چه از خارج دانشگاه نداریم. ورود نیروهای امنیتی به داخل دانشگاه فقط و فقط با اجازه شورای دانشگاه ممکن است. حتی رئیس جمهور هم نمی تواند چنین اجازه ای را صادر کند.....
خلاصه اینکه آنجا که اینجا نیست، ممکن است آسمانش رنگ دیگری باشد!
می گویند چرا نمی نویسی؟ و هر بار می گویم می نویسم! امروز! حتما! ولی هر بار حتی این صفحه سفید را باز می کنم و باز نمی نویسم! می گویم فردا! حتما!
د ر این دو هفته، هیچ فیلمی ندیده ام، هیچ کتابی نخوانده ام، مجلاتم بیشتر شده و کمی هم خاک گرفته، حس جدیدی نداشته ام، فکر جدیدی نکرده ام و دوست ندارم اینجا از نداشته هایم حرف بزنم! از غرغر کردن خسته ام! از شاکی بودن، از بهانه آوردن لابد! نمی خواهم بگویم که نمی شود از هشت صبح تا شش عصر کار کنی، بعد پنج شش ساعت درس بخوانی، بعد دو سه ساعت کارهای عقب افتاده ات را انجام دهی، بعد هم به امور روشن فکرانه ات بپردازی!
ولی واقعیت دارد! با فرار کردن از واقعیت، بر آن صحه می گذاریم و آن را ادامه می دهیم! برای تغییر هر چیز اول باید آن را شناخت! باید پذیرفت! دردش را حس کرد؛ تا شاید این درد کاری بکند! روزنه ای شاید!
به امید آن روز!
یک، دو، سه، چهار، .... یازده! مشکل این مجله هاست! خیالم از بابت کتابهای نخوانده و فیلم های ندیده راحت است! آنها در قفسه های کتابخانه مرتب و منظمند و مشخص نیست کدامها از لحظه خریداری دست نخورده اند! یا اینکه چند ماه از ورود آنها می گذرد! هر ماه هم در خانه ات را نمی زنند که شماره بعدیشان رسیده باشد! تنها نمایشگاه کتاب هر سال بود که یادت می آورد یک سال گذشت و هنوز کتاب های پارسال خوانده نشده اند، که آن هم امسال آرام و ساکت گذشت!
این مجله ها اما، که روی هم گوشه میز انباشته شده اند، ...

چه خوب شد که "فریاد مورچگان"، آخرین فیلم محسن مخملباف، را دیدم! نه به این خاطر که مدتها بود فیلم های مخملباف را ندیده بودم و افسوس می خوردم؛ نه به این دلیل که فیلمی هوشمندانه و زیبا بود؛ و نه اینکه حتی از دیدن فیلم لذت برده باشم! تنها به این دلیل ساده و مهم که تکلیفم با خودم و مخملباف روشن شد! و جایی برای اما و اگر نبود و شک و شبهه ای نمی ماند که لابد فیلم، هنری بود و سنگین و ما نمی فهمیم!
مدتها بود مخملباف با ما نبود! از "سکوت" بود شاید یا "سفر قندهار"! ولی هر بار می گفتم که لابد فراتر از درک ماست! راضی کردن دیگران البته مشکلتر بود! اما مخملباف با "فریاد مورچگان" خیال همه را راحت کرد! فیلمی به غایت شعارزده و سطحی، آنچنان که حتی درمقام خطابه نیز قابل قبول نیست! مخلوط درهمی از تصاویر و سخنان زیبا و بی ربط که بی هیچ ظرافتی از پی هم می آیند!
حیف از مخملباف!
کل نوشته های من در سال ۱۳۸۶ ، کمتر از ۳صفحه شده و دفتر یادداشت های روزانه ام پر از حرف های ننوشته است! درست مثل دفتر پارسال و ... و با دیدن این دفترهای سفید به قول سروش صحت، گاهی به خودم می خندم، ولی بیشتر گریه ام می گیرد!
قبلا اینطور نبود! هر روز حرفی برای نوشتن بود و تا نمی نوشتم آرام نمی گرفتم! نمی دانم این روزها فرصتی برای نوشتن نیست یا حرفی برای گفتن نمانده! و یا اینکه شاید دل نا آرامی ....
این وبلاگ هم بهانه ای است! بهانه ای برای نوشتن! برای فکر کردن! و برای اینکه هر از چندی خلوتی کنم و از حال دلم بپرسم!