تبليغاتX
کلمه
من معتاد شده ام!
مواد اعتیادآور اغلب ۲ خصوصیت عمده دارند: ۱-آرام کننده و تسکین بخش دردند! ۲- شادی آورند!

انسان معتاد ۲ خصوصیت عمده دارد: ۱- هر روز به مقدار بیشتری از ماده اعتیادآور احتیاج دارد! ۲- از زندگی و سایر علایقش برای رسیدن به ماده مورد نظر می گذرد! به عبارتی از کار و زندگی می افتد!

من معتاد وبگردی شده ام!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 21:26  توسط کلمه  | 

باز هم اتفاق افتاد!

 

Jonathan Glazer           2004

 

 

 

 

 

 

ظاهرا فرقی نمی کند داستان غیبگویی باشد، یا احضار ارواح، یا تناسخ! هربار کسی از آنچه دوست داریم باور کنیم استفاده می کند و چه ساده باور می کنیم! و با وجود سر نخ ها و شواهد زیادی هم که می دهد، انگار اصلا نمی شنویم! ظاهرا هر چقدر هم همه سعی می کنند بگویند در چنین شرایطی حتما کسی دروغ می گوید، گوشمان بدهکار نیست! 

مدتیست این داستان ایزاک آسیموف (که در پست فیلم شعبده باز خلاصه اش را نوشتم) انگار تصمیم دارد خودش را ثابت کند! و از همه جالبتر اینکه هیچ فرقی هم ندارد! هربار با همان جدیت دروغشان را باور می کنم!

یادم باشد اینبار هر وقت اتفاق عجیبی افتاد که آرزویش را دارم، همانجا شک کنم! شاید اینبار دیگر فریب نخورم!    

2 نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 0:7  توسط کلمه  | 

انگار بیضایی از ناامیدی هم ناامید شده است دیگر!

 

تئاتر افرا یا روز می گذرد؛

به کارگردانی بهرام بیضایی، تالار وحدت

 

 

 

بهرام بیضایی را همه می شناسیم و بر استادی و هنرمندیش در نگارش و کارگردانی شکی نداریم. این بار نیز مثل همیشه تمام لحظات تئاتر تاثیرگذار است؛ بازی ها عالی، مکالمات به یادماندنی و شخصیت ها جذاب و دوست داشتنی است.

افرا اما همان حکایت همیشگی بیضایی است! همان حکایت گلرخ کمالی (سگ کشی)، لیلا دختر ادریس و همه زنانی که قهرمانان داستان های اویند! زنانی اسطوره ای و اهورایی! زنانی محکم، قوی، زیبا و پاک که دنیا قدر آنان را نمی داند! و بعد به بهانه ای پاکی و صداقت آنها زیر سوال می رود یا به بازی گرفته می شود و می ماند قدرت آنها که در مبارزه ای نابرابر، اغلب با همه مردم، خرد شود! و بیضایی با چه دقتی جزئیات این خرد شدن زنان قهرمانش را تصویر می کند! و در پایان اگرچه اغلب پاکی و بی گناهی آنها ثابت می شود، اما مرهم دلی نمی شود! آنها تنها، خسته، دردمند و زخم خورده اند! و این زخم چه جانکاه است که اغلب از کسی است که دوست می داشتند!

تحلیل این فانتزی هرچه باشد، آنقدر تکرار شده است که انگار بیضایی حرف دیگری ندارد و انگار هر قدر هم این حرف را به الفاظ مختلف می گوید دردی دوا نمی شود! 

اما این بار انگار پایان دیگری داشت این ناامیدی و دل شکستگی! این بار قهرمان داستان به امید کسی بود که می آید!

من خواب دیده ام که کسی می آید!                                                                                   کسی که مثل هیچ کس نیست!

و این کسی که آمد کسی نبود جز امید او، که او را توان داد تا تن به ذلت ندهد! و در پایان، در حالی که جز بدبختی و دردمندی نمانده بود، آن امید تجسم یافت و آمد تا ناجی و شفا دهنده باشد و بر هر دردی مرهم! 

انگار بیضایی از ناامیدی هم ناامید شده است دیگر! هرچند کمی از مسئولیت این پایان را هم می خواهد به گردن چپ و راست و دیگران بیندازد، اما بیضایی که ما می شناسیم به حرف این و آن نمی نویسد! این بار اما انگار دیگر تاب تحمل این جراحت را ندارد! کسی را آرزو می کند که بیاید و در این آرزو پیش می رود! تفکر اسطوره اندیش تغییری نکرده است! اما این بار می خواهد به دامان جهان رویا پناه برد! دیگر فانتزی نه، که زندگی فانتزی گونه است!

شاید هم حق با بیضایی باشد! حالا که نه می شود کسی را از بیرون محله وارد کرد، نه می توان افرا و خانواده اش را از محله بیرون برد، نه اینکه محله قرار است حالا حالاها عوض شود، نه می شود مثل Dogvill همه محله را به آتش کشید، شاید همان بهتر که چشمانمان را ببندیم و با رویاهایمان زندگی کنیم!

درمانی نیست اگر، تسکینی شاید!

تسکینی اگر باشداما، دردی نمی بینی که درمانی جویی!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 1:6  توسط کلمه  | 

شعبده باز Illusionist

 

 

فیلم شعبده باز (Illusionist) ساخته نیل برگر، ۲۰۰۶، را ببینید!

(اگه ندیدید اول ببینید و بعد ادامه این پست را بخونید!)

 

 

ا

 

 

ین فیلم من را یاد داستانی کوتاه از ایزاک آسیموف می اندازد! در این داستان عده ای دور هم جمع می شوند و معما طرح می کنند! روزی رئیس پلیس منطقه معمایی طرح می کند! او می گوید که معمایش حقیقت دارد! و واقعا اتفاق افتاده است! داستان به این صورت بوده که فردی به اداره پلیس خبر می دهد که او از غیب اطلاع دارد و می داند که فردا در شهر مجاور آتش سوزی بزرگی می شود! او را دستگیر می کنند و تا صبح از او مراقبت می کنند. صبح خبر می رسد که بله! در شهر همسایه آتش سوزی مهیبی شده است! فکر می کنید چه رخ داده است؟ ( شما چی فکر می کنید؟)

هر کس نظری می دهد؛ شاید او هم دستی داشته است!؛ یا مقدمات این آتش سوزی قبلا فراهم شده!؛ یا ... رئیس پلیس می گوید نه! هیچ کدام از اینها نیست! چون ما بررسی کردیم و اصلا در آتش سوزی انسان دخالتی نداشته است! علت آتش سوزی صاعقه بوده است!

سکوت سالن را فرا می گیرد! همه با خود می اندیشند یعنی پس واقعا از غیب خبر داشته است! ناگهان از انتهای سالن جوانی می گوید من جواب معمای شما را یافتم! شما دروغ می گویید!

رئیس پلیس لبخندی می زند و می گوید: بله! من دروغ گفتم!

آسیموف در پایان کتاب می گوید از آن زمان همیشه در چنین مواقعی که دلیلی عقلانی برای چیزی پیدا نمی کنم می گویم: حتما کسی در این میان دروغ می گوید!

در فیلم شعبده باز اما تا نیمه فیلم ما فریب نمی خوریم! هر چند در بسیاری از شعبده هایی که انجام می شود چگونگی آن را نمی فهمیم، مطمئنیم که ترفندی در کار است! و هرگز شک نمی کنیم که مثلا شاید درختی وسط صحنه آفریده می شود! حیرت می کنیم، به هیجان می آییم، ولی باور نمی کنیم!

اما در نیمه دوم فیلم زمانی که پای احضار ارواح پیش می آید، انگار همه یادمان می رود شعبده ای بود و شعبده بازی! نه تنها حاضرین در صحنه نمایش و شعبده، که ما هم باور می کنیم که او با ارواح ارتباط واقعی دارد! ذهنمان آنقدر تشنه برقراری ارتباط با دنیای بعد از مرگ است، که به راحتی فریب می خورد! و از همینجاست که شعبده باز و آقای نیل برگر موفق می شود! حالا شعبده باز برود اعلام کند و قسم بخورد که هر چه هست فقط شعبده است! آقای برگر مرتب این جمله را از زیان همه در فیلم تکرار کند! مگر باور می کنند! مگر باور می کنیم!

و در پایان فیلم زمانی که سربازرس پی می برد که چه فریبی خورده است، که چه فریبی خورده ایم، یاد این جمله افتادم که حتما کسی دروغ می گوید!

در طول تاریخ انسانها برای سوال های بی جوابشان داستان سرایی کرده اند! و آنها را بیش از هر واقعیتی باور کرده اند! امروز هم حتی زمانی که انسانی دچار فراموشی و دمانس می شود، افسانه پردازی (Confabulation) می کند و نقاط تاریک ذهنش را پر می کند! برای ذهن انسان ندانستن از هر دانسته ای اضطراب آورتر است! انسان می خواهد سرنوشتش را بداند، آینده اش را پیشگویی کند، بداند بعد از مرگ چه می شود و برای یافتن پاسخی برای این سوالها، بی تابانه جستجو می کند! حالا دیگر فرقی نمی کند جوابش را در کتابها پیدا کند یا نزد فال گیرها، در فلسفه یا ستاره شناسی! او جوابی می خواهد که باور کند و بعد از آن مشکل بتوان آن باور را از او بازپس گرفت!

  

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 22:48  توسط کلمه  | 

چه بی رحم!

قتل عام، جنگ، غارت، کوره های آدم سوزی، کشتن هزاران هزار انسان بی گناه، بی هیچ احساس ناراحتی، بی هیچ دردی! انگار که اصلا نمی بینند این کودکان معصوم، این زنان و مردان بی گناه چه رنجی می کشند! چه دردناک گریه می کند آن طفل خردسال قبل از مرگ! و چه شیرین می خندد آن دختر نوجوان در آخرین لحظات حیاتش! آن یکی انگار تازه عاشق شده است و چه رویاها دارد! و آن دیگری چه مشتاقانه به زندگی نشسته است! 

چه می شود انسان را که این چنین بیرحم می شود گاهی؟! و چشم می بندد بر این همه و چه آسان این رنج و درد را بر دیگری هموار می کند! شاید تنها با این دلیل ساده که جنگ است و او دشمن! یا گاهی می خواهد اصلاح نژادی کند! یا ظالمان را مجازات کند! یا...! کم نبوده است در طول تاریخ این قساوت ها!

و این جانیان و آدمکشان تاریخ چگونه چنین شده اند که حتی لحظه ای دلشان نمی لرزد؟! به راستی آیا چنین نیست که اینها درکی از رنج و درد دیگری ندارند؟ یا اینکه اصلا از درد و رنج آنها لذت می برند؟! و آیا این هر دو نوعی بیماری نیست؟!

پاسخ این است: نه! نیست! این جانیان و آدمکشان چه تفاوتی مگر با ما دارند؟! مگر نه این است که ما بدکاران را مجازات می کنیم برای ریشه کن کردن بدی؟! مگر موقع اعدام جانیان و آدمکشان دست و دلمان می لرزد؟! مگر زمانی که برای حفظ جان خود، دیگری را با هر آن چه داریم از خود می رانیم نمی دانیم که او درد می کشد؟! مگر تقبیح می کنیم زمانی که مادری برای حفاظت فرزندش، با چنگ و دندان می جنگد؟! مگر انتظار داریم او به درد و رنج دیگری فکر کند؟! و مگر زمانی که چاقوی جراحی دستمان می گیریم تا پای عفونی را ببریم، از قساوت سخنی می گوییم؟!

انسان ها همه برای رسیدن به آنچه از دل و جان بدان باور دارند، هرچه در توان دارند انجام می دهند. و این میان تفاوت تنها در آن چیزی است که بدان باور دارند، نه در میزان قساوت یا بی رحمی آنها! به خودمان دروغ نگوییم! انسان قسی القلب تر از اینهاست! تنها اگر دلیلی داشته باشد!

        

2 نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 0:10  توسط کلمه  | 

غر که می توانیم بزنیم!

" معلوم نیست تو این تهر ان آدم چطوری زنده می مونه، این وضع آلودگی هوا، این طرز رانندگی، این شلوغی و جنگ اعصاب، .... این هم تلویزیونمونه! با این سریال های آبکی.... اون هم سینمامونه! هیچی نگم بهتره! .... این هم درس و مشق بچه مونه! معلوم نیست این جبر و مثلثات چه دردی را می خواد ازش دوا کنه! ....اون یکی هم مثلا رفته دانشگاه، نه شغلی داره، نه کسی ازش می پرسه خرت به چند؟!.... اون یکی هم که دکتر شده رفته معلوم نیست کدوم جهنمی طرحشو بگذرونه! .... این هم وضع زندگیمونه! با این همه اضافه کاری هر ماه هشتمون گرو نه مونه! .... دیگه همه چیمون باید به هم بیاد دیگه! "     

می گویند ما ایرانیها غرغرو هستیم! هر دو نفری که به هم می رسند، فرقی نمی کند در تاکسی باشد یا مهمانی، شروع می کنند به غر غر کردن! انگار که بهترین راه برای برقراری ارتباط و شروع صحبت باشد! کمی شبیه اینکه در خیلی از جاها که اینجا نیست، مثلا از آب و هوا حرف می زنند! 

 می گویند آنچه یک ملت را ملت می کند، زبان، دین یا تاریخ و فرهنگشان نیست! بلکه احساس تعلق و همبستگی شان است! احساس اینکه "ما با هم ایم"! با هم زندگی می کنیم؛ با هم کار می کنیم؛ گاهی شادی می کنیم و جشن می گیریم؛ گاهی هم گریه می کنیم و به غم می نشینیم؛ مشکلاتمان مشکلات همه مان است؛ پیروزی هایمان افتخار همه مان است؛ خلاصه کمی شبیه یک خانواده!

در خانواده خود اگر با مشکلی مواجه شویم، یا چیزی باب میلمان نباشد، سعی می کنیم مشکل را حل کنیم؛ یا به نحوی با دیگران کنار بیایم؛ می دانیم گاهی هم بقیه با ما کنار می آیند. اما اگر مثلا پدر یا مادر زورگویی داشته باشیم، که هیچ اهمیتی به نظر ما ندهد، مشکلاتمان را در نظر نگیرد، علایقمان را نادیده بگیرد، و حتی در جزئی ترین مسائل شخصی زندگی مان دخالت کند و آنها را با میل و سلیقه خودش تنظیم کند، آن حس تعلق کمی آسیب می بیند! و اگر وضع به همین منوال پیش برود، یا دل کنده از آن خانه می رویم یا هیچ کاری که نتوانیم بکنیم غر که می توانیم بزنیم!

می گویند چه خوش بختند آنها که رفتند و چه خوش بختند آنها که ماندند! این وسط ماییم که نه رای ماندن داریم و نه دل رفتن!    

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 20:20  توسط کلمه  | 

زندگی دوگانه!

راست می گفت! زندگی دوگانه یعنی همین!

فکر می کنم این زندگی فانی و بی معنی است، اما این چنین خود را در آن غرق کرده ام! می گویم ارزش های زندگی نسبی است، اما به خوب و بد مطلق باور دارم! از اهداف مهم و بزرگ حرف می زنم، اما در تار و پود روزمرگی تنیده شده ام! اینجا که هستم را خوش ندارم، اما ریشه های بودنم را بیش از پیش محکم می کنم! می گویم بزرگترین مشکلم این است که وقت ندارم، اما کارهای جدید به برنامه ام اضافه می کنم! کارهایی که برایم مهم هستند را نمی کنم؛ کتاب هایی که دوست دارم را نمی خوانم؛ دوستانی که دوست دارم را نمی بینم؛ ...

انگار اصلا خودم را گم کرده ام! دیگر نمی دانم چه می خواهم! راستی چند وقت است از ته دل نخندیده ام! یا از آن بدتر، از ته دل گریه نکرده ام! یا دست و پایم را گم نکرده ام! یا اینکه با تمام وجود بترسم، چیزی بی اندازه نگرانم کند! از این آرامش قبل و بعد و در حین طوفان هم خسته ام دیگر! از این خاکستر روی آتش شاید!    

2 نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 22:13  توسط کلمه  |