
ولنتاین هر تاریخچهای داشته باشد و از هر کجای دنیا که آمده باشد، دوستش دارم! هرچند این روزها انگار مد شده همه جا و به هر بهانه از فرهنگ پارسی دفاعی جانانه کنیم و مخالفتمان با نمادهای غرب را بر سر دیگران بکوبیم! اما برای من ولنتاین همیشه زیبا بوده است و هر سال هم که میگذرد زیباتر میشود. هر سال ولنتاین دوست دارم گشتی در خیابانها بزنم و از تماشای رستورانها و کافههای شلوغ، فروشگاههایی که لبریز از انواع خرس و عروسک و شکلات است، و دخترها و پسرهایی که ولنتاینشان را جشن میگیرند، لذت ببرم. ولنتاین برای من نه یک مراسم مبتذل و نمایشی غربی، که جشنی از شور و عشق و زندگی است! در این روز من غربزدگی و تهاجم فرهنگی که میگویند را نمیبینم. آنچه میبینم این است که ما به جشن و شادی و دوست داشتن و مهرورزیدن نیاز داریم و در انتظار بهانهایم. آنچه میبینم این است که مردم شادند؛ هدیه میدهند و هدیه میگیرند؛ میخندند و جشن میگیرند و تهران زنده است! من این روز را دوست دارم. و دوست دارم با این جریان همراه شوم و اندیشههای روشنفکرانهام را به روزهای دیگر واگذارم.
چند وقت پیش در جریان وبگردی هایم به وبلاگ جالبی برخوردم که بعضی از پست هایش داستان های کوتاه یا قطعه هایی ادبی بود. نکته جالبش این بود که در پایان هر متن نویسنده چندین خط قسم و آیه نوشته بود که به خدا اتفاقی برای ما نیفتاده است و من و شوهرم در نهایت خوبی و خوشی زندگی می کنیم و قصد جدایی هم خدای نکرده نداریم! آنروز با خودم گفتم این همه توضیح حالا برای چیست؟! ولی امروز می دانم که حق با او بوده است! بعد از گذاشتن پست بازی، با هر کس صحبت می کردم می پرسید حالا چرا با رضا قهر کردی؟! ار همه جالبتر خود رضا بود که بیش از همه تعجب کرده بود که اینها چیست که نوشته ام! فکر کردم لابد خیلی ها هم رویشان نمی شود بپرسند!
به هر حال خواستم فقط بگویم نگران ما نباشید!
Ratatouille را حتما ببینید! 
یک لحظه چشمهایتان را ببندید و فکر کنید! غیرممکنترین آرزویی را که برای آیندهتان دارید، تصور کنید! آنقدر غیرممکن که شک نداشته باشید رسیدن به آن محال است. حال مقایسه کنید:
موش خاکستری کوچکی، از همانها که وقتی میبینیم جیغ میکشیم، عاشق آشپزی است! او از غذاهایی که میخورد ناراضی است؛ چون میداند غذای خوب چه بو و مزهای میدهد. ولی این برای یک موش چه معنایی میتواند داشته باشد؟ او قهرمان نیست؛ خطرهایی که هر لحظه تهدیدش میکند را میبیند؛ واقعیت را میشناسد و میداند هیچ راهی برای آشپز شدن یک موش وجود ندارد! ولی او عاشق است؛ و عشق سرانجام راه خود را پیدا میکند!
اگر هرگز به آرزویی که تصور کردید نمیرسید، شاید عاشقش نیستید!
Not everyone can become a great artist
but a great artist can come from anywhere!
مینشینم و حرف نمیزنم. برایم از اتفاقات امروزش تعریف میکند. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است! میشنوم و گوش نمیکنم. گاهی سری تکان میدهم؛ یا لبخندی میزنم. گاهی هم جملهای، هر چند کوتاه، میگویم. انگار که بگویم هیچ اتفاقی نیفتاده است!
میفهمد اما که نیستم! که انگار چیزی عوض شده است! که دل به حرفش نمیدهم! میبیند و چیزی نمیگوید! در یک توافق پنهانی، هر دو وانمود میکنیم که اتفاقی نیفتاده است.
شاید هم بیشتر وانمود میکنیم که وانمود میکنیم! میتوانستم طبیعیتر باشم اگر میخواستم! اما میخواستم که بداند که سعی میکنم طبیعی باشم! و میداند!
می داند، اما انگار واقعا چیزی عوض شده است! میداند که از او دلگیرم و وانمود میکند که نمیداند! نگاهم میکند و نمیبیند! نمیخواهد که ببیند انگار!
بازی را من شروع کردم و او ادامه میدهد! چیزی عوض شده است انگار!
عقاید اسکیزوتایپالم را کنار گذاشتهام. به متافیزیک و تلهپاتی و حس ششم دیگر علاقهای ندارم؛ و همیشه یادم هست که چنین باورهایی عجیب و غیرعادی است! سعی میکنم پارانوئید نباشم و بدانم که همه خیرم را میخواهند؛ دوست دارند من پیشرفت کنم و هیچ کس نه از روی حسادت و نه هیچ چیز دیگر مانعم نمیشود. و هر چه میگویند نه نیش زبان دارد و نه بغض! مدتی است دیگر اسکیزوئید نیستم. کنج خلوت تنهاییم را رها کردهام و دوستان زیادی دارم. و یاد گرفتهام " با هر فشار هرزه دستی بیسبب فریاد کنم آه من بسیار خوشبختم!"* هیستریونیک بازی را برای همیشه ترک کردهام. نباید نیازمند توجه دیگران باشم. و یادم هست که از خودم زیادی راضی نباشم تا خودشیفته و نارسیس نشوم! به اهمیت روابط پایدار واقفم. و سعی میکنم بحران هویت نداشته باشم و ثبات شخصیت داشته باشم؛ تا مرزی نشوم. وجدان خوبی هم دارم و مدتهاست دروغ نمیگویم. اما یادم هست که وجدانم آنقدر هم بزرگ نشود که افسرده شوم. کارهایم را به دیگران واگذار میکنم و مرتب با خودم تکرار میکنم تا یادم نرود که همه مثل من دقیق هستند. و اصلا دقت زیاد از حد که خوب نیست! نوعی وسواس است. و یادم هست که زندگی را راحتتر بگیرم؛ وقتم را راحتتر هدر دهم و فکر نکنم باید همه چیز تحت کنترل و منظم باشد! از انتقاد دیگران نمیترسم. به کسی هم وابسته نیستم.
ولی حالا نمی دانم این کارها که می کنم و اینجا نوشتم، نوعی انکار است یا rationalization؟ شاید تحمل frustration را نداشته ام، و یا attention seeking ام کار خودش را کرده است! به هر حال از هر راهی که بروم به رم ختم می شود! Ego ام ضعیف است لابد!
* از فروغ
rationalization : نوعی مکانیسم دفاعی است به معنی منطقی سازی
frustration: ناکامی
attention seeking: جلب توجه
Ego: از اصطلاحات سایکودینامیک است به معنی قسمتی از ذهن انسان که وظیفه اش ایجاد هماهنگی بین واقعیت و نبازهای روانی و غریزی انسان و وجدان است.
همانطور که می دانید ملاقات بانوی سالخورده سی و دو سال قبل هم اجرا شده است. خاطره ای از آن زمان بخوانید!
خوبه! باحاله! واقعا آخر شبی کلی خندیدیم! دیگه از یه حدی که می گذره قدرت هر عکس العملی از آدم سلب می شه! از ته دلش می خنده! زندگی ما شده همه اش جوک اصلا! نه به کارکاتوریست دیگه احتیاج داریم نه طنز نویس! بخوانید و بخندید!

چرا اینقدر سماجت میکنیم که بگوییم خوبیم؟! هر روز و هر روز هزاربار میبینیم که این توهمی بیش نیست؛ رویایی است که با واقعیت فاصله که نه اصلا ضدیت دارد؛ باز اصرار داریم زود فراموشش کنیم و از ارزشهای والای انسانی دم بزنیم! و آنقدر با صدای بلند تکرارش کنیم تا باورمان شود!
چرا؟ این انکار واقعیت به کدام نیازمان پاسخ میدهد؟ واقعیتی که آنقدر ملموس است برای همهمان! و این بار در "ملاقات بانوی سالخورده" چه خوب بیخ گلویمان را میگیرد و 165 دقیقه بی پلک زدنی حتی به این آیینه خیره میشویم! و باز حیرت میکنیم؛ نه از درک اینکه برخی انسانها چه پست و دون مایه هستند؛ بلکه تنها به این دلیل که میدانیم گولن اینجاست، گولنیها ما هستیم، و بانوهای سالخورده زیادی به اینجا رفت و آمد کردهاند. ما گولنیها از همان ابتدا میدانیم که شرط را پذیرفتهایم! همیشه فقط کمی زمان لازم است تا جملاتمان را عوض کنیم و به قالب جدیدی که برای اندیشه مان تراشیدهایم عادت کنیم؛ بیآنکه آب از آب تکان بخورد!
در واقع آنچه که مهم است همین است که آب از آب تکان نخورد! یعنی که ما نمیخواهیم مسئولیت عملمان را بپذیریم؛ ما هرگز از ارزشهای والای انسانیمان صرف نظر نمیکنیم؛ ما همه چیز را با هم میخواهیم! کار سختی هم نیست! فقط کمی زمان لازم است تا اسامی را عوض کنیم؛ و خوشبختانه انسان موجود فراموشکاری است! فقط بعضیها مثل آقای معلم کمی بدقلقی میکنند و مجبور میشوند چند شبی مست کنند تا قضایا درست شود!
راستی کشیدن آن آخرین سیگار چقدر طول کشید؟

" حاج آقا بهتره یه طرح سه فوریتی تصویب کنید تا توی خیابونا و سردر همه دانشگاهها به خط درشت بنویسن : «مجلس ششم دیگر وجود ندارد»..."
مسیح علی نژاد خبرنگار اخراجی مجلس هفتم است و کتاب تاج خار داستان این اخراج. کتاب را تقریبا با 2 سال تاخیر خواندم، در آستانه انتخابات مجلس هشتم.
کتاب متن روان و جذابی دارد؛ ساده و بیپیرایه است؛ و با فراز و نشیبهایی که دارد به خوبی نمایانگر روحیه جسور نویسندهاش است. تاج خار بیشتر به دفتر خاطرات کوچکی میماند که نمایی از آنچه در ابتدای مجلس هفتم گذشته است را به تصویر میکشد؛ شبیه تکههایی از پشت پرده فیلمها است؛ و خیلی کوتاه به ما میگوید چه بسیارند کسانی که تاب بازشنیدن سخنان خود را هم ندارند! و لاجرم میشکنند آیینههایی که چهره آنها را نشان دهد؛ نه چهره واقعیشان را، حتی همان چهرهی بزک کرده را!
و حالا چند قدم مانده به مجلس هشتم، در فضایی که ناامیدی از در و دیوار میبارد، خواندن این داستان درد آدم را دو چندان میکند!

داستان بادبادکباز نوشته خالد حسینی، پزشک و نویسنده افغان را به تازگی خواندهام. دیروز در وبگردیهایم به نوشتهای تاثیرگذار در وبلاگ امشاسپندان برخوردم در مورد نمایش فیلمی بر اساس این داستان و بهانهای شد که درباره این کتاب بنویسم.
"در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم! در روزی دلگیر و سرد در زمستان 1975. آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیوار سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچه کنار مسیل یخ بسته نگاه میکردم! از آن روز زمان زیادی میگذرد؛ اما حالا متوجه شدهام این که میگویند گذشته فراموش میشود، چندان درست نیست! چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز میکند! حالا که به گذشته باز میگردم، میبینم بیست و شش سال آزگار است که دارم دزدکی به آن کوچه متروک نگاه میکنم!"
داستان با این جملات آغاز میشود. و ما را میبرد به افغانستان قبل از سالهای 1975، قبل از ویرانی! و به چه زیبایی ترسیم میکند جریان زندگی در رگهای این ملت را! و هرچه که این رنگها با درخشش بیشتری کنار هم قرار میگیرند، درد و غم ما بیشتر میشود! مایی که دیدهایم امروز را!
بخش مهمی از داستان همین حکایت افغان و افغانستان است! برای مایی که میدانیم چه شد و نمیدانیم چه بود! برای مایی که نمیتوانیم پس این خرابهها، آبادانی ملتی را ببینیم که نابود شد! دریغ و صد افسوس!
و اما بخش دیگری از داستان میتوانست در هرجا اتفاق افتاده باشد! و افتاده است و میافتد! و آن اعترافات صادقانه و بیپیرایه راوی داستان است! اعترافاتی از جنس آن حرفها که زبان به گفتنشان نمیچرخد! همان حرفها که "روح را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد!" ، اما بیرون نمیریزد! اعتراف به شرمآورترین و پستترین لحظاتی که هزار بار آرزو کردهایم کاش زمین دهان باز میکرد و همانجا همه چیز تمام میشد! اما تمام نمیشود!
و کیست که طعم چنین لحظاتی را نچشیده باشد!
داستان، داستان پسرکی است شاید نه بیشتر از خیلیهامان، ترسو و حسود و مشتاق! مشتاق مهر و نوازش پدری قوی و توانا و دلیر! پدری که در غیاب مادری که هرگز ندیده است، همه سهم اوست از زندگی! پدری که پنهان نمیکند که از پسرش انتظار دارد چگونه مردی باشد! اما او نیست! مرد نیست! و هر دو این را میدانند!
از آن بدتر که در این میان پسر لبشکری خدمتکارشان از او مردتر است! و پنهان نمیماند برق تایید نگاه پدر بر او! و باز بدتر که این پسر با همه پاکی و صداقتش، بیدریغ و بیچشمداشت محبت کند و وفادار باشد! که ای کاش اصلا نبود!
" دهانم را باز کردم؛ نزدیک بود چیزی بگویم؛ نزدیک بود! اگر گفته بودم، شاید مسیر زندگیام عوض میشد! اما نگفتم! فقط تماشا کردم! .... تا تصمیم گرفتن فقط یک فرصت باقی بود! آخرین فرصت برای تصمیمگیری در مورد اینکه چطور آدمی میخواهم باشم! ... آخر سر فرار کردم! فرار کردم چون بزدل بودم! چون میترسیدم! ... واقعا از ته دل میخواستم بزدل باشم!”
جای جای داستان درگیرمان میکند! زنده است! انگار همین حالا دارد اتفاق میافتد! انگار این تویی که باید تصمیم بگیری! بارها چشمانت را میبندی و تصور میکنی، آیا جرأتش را داری آن باشی که آرزو میکنی؟! یا فرار میکنی؟! تا کجا تحمل میکنی؟! ذلت را، زبونی را، و کجا این کنج عافیت را رها میکنی؟! رها میکنی اصلا؟! که چه بشود؟! آنجا که امید چندانی به برد نداری، و نتیجه تغییر چندانی نمیکند؛ آنجا که کسی دارد به ناحق شکنجه میشود و اگر حرف بزنی تو هم به سرنوشت او گرفتار میشوی، آنجا چطور؟!
میدانی که پدرت میایستد! میدانی که ظلم را تاب نمیآورد! فارغ از نتیجه، نبرد میکند! و تو فریادت را در گلو خفه میکنی که:
" مگر مجبوری همیشه قهرمانبازی در بیاوری؟ نمیتوانی برای یک بار هم که شده بیخیالش شوی؟ اما میدانم که نمیتواند! توی ذاتش نیست .... بابا میگوید: بهش بگو مگر از روی جنازهام رد بشود که این بیحرمتی را بکند! ..... آن روز زمستانی شش سال پیش مثل برق از ذهنم گذشت! من زل زده بودم به آن گوشه کوچه ...! "
دیشب خوب نخوابیده ام؛ خسته ام؛ بدجور خوابم میاد؛ کارهایم هم که تمامی ندارد؛ تا آنجا که می شود به فردا موکول می کنم؛ خیلی هایش را هم نمی شود؛ تقریبا بی هیچ استراحتی تا ۶ عصر مشغولم؛ سرم درد گرفته است؛ باید بخوابم؛ با آخرین ته مانده های توانم، آخرین کاری را که نمی شود به فردا انداخت را هم انجام می دهم؛ ساعت ۸ شب است؛ افسوس می خورم که اینقدر خسته ام که نمی توانم سری به وبلاگم بزنم؛ اما ...
ساعت ۱۲ شب است! با چه شور و اشتیاقی در این دنیای بی انتهای وبلاگ ها غرق می شوم! هر وبلاگ جدیدی که پیدا می کنم، انگار با آدم جدیدی آشنا شده ام! می توانم گوشه ای بنشینم و آرام حرف هایشان را بشنوم؛ و هر موقع خواستم حرفی بزنم؛ بی هیچ مقدمه ای! بی هیچ آشنایی قبلی! حتی نمی دانم کیستند یا چندساله اند، یا ...، اصلا فرقی نمی کند! حرفهایشان هست و حرف هایم! چه ارتباط منحصر به فردی است!
نوشتن چه خوب است! خواندن چه خوب است! و من چقدر دیر آمدم اینجا!