تبليغاتX
کلمه
بهار

صفحات این دنیای مجازی را زیر و رو می­کنم؛ به وبلاگ­هایی که دوستشان دارم سر می­زنم؛ وبلاگ­هایی که دوستشان ندارم از لینک­هایم پاک می­کنم؛ افاقه نمی­کند. با دوستانم تماس می­گیرم؛ با بعضی جوری صحبت می­کنم که انگار خیلی سرحالم؛ با بعضی دیگر درد دل می­گویم؛ با بعضی بی­دلیل می­خندیم و غیبت می­کنیم؛ با بعضی حرف­های جدی و روشن­فکرانه می­گوییم؛ افاقه نمی­کند. به روزهای آینده­ فکر می­کنم؛ به نوروز؛ مسافرت شمال؛ عروسی؛ مهمانی؛ استراحت؛ دریا؛ جنگل؛ غذاهای رنگارنگ شمالی؛ افاقه نمی­کند. برای تعطیلات برنامه­ریزی می­کنم؛ فیلم­هایی که می­خواهم ببینم؛ کتاب­ها و مجله­هایی که باید بخوانم؛ کارهایی که مدتهاست عقب افتاده­اند تا فرصت مناسبی پیدا شود و کی بهتر از حالا؛ افاقه نمی­کند.

من دل­تنگم! علتش را می­دانم و نمی­دانم. می­دانم چون علت­های زیادی برایش سراغ دارم؛ کوچک و بزرگ؛ دور و نزدیک؛ شخصی و جمعی؛ با چاره و بی­چاره. و نمی­دانم چون هیچ کدامشان آن­قدر مهم نیستند که این­قدر دل­تنگم!

چقدر آن بیرون بهار شده است؛ چقدر این بهار از من دور است!

نوروز را دوست دارم؛ عید را؛ هفت سین را؛ دید و بازدید را. شروع هر کاری را دوست دارم؛ شروع سال جدید؛ سررسید جدید؛ برنامه جدید؛ کارهای جدید. هوای بهاری را دوست دارم؛ درخشش طبیعت را؛ شکوفه­های رنگارنگ را؛ جوانه­های نورس درختان را. خانه­تکانی عید را دوست دارم؛ دور ریختن اضافات به­درد نخور؛ خرید وسایل نو؛ غبار روبی و شستن و برق زدن همه جا.

امسال ولی این عید چه­قدر از من فاصله دارد! و این فاصله چه خودش را به رخ می­کشد!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 16:12  توسط کلمه  | 

خوشبختانه انتخابات به سلامتی تمام شد! حالا دوباره می­توانیم به زندگی همیشگی­مان برگردیم. هرچند در این مدت فرصت نوشتن نداشتم، اما شاید کمی هم تقصیر همین انتخابات بود. هر وبلاگی را که باز می­کردم بحث داغ انتخابات بود. و آن­قدر زیاد بود که همه گفتنی­ها گفته شده بود. من هم که کاملا حال و هوای دیگری داشتم. اما حالا هم که آمده ام بنویسم، نمی­دانم چرا نمی­شود. دلم پر است از نوشتن اما بیرون نمی­ریزد! چقدر راست گفت که "سکوت سرشار از حرف­های ناگفته است...."

2 نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 1:4  توسط کلمه  | 

شهر رویاها!

 

بیایید کمی رویاپردازی کنیم! حالا که بیش از 20 سال است در مدرسه و دانشگاه زندگی می­کنیم و سر و کارمان با کتاب و دفتر است و احتمالا تا سال­های سال چنین خواهد بود؛ کمی در مورد زندگی­مان خیال­پردازی کنیم. فکر کنیم دانشگاه خواب و خیال­های­مان چه شکلی است؛ در و دیوارش، استاد و شاگردش، کلاس­هایش، کتاب­هایش، .... اصلا بیایید تا آن­جا که ممکن است و در تصورمان می­گنجد، اغراق­آمیز تصور کنیم! هر چه باشد، فرض محال که محال نیست؛ رویاست دیگر. و چه رویای شیرینی! کاش می­شد روزی رویاها واقعی می­شدند. بعضی می­گویند آن­روز مدت­هاست که رسیده است! متن زیر را بخوانید.

 "تابستان سال 2001 میلادی. شب بود و در محله هاروارد بودم. جایی با تابلو دانشگاه هاروارد رو­به­رو نشدم؛ اما کافه­هایی دیدم به اسم هاروارد. بوتیک­هایی به اسم هاروارد. متعجب جلوتر رفتم. ساختمان­هایی با معماری فوق­العاده قدیمی. اما هیچ نشانی از دانشگاه نبود. ساعت از ده شب گذشته بود؛ اما خیابان­ها هم­چنان شلوغ بود. مملو از جوان. جوان­هایی که دور میزهای کافه­های خیابانی نشسته بودند و گپ می­زدند. دانش­جوهایی که کف پیاده­رو ولو شده­بودند و زیر نور چراغ خیابان تکالیفشان را می­نوشتند. پسرکی که گیتارش را به دست گرفته بود و در ایوان خانه­اش که مشرف به خیابان بود، آواز می­خواند و ساز می­زد .... و من تعجب می­کردم که پس کجاست آن دانشگاه عظیم و قدیمی! آن مهد علوم انسانی ینگه دنیا ..... عاقبت دل به دریا زدم و از جوانی که از کافه­ای بیرون می­آمد پرسیدم این دانشگاه هاروارد کجاست؟ خندید و گفت همین­جا که ایستاده­ای! طبقه بالای کافه را نشانم داد و گفت این کلاس فلسفه پروفسور مک آرتور است که با رضایت استاد و دانشجو در این ساعت شب برگزار می­شود ..... آن در را نگاه کن کنار سالن بیلیارد؛ آن دفتر دانشکده منطق است. طبقه بالای آن رستوران، دانشکده جامعه­شناسی است. دیوار به دیوار فروشگاه لوازم­التحریر، کتابخانه عمومی است. پروفسور فلانی در این خانه زندگی می­کند. پروفسور بهمانی که حتما اسمش را شنیده­ای همسایه من است. .... گفت و گفت و گفت و من هاج و واج مانده بودم که این چه هارواردی است!"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   متنی که خواندید از کتاب "نشت نشا" نوشته رضا امیرخانی است. می­گوید در این روزگار " دانشجوی سال سه شریف اگر اپلیکیشن فرم دستش نباشد و برای تافل لغت حفظ نکند، یا مشنگ است، یا فقیر است، یا پخمه!" و من به یاد می­آورم روزی را که تصمیم گرفتم مشنگ و فقیر و پخمه باشم! به یاد می­آورم روزی را که می­توانستم دو ساعت تمام، اندرعلل و دلایل لزوم ماندن و ساختن، بگویم و بنویسم. و می­بینم که همه آن صغری کبری­هایم این روزها دستم را نمی­گیرد و دلم را گرم نمی­کند. و می­بینم امروز دوست­تر دارم چشم­­هایم را ببندم و اجازه دهم رویاهایم زندگی­ام را در برگیرند؛ رویاهایی که برای من رویا و برای خیلی­ها واقعیت است. و نمی­دانم چرا این کلمات مدام در ذهنم تکرار می­شود:

که می­گوید بمان این­جا که پرسی هم­چو آن پیر به­درد آلوده مهجور :

خدایا " به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟"

 

2 نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 15:49  توسط کلمه  |