اتاق پسر
۲۰۰۱
از دست دادن، فقدان، loss، سوگ، Grief، Coping mechanisms، مکانیسمهای دفاعی، سیستمهای حمایتی، psychoanalysis ، تخلیه هیجانی، .... .
هر چقدر هم که روانپزشک باشی و رواندرمانی بدانی و مراحل سوگ را از بر باشی، کمکی نمیکند! او را از دست دادهای! او رفته؛ همه چیز تمام شده است و همه این حرفها پشیزی نمیارزد.
خشمگین و عصبانی هستی؛ فریاد میکنی؛ بر زمین و زمان دشنام میدهی! از همه، از همه بیزاری! و بیش از همه خود را شماتت میکنی. اگر.... اگر بودم، اگر آنروز نمیرفت، اگر از او جدا نشده بودم، اگر ... و این اگرهای لعنتی است که میرود و میآید و رهایت نمیکند! و تو نمی توانی زمان را به عقب برگردانی! و دردناک اینکه این دقیقا تنها چیزی است که میخواهی! فقط همین یک بار!
ناامید و پریشانی؛ برای زنده ماندن، نفس کشیدن تلاش میکنی؛ کمک میگیری؛ درد دل میکنی؛ این دردی که بیخ گلویت را میفشارد، رهایت نمیکند! فریاد میزنی؛ خود را به در و دیوار میکوبی؛ گریه ... گریه مجالت نمیدهد! خسته و ناتوان و درماندهای!
.... که زنهار، ای خدا، ای داور، ای دادار
تو را هم با تو سوگند،آی
مکن، مپسند این، مگذار
مبادا راست باشد این خبر، زنهار
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز
و نفشرده است هرگز پنجه بغضی گلویت را
نمیدانی چه چنگی در جگر میافکند این درد
....
(اخوان)
پی نوشت: اتاق پسر را ببینید.
مهران مدیری چه هوشمندانه مرد هزار چهره را به پایان رساند! با این اوصاف آخرین چهره مرد هزار چهره خود مهران مدیری است؛ که مردی است شریف که به نفع خودش هیچ کاری نکرده؛ فقط اشتباهی است!
![]()
پرسپولیس
مرجان ساتراپی
۲۰۰۷
برنده جایزه ویژه داوران جشنواره کن، نامزد اسکار
میخواهم بگویم فیلم زیبا، ولی زبانم نمیچرخد. دوستتر دارم بگویم فیلم تلخ و دردآور پرسپولیس را دیدم. پرسپولیس، به خصوص برای من البته بخشهایی که در ایران میگذرد، به حدی واقعی است، انگار که دفتر خاطراتمان باشد. پرسپولیس برای ما چیزی از یک مستند کم ندارد. و این مستند، به همان اندازه که واقعی است، دردناک است. دلم به حال خودمان میسوزد!
پی نوشت: بخوانید.

باز از گوشه و کنار میشنویم که اقشار متخلف جامعه از به سخره گرفته شدن ارزشهای والای انسانی و اخلاقی و تواناییهای علمی و نظامی مردم شریف ایران آزرده شدهاند!
انگار هیچ کدام از ما نشده تا به حال در سخنرانی علمی مجمع پزشکان شرکت کنیم و ببینیم که نه سخنران میداند از چه صحبت میکند و نه شنوندگان. و اسم و رسم کسی کافی است تا هر مزخرفی را به نام دانش جدید خوردمان دهد و کسی را جرات شک و شبهه نیست!
یا انگار تا به حال در ادرات ندیدهایم برای یک امضا هفت اتاق و هفتصد امضا لازم است؛ ولی در عین حال هر غیر ممکن و هرگزی در برابر فریاد و هوچیگری رنگ میبازد! و انگار با شکنجه کردن و اعتراف گرفتن به زور، بیگانهایم و یا ندیدهایم چطور بیدلیل و مدرک بازداشت میکنند و بی حکم و قضاوت محکوم!
یا انگار ندیدهایم هنرمندنماهایی را که اراجیفشان را به عنوان هنر ناب قالب میکنند و بهبه و چهچهشان گوش فلک را کر میکند! خودشان مینویسند و خودشان نقد میکنند و خودشان چاپ میکنند و خودشان میخرند و ... .
اصلا تحمل شنیدن اینها را نداریم چون واقعیت است! کمی تحمل داشته باشیم. درد دارد اما؛ تا درد نداشته باشیم، کی به فکر درمانیم؟!
پی نوشت: این لینک را هم بخوانید.
شکوهی در جانم تنوره میکشد ... گویی از پاکترین هوای کوهستان لبالب قدحی در کشیدهام!
سال جدید را دیر ولی خوب شروع کردم. امیدهای جدید و پررنگی در زندگیام جوانه زده است؛ سال گذشته از رفتن و دل کندن میگفتم؛ امسال از رفتن و دل بستن! احساس میکنم دوباره زنده شدهام انگار؛ پرم از شور و اشتیاق؛ پرم از میل رفتن و آرزوی رسیدن.
حال کسی را دارم که دوباره عاشق شده باشد انگار! بعد از اینکه معشوق پیشین دلش را ریشریش کرده و بعد از تحملهای بسیار عاقبت حجت بر وی تمام شده و از او دل برکنده باشد. و زخمهایش که التیام یافته اکنون، نرم نرمک تنهایی، رهایی میشود و غم جدایی در شوق حرکت فراموش میشود.
این روزها احساس میکنم دوباره متولد شدهام! و اهمیتی نمیدهم به آوایی که در گوشم میخواند: باش تا دیگر روز که بار دیگر امیدت ناامید گردد!
وقتی زیر پایت خالی شد دو راه بیشتر نداری: سقوط یا پرواز!
بیا که رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت کمال عدل به فریاد دادخواه رسید
سپهر دور خوش کند اکنون که ماه آمد جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
عزیز مصر به رغم برادران غیور ز قعر چاه، برآمد به اوج ماه رسید
کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید
صبا بگو که چها بر سرم درین غم عشق ز آتش دل سوزان و دود آه رسید
مرو بخواب که حافظ به بارگاه قبول ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید