تبليغاتX
کلمه
آیا خردک شرری هست هنوز؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  می­خواهم از فوتبال و از افشین قطبی بنویسم. واقعیت این است که من نه از هواداران پرسپولیسم و نه حتی از تماشاگران فوتبال. اما شنیده­ام که فردی به نام افشین قطبی، وارد دنیای فوتبال ما شده و حرف­های تازه دارد.

شنیده­ام فردی است موقر و متین که ادبیاتی متفاوت از مربیان دیگرمان دارد؛ که در برابر دشنام­ها خاموشی می­گزیند و در برابر تحسین­ها فروتنی پیشه می­کند؛ به دور از کلیشه و ریا و باکی ندارد که آوای نرم و آرام او در هیاهوی فریاد رقیبان شنیده نشود.

شنیده­ام فردی است توانا و کوشا، که بر خلاف بسیاری، می­داند چه می­کند و کار را درست و تمام انجام می­دهد و پروا ندارد که در این بازار مکاره کسی را سودای انصاف در سر نیست.

شنیده­ام فردی است مسئول و آزاد، که پای برد و باخت تیمش را مهر می­کند و زمین و زمان را به پای میز محاکمه نمی­کشاند و ابایی ندارد از پذیرش شکستی که می­داند بی­غش نیست.

شنیده­ام فردی است مشتاق و امیدوار، که به رویاهایش ایمان دارد. ایمانی بس ستبرتر از هزاران طبل ناامیدی که می­دانیم پر بیراه هم نمی­گفتند. اما او پابرجا ماند و در آخرین دقیقه جام را از آن خود کرد! و شادی هزاران هزار ایرانی، نه فقط برای پیروزی او بود که فریاد آن خردک شرر زیر خاکستری بود که هنوز نمی­خواهد مرگ امید را باور کند؛ که هنوز نمی­خواهد ببیند که در این مملکت کار درست سرانجام ندارد؛ که نمی­خواهد بشنود که خانه از پای­بست ویران است؛ که نمی­خواهد بگوید کار از کار گذشته است.

آن خردک شرری که می­خواهد زنده بماند؛ می­خواهد نفس بکشد و می­خواهد بهانه­ای برای ماندن پیدا کند.

"قاصدک! ... هان، ولی ... آخر .... ای وای! ....راستی آیا رفتی با باد؟ ....با توام، آی! کجا رفتی؟ آی...! ...راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ ....مانده خاکستر گرمی برجای؟ ....در اجاقی - طمع شعله نمی­بندم- خردک شرری هست هنوز؟ "

   

2 نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 23:50  توسط کلمه  | 

پیش داوری

 

ویلیام جیمز معتقد بود انسان توانایی­اش را در به­دست آوردن آن­چه برایش خوشایند است، برآورد می­کند. اگر آن را قابل بدست آوردن بداند، will شکل می­گیرد؛ و اگر تخمین بزند که رسیدن به آن غیر ممکن است، به wish تبدیل می­شود.

تاثیر محیط در شکل­گیری این تخمین توانایی­ها، عظیم است. چند روز پیش بر حسب اتفاق، در جمع جدیدی قرار گرفتم. جمعی که به نظرم به طرز عجیبی آزاد بودند. آزاد از پیش­داوری شاید. احساس کردم بدجوری دست و پای خودم را بسته­ام. با احتیاط قدم بر می­دارم؛ هر حرفی را هزار بار سبک سنگین می­کنم؛ و تا چندین حرکت بعد را پیش­بینی می­کنم. به جای شناخت، بیشتر به دنبال ارزیابی خودم هستم؛ به جای رشد، خودم را اثبات می­کنم؛ و به جای امید به آینده، از گذشته دفاع می­کنم.

با دیدن این جمع جدید، احساس می­کنم مرزهای will ام کمی گسترش پیدا کرده و به برخی از wish ها دست­اندازی کرده است. از این موضوع خوشحالم.

 

2 نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 1:12  توسط کلمه  | 

دردم نهفته به!

 

حرف­های زیادی برای نگفتن دارم.

گلایه­هایی برای پنهان کردن؛

خشمی برای فرو خوردن؛ 

فریادی برای نکشیدن؛

اشکی برای نریختن؛

دردی برای نهفتن.

2 نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 22:47  توسط کلمه  | 

سلام

من زنده ام! فقط زندگی بدجوری ازم جلو افتاده و دارم همه ی سعیم را می کنم که بهش برسم!

بر می گردم!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 0:42  توسط کلمه  |