میخواهم از فوتبال و از افشین قطبی بنویسم. واقعیت این است که من نه از هواداران پرسپولیسم و نه حتی از تماشاگران فوتبال. اما شنیدهام که فردی به نام افشین قطبی، وارد دنیای فوتبال ما شده و حرفهای تازه دارد.
شنیدهام فردی است موقر و متین که ادبیاتی متفاوت از مربیان دیگرمان دارد؛ که در برابر دشنامها خاموشی میگزیند و در برابر تحسینها فروتنی پیشه میکند؛ به دور از کلیشه و ریا و باکی ندارد که آوای نرم و آرام او در هیاهوی فریاد رقیبان شنیده نشود.
شنیدهام فردی است توانا و کوشا، که بر خلاف بسیاری، میداند چه میکند و کار را درست و تمام انجام میدهد و پروا ندارد که در این بازار مکاره کسی را سودای انصاف در سر نیست.
شنیدهام فردی است مسئول و آزاد، که پای برد و باخت تیمش را مهر میکند و زمین و زمان را به پای میز محاکمه نمیکشاند و ابایی ندارد از پذیرش شکستی که میداند بیغش نیست.
شنیدهام فردی است مشتاق و امیدوار، که به رویاهایش ایمان دارد. ایمانی بس ستبرتر از هزاران طبل ناامیدی که میدانیم پر بیراه هم نمیگفتند. اما او پابرجا ماند و در آخرین دقیقه جام را از آن خود کرد! و شادی هزاران هزار ایرانی، نه فقط برای پیروزی او بود که فریاد آن خردک شرر زیر خاکستری بود که هنوز نمیخواهد مرگ امید را باور کند؛ که هنوز نمیخواهد ببیند که در این مملکت کار درست سرانجام ندارد؛ که نمیخواهد بشنود که خانه از پایبست ویران است؛ که نمیخواهد بگوید کار از کار گذشته است.
آن خردک شرری که میخواهد زنده بماند؛ میخواهد نفس بکشد و میخواهد بهانهای برای ماندن پیدا کند.
"قاصدک! ... هان، ولی ... آخر .... ای وای! ....راستی آیا رفتی با باد؟ ....با توام، آی! کجا رفتی؟ آی...! ...راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ ....مانده خاکستر گرمی برجای؟ ....در اجاقی - طمع شعله نمیبندم- خردک شرری هست هنوز؟ "
ویلیام جیمز معتقد بود انسان تواناییاش را در بهدست آوردن آنچه برایش خوشایند است، برآورد میکند. اگر آن را قابل بدست آوردن بداند، will شکل میگیرد؛ و اگر تخمین بزند که رسیدن به آن غیر ممکن است، به wish تبدیل میشود.
تاثیر محیط در شکلگیری این تخمین تواناییها، عظیم است. چند روز پیش بر حسب اتفاق، در جمع جدیدی قرار گرفتم. جمعی که به نظرم به طرز عجیبی آزاد بودند. آزاد از پیشداوری شاید. احساس کردم بدجوری دست و پای خودم را بستهام. با احتیاط قدم بر میدارم؛ هر حرفی را هزار بار سبک سنگین میکنم؛ و تا چندین حرکت بعد را پیشبینی میکنم. به جای شناخت، بیشتر به دنبال ارزیابی خودم هستم؛ به جای رشد، خودم را اثبات میکنم؛ و به جای امید به آینده، از گذشته دفاع میکنم.
با دیدن این جمع جدید، احساس میکنم مرزهای will ام کمی گسترش پیدا کرده و به برخی از wish ها دستاندازی کرده است. از این موضوع خوشحالم.
حرفهای زیادی برای نگفتن دارم.
گلایههایی برای پنهان کردن؛
خشمی برای فرو خوردن؛
فریادی برای نکشیدن؛
اشکی برای نریختن؛
دردی برای نهفتن.
من زنده ام! فقط زندگی بدجوری ازم جلو افتاده و دارم همه ی سعیم را می کنم که بهش برسم!
بر می گردم!