

اتفاقی تلویزیون را روشن کردم. کانال ۳، فیلم مشق شب کیارستمی را گذاشته بود. چقدر این فیلم عالیه! واکنشهای متفاوت بچه ها به سوالات مشابه واقعا دیدنیه. ممکنه حتی یک جمله را با احساس های کاملا متفاوت بیان کنند. خیلی دلم می خواد بیشتر راجع بهش بنویسم ولی حس عجیبی دارم که برای نوشتنش باید وقت بیشتری داشته باشم. باشه بعد از امتحان!
نزدیک امتحانها که میشه، هر چی بیشتر درس می خونم و کارای دیگه رو از برنامه روزانه حذف می کنم، بیشتر به دنیای فانتزیهای رویایی ام فرو می رم. با چنان شور و اشتیاقی به تماشای یه فیلم، خوندن یه کتاب یا حتی کارای خیلی ساده تر مثل خوردن یه فنجون قهوه فکر می کنم، که انگار باشکوهترین اتفاقهای ممکنند. همیشه قبل از بعضی امتحانهای بزرگ مثل آزمون ورودی رزیدتنی، یه دفتر داشتم که همه کارایی که بعدا می خوام بکنم را می نوشتم. هرچند هر بار می بینم که بعد از امتحان، همه این شور و ذوق، پخی می کنه و خاموش می شه، ولی انگار بازم باورم نمی شه.
نمی دونم این همون مکانیسم دفاعی پناه بردم به فانتزیه یا نه. ولی فکر می کنم قابل درکه که چطور وقتی فردی خودش را ناتوان از تغییر زندگیه بیرونیه یکنواخت و نخواستنیش می بینه، به فانتزی پناه ببره. و کسی چه می دونه؟ شاید اینقدر در این دنیا فرو بره که دیگه نخواد و نتونه که بیاد بیرون.