تبليغاتX
کلمه
می توانم شرکت کنم؟!

 

"لحظه حقیقت(Moment of Truth)  نام مسابقه تلویزیونی مشهوری است که از کانال  FOX امریکا پخش می شود. در این مسابقه به فرد شرکت کننده، دستگاه دروغ­سنجی وصل است و از وی سوالاتی پرسیده می­شود. هرچقدر که فرد شرکت کننده به تعداد بیشتری از سوالات پاسخ واقعی (TRUE) بدهد، مبلغ جایزه دریافتی افزایش می­یابد. تا کنون که بیش از 2 ماه از شروع این برنامه می­گذرد، بیشترین تعداد سوالی که پاسخ داده شده 17 سوال از 21 است. و 100 هزار دلار حداکثر مبلغی است که تا کنون کسی برنده شده است. 6 سوال اول 10 هزار دلار. 5 سوال دوم 25 هزار دلار. چهار سوال سوم 100000 دلار. سه سوال بعدی 200000 دلار . دو سوال بعدی 400 هزار دلار و سوال اخر نیم ملیون دلار.

این متن و لینکی که با آن به دستم رسید، کاملا شوکه­ام کرد! کاری به درست و غلط بودن این برنامه و اینکه واقعی است یا نه ندارم. همیشه دست­گاه­های دروغ­سنج یا خواندن ذهن دیگران، از سرگرمی­هایم بوده و هر از چندی می­شد که بنشینم و فکر کنم که اگر چنین شود که هیچ کس نتواند دروغ بگوید چه­ها می­شود و ... . اما این بار همه چیز به نظر واقعی است؛ نه خیال و داستان. و از آن بدتر اینکه برای همه نیست. یعنی اینطور نیست که دروغ­های همه معلوم شود. که آدم احساس کند خوب، گند همه چیز در آمده است. بلکه فقط یک نفر، و فقط در زمینه­هایی که سوال می­شود! نه مثلا اینکه همه زندگیت و خوبیهایت هم معلوم شود! و بدون هیچ فرصتی برای توضیح و توجیه و دلیل و بهانه! در حضور خانواده و دوستان و همه­ی آنها که دوستت دارند و گمان می­کنند سالهاست که می­شناسندت و هزاران فرد دیگر که این لحظات را ثبت می­کنند برای همیشه. و تازه بدتر اینکه شرکت در آن کاملا اختیاری است و تو را هر لحظه در این تردید دیوانه کننده قرار می­دهد که می­توانی ترکش کنی.

می­توانم در چنین برنامه­ای شرکت کنم؟! این سوالی است که در ذهنم می چرخد. تمام دروغ­هایی که تا به­حال گفته­ام را در ذهنم مرور می­کنم. تمام لحظاتی که چنان شرمگین بوده­ام که خواسته­ام کاش اصلا در این لحظه محو می­شدم و نبودم! و هر لحظه هزار بار خواسته­ام که زمان بگذرد و دیگر هرگز برنگردد. و چه بار سنگینی دارد این­ خاطره­ها که خیال می­کنیم فراموششان کرده­ایم و مدتها از آن گذشته است.  

نمی­دانم احساسی بدتر از شرم در دنیا وجود دارد!

 

2 نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 20:50  توسط کلمه  | 

غیر ممکن است؟!

 

چندی پیش خواندم پیش­بینی شده که تا سال 2050 انسان­ها با روبوت­ها ازدواج کنند. آنها (یعنی ماها!) مشخصات روبوت مورد علاقه خود را سفارش می­دهند. از مشخصات ظاهری گرفته تا علایق و درک و احساسات و نحوه بروز احساسات و ... . بعد او همان می­شود که عمری در بین آدمیان می­جستند. می­شود؟! به امکانات ساخت و طراحی و اینکه آیا می­شود یا نمی­شود که روبوتی ساخت که شبیه انسان باشد و مثل انسان عکس­العمل نشان دهد، کاری ندارم. فرض محال که محال نیست. فرض کنیم ساختند. آن وقت می­شود او را مثل یک انسان دوست داشت. فرض کنید که اصلا اگر ندانید روبوت است، نتوانید تفاوتش را با انسان تشخیص دهید. ولی وقتی می­دانید، می­توانید او را مثل یک انسان دوست داشته باشید؟

نکته اینجاست که هر چقدر هم طبیعی به نظر برسد، شما می­دانید که او فکر نمی­کند؛ و همه جوابها و عکس­العمل­هایی که نشان می­دهد برنامه­ریزی شده است؛ و اصلا خودتان این تکه­ها را انتخاب کرده­اید.

با وجود همه تلاشم برای اینکه پیش­داوری نداشته باشم و تکرار اینکه هر چیز را بعد تجربه می­توان درک کرد و ... ، با خودم می­گویم همه اینها درست. اما اینبار دیگر غیر ممکن است! این دیگر قضیه عادت و علاقه به دوربین آنالوگ و چاپ فیلم عکاسی، یا انس گرفتن با خواندن کتاب از روی کاغذ و حس لمس کاغذ و بوی نوستالژیک آن، یا حس یگانه بودن نوارهای موسیقی و احساس بی­ارزش شدن آهنگ­های استثنایی در بین حجم انبوه آنها در یک CD ، نیست که دیر یا زود غیر ممکنت، ممکن شود و به مقاومت مذبوحانه­ات سیر بخندی. این­بار دیگر واقعا غیر ممکن است!

اما نکته دیگری هم هست آخر. از کجا معلوم، روبوتی که دقیقا مثل انسان ساخته شده باشد و همه­ی اطلاعات مغز انسان را هم داشته باشد، فکر نکند؟ یعنی شاید یک روبوت با ساختار مغز شبیه انسان و همه­ی آن اطلاعات، خوب مثل انسان فکر کند، احساس داشته باشد، و واقعا بتواند کسی را دوست داشته باشد و حتی عاشق شود!

این دیگر کار را خیلی سخت می­کند!       

   

2 نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 0:43  توسط کلمه  | 

ممالک فرنگ
 

متن زیر را عینا از وبلاگ آقای ابطحی آورده ام. فوق العاده است!

"میزان اطلاع دولتمردان آن روزها از دنیا

فتحعلی شاه به سفیر ممالک محروسه در استامبول نامه­ای نوشته است که اصل نامه در موزه سلطنتی نگهداری می­شود. بامزه است. یکی از دوستانم آن­را برایم فرستاده است. نشانه میزان اطلاعات دولت­مردان – البته آن روزهای ایران – از اوضاع و احوال جهان است:

شاه به سفیر خود مینویسد:

اول) بر ذمت تو لازم است که به درستی تحقیق کنی که وسعت ملک فرنگستان چه­قدر است و آیا کسی به نام پادشاه فرنگ وجود دارد یا نه. در صورت وجود داشتن پایتختش کجاست.

دوم) فرنگستان عبارت از چند ایل است. آیا شهرنشینند یا چادرنشین و آیا خوانین و سرکردگان ایشان کیانند.

سوم) در باب فرانسه غوررسی خوبی بکن و ببین فرانسه هم یکی از ایلات فرنگ است و یا گروهی دیگر است و ملکی دیگر دارد. بناپارت نام کافری که خود را پادشاه فرانسه می داند کیست و چه کاره است.

چهارم) در باب انگلستان تحقیق جداگانه و علیحده کن و بببین ایشان که در سایه­ی ماهوت و پهلوی قلم تراش این همه شهرت پیدا کرده­اند از چه قماش به شمار می­روند و از چه قبیل قومند و آیا این که می­گویند در جزیره­ای ساکنند و ییلاق و قشلاق ندارند و قوت غالبشان ماهی است راست است یا نه. اگر راست باشد چطور می­شود در یک جزیره بنشینند و هندوستان را فتح کنند. پس از آن در حل این مسأله­ی دیگر که در ایران این همه به ذهن ما افتاده صرف مساعی و اقدام بنما و نیک بفهم که در میان انگلستان و لندن چه نسبت است آیا لندن جزوی از انگلستان است یا انگلستان جزوی از لندن است.

پنجم) به علم­الیقین تحقیق کن که کمپانی هند شرقی که این همه مورد بحث و گفت­وگو است با انگلستان چه رابطه ای دارد.....

ششم) از روی قطع و یقین غوررسی در حالت ینگی دنیا کن. در این باب سرمویی فرونگذار.

هفتم) و بلکه آخر تاریخ فرنگستان را بنویس و در مقام تفحص و تجسس بر این که اسلم شقوق و احسن طرق برای هدایت فرنگستان گمراه به شاه­راه اسلام و بازداشتن ایشان از اکل میته و لحم خنزیر کدام است.

همین جوری البته!"

 

2 نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 17:40  توسط کلمه  | 

من بزرگ و نارسیسیسم نویسنده!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کافه پیانو نوشته فرهاد جعفری را الان تموم کردم؛ هفته­ی پیش هم بیوتن رضا امیرخانی را خوندم؛ که هر دو از کتاب­های مطرح این روزهاند و هر دو در من یه حس مشترک از خودشون به جا گذاشتند. نه اینکه شبیه باشن. ولی ته مزه هر دو یه جور خاصی گس و آزاردهنده است. با اینکه جا به جای کتاب ممکنه خیلی هم به دل بشینه، و بعضا بدیع و جالب هم باشه، ولی یه چیزایی مرتبا آزارت می­ده. بخش عمده­ای از این آزار شاید به حضور ممتد نویسنده-راوی برگرده که من­اش فضای زیادی را گرفته و مرتب خودش رو به رخ می­کشه. با وجود این هر دو داستان اگه بشه از این نارسیسیم راوی فاصله گرفت، می­تونن فضاهای خوبی بسازن.

اینجا را هم بخوانید.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 22:25  توسط کلمه  | 

کوه سیب زمینی!
 

امتحانمو دادم. ولی ظاهرا مشکل جای دیگه است که نمی نویسم. زندگی ام نظم درست و حسابی نداره. همه اش دارم یه کاری می کنم ولی همه ی کارام هم مونده! نمی فهمم گره مشکل کجاست. حسی که هر شب دارم اینه که زمان بدجور تند می گذره و در واقع تو یه روز کار زیادی نمی شه کرد. با وجود این هر روز صبح که بیدار میشم فکر می کنم امروز دیگه نمی ذارم وقتم از لای انگشتام لیز بخوره و بلاخره بعضی از کارام رو می کنم. ولی نتیجه باز هم مایوس کننده است. حاصل کار یه سیب زمینی نصفه نیمه پوست کنده است از کوه سیب زمینی ها! مثل همین پستی که دارم می گذارم که بلاخره وبلاگم رو به روز کرده باشم!

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 21:52  توسط کلمه  |