تبليغاتX
کلمه
برای دوستانی که از اقیانوسها گذشتند!
 

از اونجایی که Googlereader نرفتین، مجبورم متنی که می خوام شما هم بخونید اینجا بگذارم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 23:56  توسط کلمه  | 

حتما حتما حتما!

سلام

اگه سایتها و وبلاگهای زیادی را دنبال می کنید و دوست دارید وقتی به روز شدند باخبر بشین تا مرتب مجبور نباشین چک کنید، اگه دوست دارید بعضی مطالبی که تو سایتها یا وبلاگها می خونید، دوستهاتون هم بخونن، http://www.google.com/reader حتما را امتحان کنید. عالیه!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 20:32  توسط کلمه  | 

اتفاق های کوچک!

 

Sliding Doors is a 1998 film written and

directed by former actor Peter Howitt

 

 

 

 

 

 

 

یه اتفاق کوچیک، مثلا نرسیدن به مترو، می­تونه زندگی آدم را دگرگون کنه؟! مثلا ممکنه دوست پسرت با یه زن دیگه ارتباط داره، تو اگه به مترو برسی، زودتر می­رسی خونه و از قضیه خبردار می­شی ولی اگه نرسی، دیرتر می­رسی و وقتی می­رسی که اون رفته. این شروع داستانه و در هر دو این حالات را ادامه می­ده. اگرچه این دو داستان به نظر خیلی متفاوت می­رسن و اتفاق­هایی که می­افته دو مسیر متفاوت را شکل می­ده، ولی در پایان آخر یکی از این داستان­ها می­شه اول داستان دوم.

در زندگی واقعی هم فکر کنم همینطوره. اتفاق­هایی که بر حسب تصادف در زندگی می­افتند تا حدی ممکنه مسیر آدم را دور یا نزدیک کنن؛ اما در نهایت حس آدم همیشه یکی است. و جالبه که آدما با اینکه گاهی به نظر میاد عوض می­شن ولی در واقع اصلا هم تغییر نمی­کنن. اطرافیانتون را نگاه کنین. مثلا 10 سال پیش هیچ کدومشون جایگاهی که الان دارن را نداشتند ولی انگار فقط لباس­هاشون عوض شده. خودشون هیچ فرقی نکردن.

تو روان­درمانی بعضی وقتها آدم می­بینه به موقع مداخله­ای که باید را نکرده و زمان گذشته. ولی بعدش می­بینی که چیزی از دست نرفته و بارها دوباره اون فرصت پیش میاد. چون ما شخصیتمون را همه جا عینا تکرار می­کنیم.

 

2 نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 21:29  توسط کلمه  | 

راستگویی

 

  • "من هیچ وقت دروغ نمی­گم؛ مگه اینکه موضوع خیلی مهم باشه."
  • "من هیچ وقت در مورد موضوع­های مهم دروغ نمی­گم."

کدومش بهتره؟ کدومشون راستگوترند؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 19:2  توسط کلمه  | 

سن عقلی فقط برای طلاق!

 

"پرونده پزشکی قانونی: تعیین سن عقلی مراجع به دنبال درخواست طلاق

خانم ..... 15 ساله

پاسخ: از صاحب عکس الصاقی امضا شده مصاحبه به عمل آمد. سن عقلی ایشان زیر 18 سال است و بنابراین ایشان قادر نیست به تنهایی امور مهم زندگی را اداره کند.

تمام."

این دخترخانم پارسال که 14 سالش بوده ازدواج کرده و برای ازدواج نیازی به داشتن سن عقلی بالغ نیست. حالا که بعد از یک سال می­خواد طلاق بگیره، نمی­تونه. چون از نظر سن عقلی­ هنوز کودک است! جالبه نه؟ لابد پیش خودشون فکر کردند کسی اگه عاقل باشه که ازدواج نمی­کنه!  

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 17:11  توسط کلمه  | 

وصلی؟
 

  •  وصلی؟
  •  نه. لعنتی! وصل نمی­شم.

می­رسی خونه؛ اولین کاری که می­کنی میای لپ تاپت رو روشن می­کنی. چراغ کوچیک ای-دی-اس-الت را با نگرانی چک می­کنی. روشنه. اون دو تا کامپیوتر کوچیک پایین مونیتور، گوشه چپ، را نگاه می­کنی. روشنن. وصلن. و تو پنجره دنیای مجازی­ات را باز می­کنی و وصل می­شی.

و روزی که وصل نمی­شی، انگار تنها و از همه جا بی­خبری. انگار خوابی. نیستی اصلا. وصل نیستی! جدا و خاموشی. مثل اینکه بخوای حرف بزنی، ولی دهنت باز نشه؛ یا بخوای بشنوی ولی گوش­ها رو بسته باشن؛ یا تو یه اتاق زندانیت کرده باشن.

و این مکعب مستطیل نقره­ای با چراغ سبز کوچکش، این سیم­ها و این پنجره تو را به دنیای عظیم مجازیت وصل کرده است. چرا مجازی؟

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 11:51  توسط کلمه  | 

هیچ چیز بدیهی نیست!

 

معمولا آدم اصلا متوجه تفاوت­هاش با بقیه نیست. و اصلا راه درک احساسات دیگری همینه. یعنی تو می­بینی هر موقع شادی، می­خندی. واسه همین اگه یکی بخنده، درکت اینه که اون خوشحاله. معمولا نیازی هم نمی­بینی که ازش بپرسی. این قیاس دیگری با خود از این هم فراتر می­ره. مثلا وقتی یکی می­گه : " دیروز بهترین دوستم را بعد از مدتها دیدم." معمولا نیازی نمی­بینیم که بپرسیم خوب چه احساسی داشتی. یا حتی اگه اینم بپرسیم و بگه :"خیلی خوشحال شدم."، دیگه عمرا نمی­پرسیم چرا خوشحال شدی. حتی اگه بپرسیم طرف ممکنه چپ چپ هم نگاهمون کنه و پیش خودش فکر کنه خوب مگه این بابا خودش بهترین دوستشو بعد از مدتها ببینه خوشحال نمی­شه!

ولی اگه مدتی امتحان کنین می­بینین که اصلا هم اینطور نیست؛ که ما خیلی بیشتر از اونی که به نظر میاد متفاوتیم. در جلسات روان­درمانی اینو به کرات می­شه دید. و چیزی که به عنوان روان­درمانگر باید یاد بگیری همینه که همه چی رو بپرسی و بیشتر بپرسی. و واقعا حیرت می­کنی که چقدر جواب­هایی که می­گیری با اونی که تو ذهن خودت فرض کردی متفاوته. تو زندگی روزمره هم می­شه به راحتی این رو چک کرد. مثلا یه فیلم با دوستت می­بینی. بعد از فیلم هر دو می­گید معرکه بود. و مثال­هایی از قسمت­های مختلفی که باهاش حال کردین می­گین و هر دو احساس می­کنین که چه تفاهمی دارید. حالا یه قدم جلوتر برین. ببینین از چی­اش لذت بردین. و سعی کنین هیچ چیزی را بدیهی فرض نکنین و بپرسین. خیلی زود می­بینین انگار شما اصلا دو فیلم متفاوت نگاه کردین.

پ.ن. قابل توجه دوستانی که می­گن بنویس! اینقدر وسط این چند خط پا شدم و دوباره نشستم که دیگه پاک یادم رفت چی می­خواستم بگم!   

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 0:13  توسط کلمه  | 

چرا نمی­نویسم؟!
 

  • مدتیه برق ما ساعت 8- 10 شب می­ره.
  • این ADSL ما یه روز در میون قطعه!
  • آدم روزی سه وعده به غذا احتیاج داره و مرتب باید غذا درست کرد! هر چی هم از زیرش شونه خالی کنی، یکی دو شب درمیون کامل وقتتو می­گیره!
  • ظرفها و لباسها مرتب کثیف می­شن!
  • حتی خونه هم مرتب کثیف می­شه!
  • تلفن و موبایل مرتب زنگ می­زنن و هرچی هم که جواب ندی، بلاخره اونقدر هست که روزی یه ساعت وقتتو بگیره. اونم با پذیرفتن شاکی بودن همه!
  • دوستان و فامیل تعدادشون واقعا زیاده و اینبار هم حتی با وجود رکوردهایی که می­زنی، و با حساب شاکی بودن و حتی ناامید شدن همه، بازم به هر حال!
  • وبلاگ­ها و e-mail ها هم تعدادشون واقعا زیاده و خیلی هم تند تند پست جدید می­گذارن!
  • هنوز خوشبختانه درس خوندن شروع نشده وگرنه نیازی به این همه علت نبود!
  • ولی مقاله­ها و پایان­نامه که هستن!
  • خوشبختانه تعداد مجله­های خوندنی داره روز به روز کمتر می­شه ولی هنوز این شهروند امروز و گاهی فیلم و هفت که هستن!
  • فیلم­های ندیده و کتاب­های نخونده سر به فلک گذاشتن!
  • گاهی، فقط گاهی، خوب آدم به خرید نیاز داره!
  • صبح­ها هم که دربست پر است؛ حتی وقتی کاری نیست، مجبوری حضور داشته باشی تا ساعت 1 کارت بزنی!
  • آدم تو یه روز فقط 24 ساعت وقت داره! 
  • و تو یه ساعت واقعا زیاد کاری نمی­شه کرد! اینو جدی می­گم!
  • بازم بگم؟!

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 19:7  توسط کلمه  |