از اونجایی که Googlereader نرفتین، مجبورم متنی که می خوام شما هم بخونید اینجا بگذارم.
سلام
اگه سایتها و وبلاگهای زیادی را دنبال می کنید و دوست دارید وقتی به روز شدند باخبر بشین تا مرتب مجبور نباشین چک کنید، اگه دوست دارید بعضی مطالبی که تو سایتها یا وبلاگها می خونید، دوستهاتون هم بخونن، http://www.google.com/reader حتما را امتحان کنید. عالیه!
![]()
Sliding Doors is a 1998 film written and
directed by former actor Peter Howitt
یه اتفاق کوچیک، مثلا نرسیدن به مترو، میتونه زندگی آدم را دگرگون کنه؟! مثلا ممکنه دوست پسرت با یه زن دیگه ارتباط داره، تو اگه به مترو برسی، زودتر میرسی خونه و از قضیه خبردار میشی ولی اگه نرسی، دیرتر میرسی و وقتی میرسی که اون رفته. این شروع داستانه و در هر دو این حالات را ادامه میده. اگرچه این دو داستان به نظر خیلی متفاوت میرسن و اتفاقهایی که میافته دو مسیر متفاوت را شکل میده، ولی در پایان آخر یکی از این داستانها میشه اول داستان دوم.
در زندگی واقعی هم فکر کنم همینطوره. اتفاقهایی که بر حسب تصادف در زندگی میافتند تا حدی ممکنه مسیر آدم را دور یا نزدیک کنن؛ اما در نهایت حس آدم همیشه یکی است. و جالبه که آدما با اینکه گاهی به نظر میاد عوض میشن ولی در واقع اصلا هم تغییر نمیکنن. اطرافیانتون را نگاه کنین. مثلا 10 سال پیش هیچ کدومشون جایگاهی که الان دارن را نداشتند ولی انگار فقط لباسهاشون عوض شده. خودشون هیچ فرقی نکردن.
تو رواندرمانی بعضی وقتها آدم میبینه به موقع مداخلهای که باید را نکرده و زمان گذشته. ولی بعدش میبینی که چیزی از دست نرفته و بارها دوباره اون فرصت پیش میاد. چون ما شخصیتمون را همه جا عینا تکرار میکنیم.
کدومش بهتره؟ کدومشون راستگوترند؟
"پرونده پزشکی قانونی: تعیین سن عقلی مراجع به دنبال درخواست طلاق
خانم ..... 15 ساله
پاسخ: از صاحب عکس الصاقی امضا شده مصاحبه به عمل آمد. سن عقلی ایشان زیر 18 سال است و بنابراین ایشان قادر نیست به تنهایی امور مهم زندگی را اداره کند.
تمام."
این دخترخانم پارسال که 14 سالش بوده ازدواج کرده و برای ازدواج نیازی به داشتن سن عقلی بالغ نیست. حالا که بعد از یک سال میخواد طلاق بگیره، نمیتونه. چون از نظر سن عقلی هنوز کودک است! جالبه نه؟ لابد پیش خودشون فکر کردند کسی اگه عاقل باشه که ازدواج نمیکنه!
میرسی خونه؛ اولین کاری که میکنی میای لپ تاپت رو روشن میکنی. چراغ کوچیک ای-دی-اس-الت را با نگرانی چک میکنی. روشنه. اون دو تا کامپیوتر کوچیک پایین مونیتور، گوشه چپ، را نگاه میکنی. روشنن. وصلن. و تو پنجره دنیای مجازیات را باز میکنی و وصل میشی.
و روزی که وصل نمیشی، انگار تنها و از همه جا بیخبری. انگار خوابی. نیستی اصلا. وصل نیستی! جدا و خاموشی. مثل اینکه بخوای حرف بزنی، ولی دهنت باز نشه؛ یا بخوای بشنوی ولی گوشها رو بسته باشن؛ یا تو یه اتاق زندانیت کرده باشن.
و این مکعب مستطیل نقرهای با چراغ سبز کوچکش، این سیمها و این پنجره تو را به دنیای عظیم مجازیت وصل کرده است. چرا مجازی؟
معمولا آدم اصلا متوجه تفاوتهاش با بقیه نیست. و اصلا راه درک احساسات دیگری همینه. یعنی تو میبینی هر موقع شادی، میخندی. واسه همین اگه یکی بخنده، درکت اینه که اون خوشحاله. معمولا نیازی هم نمیبینی که ازش بپرسی. این قیاس دیگری با خود از این هم فراتر میره. مثلا وقتی یکی میگه : " دیروز بهترین دوستم را بعد از مدتها دیدم." معمولا نیازی نمیبینیم که بپرسیم خوب چه احساسی داشتی. یا حتی اگه اینم بپرسیم و بگه :"خیلی خوشحال شدم."، دیگه عمرا نمیپرسیم چرا خوشحال شدی. حتی اگه بپرسیم طرف ممکنه چپ چپ هم نگاهمون کنه و پیش خودش فکر کنه خوب مگه این بابا خودش بهترین دوستشو بعد از مدتها ببینه خوشحال نمیشه!
ولی اگه مدتی امتحان کنین میبینین که اصلا هم اینطور نیست؛ که ما خیلی بیشتر از اونی که به نظر میاد متفاوتیم. در جلسات رواندرمانی اینو به کرات میشه دید. و چیزی که به عنوان رواندرمانگر باید یاد بگیری همینه که همه چی رو بپرسی و بیشتر بپرسی. و واقعا حیرت میکنی که چقدر جوابهایی که میگیری با اونی که تو ذهن خودت فرض کردی متفاوته. تو زندگی روزمره هم میشه به راحتی این رو چک کرد. مثلا یه فیلم با دوستت میبینی. بعد از فیلم هر دو میگید معرکه بود. و مثالهایی از قسمتهای مختلفی که باهاش حال کردین میگین و هر دو احساس میکنین که چه تفاهمی دارید. حالا یه قدم جلوتر برین. ببینین از چیاش لذت بردین. و سعی کنین هیچ چیزی را بدیهی فرض نکنین و بپرسین. خیلی زود میبینین انگار شما اصلا دو فیلم متفاوت نگاه کردین.
پ.ن. قابل توجه دوستانی که میگن بنویس! اینقدر وسط این چند خط پا شدم و دوباره نشستم که دیگه پاک یادم رفت چی میخواستم بگم!