تبليغاتX
کلمه
فرار
  

-          ...، فرم تسویه حساب با کتابخانه، کارت کتابخانه،  کارت دانشجویی. مدارکتون کامله.

-          بله. خدا رو شکر. (نفس راحتی از ته دل می­کشم و لبخند می­زنم.)

-          (به کار خودش مشغول شده.)

-          خوب؟

-          خوب؟!

-          فکر کردم گفتین مدارکم کامله!

-          بله. کامله. می­تونید تشریف ببرید.

-          همینطوری؟! آخه یه مدرکی، نامه­ای، کاغذپاره­ای، چیزی که معلوم کنه من درسم تموم شده تو این دانشگاه؟

-          نه. ما هیچ­چی به شما نمی­تونیم بدیم.

-          آخه چرا؟! من بلاخره اینجا درس خوندم دیگه؟!

-          بله. ولی مدرکتونو نمی­دیم تا طرحتون تموم بشه.

-          خوب من دارم می­رم طرح، اونجا می­خوام مطب بزنم، برم به نظام پزشکی چی بگم؟ چه جوری بگم متخصصم وقتی یه گواهی ساده هم ندارم؟

-          اونا از ما استعلام می­کنند، ما هم محرمانه جوابشون را می­دیم!

-          آخه من که می­دونم درس خوندم، شما هم که می­دونین، اونا هم که می­دونن، دیگه محرمانه­اش چیه؟!

-          اینه که نری مدرکتو ترجمه کنی، فرار کنی!

-          نه که همه جا هم مدرکتونو قبول دارن! تازه واسه چی فرار؟ از چی فرار کنم آخه؟ من 23 سال درس خوندم تو این مملکت. می­خواستم برم که زودتر می­رفتم.

-          خوب، نمی­دونم چرا نرفتی. به هر حال اینجا کارت تمومه. تا هفته دیگه که تقسیم می­شین.


یک هفته بعد ....

امروز تبعید، ببخشین، تقسیم شدیم. باید برم زابل!

 آخه چرا؟!!!

 

پی نوشت: دوستان، شماها که می دونین درس من هنوز تموم نشده؟! بنابراین من قرار نیست برم زابل! این خاطره یکی از دوستانمه!

 

2 نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 0:35  توسط کلمه  | 

بسه!
 

رفتم گوگل ریدر هر چی وبلاگ ریخته بودم توش پاک کردم! حدود ۸۰ تا می شد.

2 نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 22:54  توسط کلمه  | 

حجاب آری، حجاب نه!

 

فکر کنم هر زن ایرانی زمانی در زندگیش تکلیف خودش رو با حجاب، که منظور همون روسری سر کردنه روشن کرده. و حتما دست کم زمانی از زندگیش با خودش یا دیگران کلنجار رفته که به حجاب اعتقاد داره یا نه. و احتمالا بارها پیش اومده که مجبور شده از عقیده­اش دفاع کنه. و اگه به روسری سر کردن اعتقادی نداشته، از اونجایی که صبح تا شب مجبوره که خلاف عقیده­اش رفتار کنه، حتما بارها و بارها پیش اومده که عصبانی بشه، خسته بشه و به زمین و زمون لعنت بفرسته.

ولی با صجبت­هایی که این روزها در وب­ها جریان داره، آدم حس می­کنه این عصبانیت ظاهرا اینقدر زیاده که مثلا اگه به یکی بگی روسریت چه خوشگله، ممکنه بزنه تو گوشت! البته کسی را مجبور به کاری کردن، اون هم هر روز و تا پایان عمر، لابد این عواقب رو هم داره و صحبت کردن در مورد این نقاط حساس هم خطرناکه. ولی خوب خشم را هم باید کنترل کرد و به صرف اینکه کسی روی موضوعی حساسه، نمی­تونه چشمشو ببنده و هر چی دوست داشت بگه!

یکی از صحبتهایی که همیشه من و ر. داشتیم، در مورد همین مسئله حجاب بوده. فکر می­کنم دست کم یکی از کارکردهای لباس، زیباتر کردنه. همونطور که بعضی قبایل برای زیباتر شدن، بدنشون را رنگ می­کنن. و اصولا لباس یه مسئله کاملا شخصی نیست. ما معمولا لباسمون را با توجه به اینکه کی داره اون لباس رو می­بینه، انتخاب می­کنیم. و فکر می­کنم که دست کم یکی از معیارهای انتخاب لباس زیبا بودنشه. و اینکه ما رو زیباتر کنه.

موضوعی که همیشه من و ر. برامون سوال شده بود، این بود که لباس پوشیده و روسری، زنها رو زیباتر می­کنه یا نه؟ خوب این پارادوکسیه. چون یکی از فلسفه­هایی که واسه لباس مطرحه اینه که کمتر جلب توجه کنه و در واقع جذابیت ج.ن.س.ی زن را بپوشونه. ولی گاهی انگار نتیجه­اش بر عکس می­شه. می­گن خیال آدم فراتر از واقعیت می­تونه بره.

البته این موضوع هم، مثل همه چی، تک علتی نیست. یه سری بحث­های زیبایی­شناسی حتما هست. بسته به فرم بدن، لباس­هایی کسی رو زیباتر می­کنه، و دیگری رو نه. یه سری مسائل سایکولوژیک هست. مثلا معنایی که یه فرم لباس برای بیننده داره. اینکه تو چه محیطی بزرگ شده باشیم هم حتما در تعیین اینکه چه چیزی رو زیبا ببینیم تاثیر داره. و حتما باید نظر کسانی که در محیط­هایی با لباس­های متفاوت بزرگ شدند رو هم دونست. ولی دست کم برای ما (من و ر.) اینجوریه که خیلی­ها که با روسری زیباند، بدون روسری زیبایی­شون کمتر می­شه. برعکسش هم هست. ولی کمتر. و خوب برعکسش اگه باشه که لابد طبیعیه. چون می­گن فلسفه حجاب همینه!

از همه­ی اینها گذشته، خوندن نظرات خوانندگان وبلاگ­های خوابگرد و ایمایان و نوشته­های زنانه ها و مسیح، (در مورد عکسهای گلشیفته) نشون می­ده که خیلی­ها، خیلی عصبانیند!

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 20:3  توسط کلمه  | 

از چی می خوام فرار کنم؟


اگه می­شد یه کاری کرد که دیگه آدم اصلا غم را تجربه نکنه اینکارو می­کردین؟ یعنی مثلا قرصی ساخته می­شد که با خوردنش آدم مثلا تا 10 سال هیچ غمی را تجربه نمی­کرد. می­فهمید بقیه ناراحتن. ولی خودش ناراحت نمی­شد. این موضوع مشکلی هم براش ایجاد نمی­کرد. منظورم اینه که نگرانی بابت مسائل منطقی، عوارض جانبی دارو، اینکه خوب اگه آدم ناراحت نشه اشتباهشو دوباره تکرار می­کنه و اینها نداشته باشین. صرفا این دارو احساس غم را بدون هیچ نتیجه و اثر دیگه ­ای از بین ببره.

 

خوب واقعیت اینه که هرچند به نظرم عجیب میاد، ولی من حاضر نیستم این قرص را بخورم! با اینکه وقتی ناراحتم خیلی سعی می­کنم زود این ناراحتیو کنترلش کنم و کمتر اذیت بشم. و اصلا هم به نظرم نمیاد که مازوخیسم پررنگی داشته باشم.

 

چند وقت پیش این سوال رو از یکی از اساتیدمون پرسیدم. و اون بی­درنگ و با اطمینان گفت که معلومه که اینکارو می­کنه. و صحبت ادامه پیدا کرد و دیدم اصلا تفاوت بیشتر از این حرفهاست. من دوست دارم دامنه احساساتم خیلی زیاد باشه. البته نه اونقدر که از کار و زندگی بیفتم. و به نظرم هم خیلی طبیعی می­رسید که خوب معلومه که خوبه آدم احساس­های زیاد رو تجربه کنه! و این استاد، که خیلی هم آدم نازنینیه، خیلی ساده ازم پرسید: تو چرا فکر می­کنی هرچی زیاد باشه، خوبه؟!

 

ولی از همه اینها جالبتر اینه که در زندگیم عملا دامنه احساساتم خیلی هم کوچیکه! البته الان اینطوریه. فکر کنم قبلاها اینطوری نبود. ولی الان سالهاست دلم لک زده واسه یه گریه حسابی! از اون ته ته دل! یا مثلا یه ذوق­زدگی اساسی که اصلا تا صبح خوابم نبره و دور خودم بچرخم!   

 

اصلا می­دونید چیه؟ من مدتهاست درست و حسابی فرصت "حس کردن" نداشتم! اینقدر که هزارتا کار الکی ریختم سر خودم. به قولی: با این همه کار، از چی می­خوای فرار کنی؟!


2 نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 1:34  توسط کلمه  | 

کامپر!

 

 دارم سعی می­کنم برگردم. برگردم به زندگیم و کارهای همشگیم. حدود دو ماه و نیم خاموش بودم. نه اینکه کاری نمی­کردم. ولی نه اونجور که باید. کارهام را در حداقل ممکن نگه داشته بودم؛ فقط تا اون حد که گندش در نیاد؛ چون به هر حال بقیه که تعطیل نبودن. و به ­جاش تا دلتون بخواد مسافرت و تفریح و بقیه کارهای دلبخواهی! حالا که بعد از این همه می­خوام سیستم رو دوباره راه بندازم، باز با مشکل همیشگیم مواجهم که نمی­شه! نه رو کاغذ می­شه، نه به عقل جور در میاد، نه تجربه گذشته خلافشو نشون می­ده! باز هم با یه عالمه فکر و شور و شوق کارها را می­نویسم که برنامه­ریزی کنم ولی در همون قدم متوقف می­شم و همه­شون پتی می­کنن و خاموش می­شن. خوندن این کامپر لعنتی غیر ممکنه! و نخوندنش هم ! خوب؟ تکلیف بقیه کارهام روشنه دیگه!

2 نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 21:3  توسط کلمه  |