امشب کاملا خوشحالم. نه. چیزی بیشتر از خوشحالی است. از عمق وجودم احساس نشاط می کنم. احساس خوشبختی و آرامش. ته ته دلم دارد قند آب میشود. میدانم و نمیدانم چرا. دلایل کوچک و بزرگ زیادی دارد. ولی چون خیلی خوبم، نوشتنم نمیآید. همین!
خون جوانان ما می چکد از چنگ تو : تو می دانی آدم های توی این عکس الان کجایند؟ می دانی آدم های توی عکس های دیگر کجایند؟ باید بدانی دیگر لابد. آدمهایی که از بی گناه ترین مردمان تو بودند و گذاشتند و رفتند. شاید یکی یکی که می رفتند درست نفهمیدی. حالا وقتی رفتی فیس بوک خوب نگاه کن. ببین کی ها کجاهایند. به جان خودم و خودت که دلم تنگ همه شان است.
تحقیق و تفحص ممنوع شد! تحقیق و تفحص از سه نهاد شورای نگهبان، مجلس خبرگان و مجمع تشخیص مصلحت نظام ممنوع شد.
آقایان! کدام یک از موکلانتان حق خلع ید را به شما داده است؟! حالا امروز چقدر شگفت است که به خواست شورای نگهبان مجلس تحقیق و تفحص و نظارت بر یک سری دستگاه ها را خود خواسته محدود کرد. نمی دانم کدام یک از مردم و چه جماعتی به ایشان چنین حقی را داده اند.
ماندگاری انگار همه دارند می روند.هر کس را که می بینی یا دارد چمدان می بندد،یا دم در سفارت است،یا دارد از بدرقه دوستی تازه راهی شده باز می گردد،یا...
" تو مغز من پر از حبابه. بعضی وقتها یکی از این حبابها آروم آروم میاد بالا و بالا و یه دفه پیکی میکنه و میترکه! اینقدر مغز آدم حال میاد؛ انگار اصلا باز میشه از هم!"
از گفتههای یک بیمار سایکوتیک.
میدونید چیه؟ من واقعا افسرده نیستما! فقط دیگه از همه حرفهای خوب خستهام. یه زمونی خوشم میومد. میگفتم حالا که هیچ کس هیچ کاری نمیکنه؛ حالا که همه چیز ابلهانه است؛ حالا از بین این همه چیزهای ابلهانه، من این یکی رو خوشم میاد. اقلا این یکی حرفهاش خوبه. اقلا میخواد که کاری بکنه. حالا اگه نمیتونه یا نمیگذارن، اون بحثش جداست. ولی حقیقتش دیگه خسته شدهام. دیگه نمیخوام کسی برام حرفهای خوب بزنه. میتونه کاری بکنه، بسم الله. نمیتونه، پس هیچی هم نگه! دیگه نمیخوام به امید چیزهایی باشم که فقط حرفه! فقط خواب و خیاله! به قول نیچه: شاعران همه دروغگویند!
همه جا حرف، حرف اوباماست. هر وبلاگی که سر میزنی، به نحوی از پیروزی اوباما خوشحالی کرده است. email پشت email لینکهای سخنرانی اوباماست که میرسد. تلویزیون جمهوری اسلامی را هم که نگاه کنی، گزارش پخش میکند از اینکه: "اگر اوباما راست میگوید ..."! حالا اینکه اوباما مگر چه قولی به ما داده که حالا سوال پیش آمده که راست میگوید یا نه، بماند.
من اما تمام تلاشم این است که از این شادی جهانی فاصله بگیرم. یا بهتر بگویم به روی خودم نیاورم. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. و به راستی مگر اتفاقی افتاده که چنین ولولهای برپاست! متن سخنرانی اوباما را میخوانم. جملات چقدر آشنا هستند. انگار صدای خاتمی را میشنوم. کافی است بهجای دموکراسی بخوانم "مردمسالاری دینی".
"اگر در دنیا هنوز کسی هست که شک دارد که امریکا جائی است که در آن هر آرزوئی امکان پذیر است، که شک دارد که رویاهای پدران ما هنوز باما و زنده هستند، که هنوز قدرت دموکراسی در امریکا را زیر سئوال میبرد: این شب پاسخی به اوست !"
شک ندارم که رویاهای پدران ما و شما هنوز زنده هستند. شک ندارم که رویا هستند!
"پاسخ وی صفهای طولانی است که این مملکت هرگز تاکنون به خود ندیده است؛ پاسخش همان مردمی هستند که ساعتها در صف به انتظار ایستادند، و بسیاری از آنها این کار را برای نخستین بار میکردند؛ چرا که اعتقاد داشتند که این بار باید متفاوت باشد، و باور داشتند صدای آنها میتواند خود صدای تفاوت و تغییر باشد."
صفهای طولانی، زنان و مردان، پیرزنان و پیرمردانی که برای نخستین بار بعد از سالها رای دادند، تفاوت و تغییر، ... . من دیگر بزرگ شدهام آقای رئیس جمهور! و این سخنان دیگر هیچ جایی در دل من را نمیلرزاند! فقط این بغض لاکردار .... .
"اما امشب، به دلیل کاری که امروز در این انتخابات و در این لحظه سرنوشتساز کردیم، تغییر به خاک آمریکا پا گذاشت."
و من میدانم که "تغییر" در هیچ شبی، و در هیچ لحظه سرنوشتسازی پا به جایی نمیگذارد.
"هرگز فراموش نخواهم کرد که صاحب اصلی این پیروزی کیست. این پیروزی از آن شماست. این پیروزی از آن شماست."
فراموش خواهی کرد! فراموش خواهی کرد! فراموش خواهی کرد!
بس است دیگر! من به سیاهی این دنیا و راه درازی که در پیش است خو گرفتهام. حتی به این راه دراز هم چندان دیگر امیدی ندارم. رویاهای شما از آن خودتان. مرا با آنها نفریبید که درد بیدار شدن از این رویا را تحمل نتوانم.
اینجا ترس حرف اول را میزنه. اگه یه موقع یه کاری را نکنی، همه میگن ترسید. حالا چهل شبانه روز هم اگه باهاشون حرف بزنی و بگی آقاجان! من ممکنه بترسم یا نترسم؛ ولی این کار را انجام نمیدم چون غلطه! درست نیست؛ با اصول من نمیخونه؛ منطقی نیست؛ بازم صبح روز چهل و یکم علی الطلوع یا میگن " کار خوبی کردی. آدم باید آیندهنگر باشه."، یا از اون طرف که "چقدر محافظهکاری تو!" . بعد اگه زد و چند وقت بعد مثلا یه کاری کردی که به نظرت درسته، تعجب میکنن که "چه شجاع شدی؛ چه عوض شدی!" یا از اون ور که "دفعه پیش کار خوبی کردی که محافظهکار بودی. باید بیشتر احتیاط کنی!"
ولی اینبار دیگه چهل روزتو واسه خودت نگه میداری!
تلفن از دفتر ریاست:
- رئیس بیمارستان گفتند که به شما اطلاع دهم به عنوان دستیار ارشد روز یکشنبه، ساعت یک در جلسهای حاضر شوید.
- دستور جلسه چیست؟
- آن را دیگر نگفتند.
- چشم.
یکشنبه ساعت یک:
اعضای حاضر در جلسه: رئیس بیمارستان، مدیر گروه، مدیر بیمارستان، مسئول دستیاران، مسئول اینترنها، مسئول اوژانس، مترون بیمارستان، سرپرستار اورژانس، پرستار کشیک در شب حادثه، دستیار ارشد
صورت جلسه طبق صحبت رئیس بیمارستان در آغاز جلسه: بررسی شکایت اینترن روانپزشکی و پیشگیری از وقوع حوادث مشابه
خلاصه شکایت اینترن: هفته گذشته در هنگام کشیک وارد محوطه اورژانس شده و زمانی که پرسیده بیمار کجاست، یکی از بیماران در محوطه اورژانس، به او حمله کرده است. درب اورژانس تحت نظر قفل بوده و گارد یا پرستار در محوطه نبوده است.
خلاصه گزارش پرستار کشیک: اینترن در اتاق ویزیت برای ویزیت بیمار رفته است. بیمار آرام بوده است. با گفتن کلمه بیمار، وی پرخاشگر شده و به اینترن حمله کرده است.
مسئول اینترنها: گزارش پرستار با گزارش اینترن یکسان نیست.
پرستار کشیک: من آن موقع برای نماز رفته بودم. این گزارش را از پرستار دیگر گرفتم.
خلاصه گزارش سرپرستار اورژانس و مترون: بیمار را اورژانس تهران آورده، در خانه پرخاشگری کرده و صورت همراهانش زخمی بوده است. رزیدنت بیمار را دیده و چون احتمال پرخاشگری را زیاد تشخیص داده، دستور تزریق هالوپریدول داده است. هنگامی که پرستار برای تزریق رفته، در حالی که آمپول به دست بالای سر بیمار بوده است، اینترن از لفظ بیمار استفاده میکند و او به اینترن حمله میکند و پرستار سعی کرده آنها را جدا کند.
سوال دستیار ارشد: لازم است دستیار کشیک آن شب در جلسه حضور داشته باشد؟
مدیر گروه و رئیس بیمارستان: نه. لازم نیست.
رئیس بیمارستان: سوال این است که چرا اینترن بدون رزیدنت بیمار دیده است؟ چرا ما هرچه میگوییم دستیاران در اورژانس مقیم نمیشوند؟ چرا دستیاران بیماران کشیک را به همکاران اورژانس صبح تحویل نمیدهند؟ چرا دستیاران دستور دارویی تلفنی میدهند؟ چرا دستیاران گزارش بخشها را نمینویسند؟ چرا بستری بیماران با نظر دستیار ارشد نیست؟ چرا دستیاران برای نوشتن نامه اینکه بیمار مشکل داشته یا نداشته با سوپروایزر کل کل میکنند؟ چرا دستیاران وظایفشان را انجام نمیدهند؟ چرا دستیاران به بخشنامههای ما عمل نمیکنند؟ چرا وقتی میخواهیم مونیتور کنیم میگویند امکانات میخواهیم و خود ما زیر سوال میرویم؟ چرا...؟ چرا....؟
مدیر گروه: من از دستیاران بازخواست نمیکنم. چون اول باید به دستیار اختیار داد و بعد از او مسئولیت خواست. دستیاران ارشد، در کشیک رئیس بیمارستان هستند. و مسئولیت همه بیمارستان با آنهاست. من سوالم این است که چرا دستیار ارشد آن شب موضوع را گزارش نکرده و ملاک حرف اوست.
دستیار ارشد: اگر اجازه دهید حوزه مسائل مختلف را جدا کنیم. تمام سوالهایی که در مورد وظایف دستیاران هست حتما نیاز به بررسی جداگانه دارند. ولی امروز صحبت در مورد امنیت اورژانس است. در شب حادثه دستیار در اورژانس حضور داشته و اینترن هم نه در اتاق ویزیت و هنگام مصاحبه با بیمار که در محوطه اورژانس مورد ضرب و شتم قرار گرفته است. حالا بر فرض که اصلا اینترن همراه و سایه به سایه رزیدنت بود، چه تفاوتی میکرد؟! نه یک رزیدنت که سه رزیدنت هم اگر در اورژانس مقیم باشند، مگر مشکل امنیت اورژانس حل میشود؟! طبق گزارش دستیاران که در دفتر گزارش کشیک هم هست، گارد در محل حاضر نبوده است. سوال این است که محل استقرار گارد کجاست؟
رئیس بیمارستان (برافروخته و عصبانی): شما از من میپرسید محل استقرار نیروی گارد کجاست؟ من اگر گارد نباشد هم دستیار را مسئول میدانم که هنگام ورود به اورژانس نپرسیده که گاردش کجاست؟ پرستارش کجاست؟
دستیار ارشد: در هیچ نامه یا اطلاعیهای به دستیاران اطلاع داده نشده که نیروی گارد در چه زمانی و در چه مکانی برای حفاظت در اورژانس حضور دارد و وظایفش چیست.
رئیس بیمارستان (عصبانی و با فریاد): من که نمیتوانم نقشه اورژانس را بکشم برای دستیاران! شما مسئولید! دیگر بیش از این مرا عصبانی نکنید!
.....
دیگر بیش از این رئیس بیمارستان را عصبانی نکردم! ته مانده حرمت نداشته خود و دستیاران را نگاه داشتم و لب به سخن نگشودم.
اشتباه از من بود. در ابتدای جلسه به خطا گمان کردم این جلسه برای بررسی وضعیت امنیت اورژانس است. زمانی که گفتند نیازی به گزارش دستیاران کشیک شب حادثه نیست؛ با خود خیال کردم چه خوب! میخواهند چارهای بیندیشند که مشکل اساسی حل شود. وقتی که از کنار تفاوت گزارش پرستاری با گزارش اینترن و رزیدنت به راحتی گذشتند، گفتم اهمیتی ندارد. سیستم را باید اصلاح کرد. قصد تخطئه کسی را که نداریم. گمان باطل من این بود که قرار است چارهای بیندیشیم تا مسئله امنیت اورژانس حل شود. از این خاطر بود که تعجب میکردم که چرا همه دستیاران را مینوازند! دستیار که نقشی در تامین امنیت اورژانس ندارد! و آنقدر خوش باور بودم که باز هم نفهمیدم و به خیال خود خواستم موضوع را روشن کنم. گفتم حوزه مسائل را جدا کنیم؛ همه مسائل را یکجا در هم مطرح نکنیم و همه نگرانی سادهدلانهام این بود که اصل مسئله که همان امنیت اورژانس است، فراموش نشود. غافل از اینکه کسی مرا برای این نخوانده بود.
دستیار ارشد بنا نبود امروز حرفی بزند از آغاز. قرار بر این بود که کسی به نمایندگی همه دستیاران حضور داشته باشد تا همگان مقصری داشته باشند و محکومی! ساده است: حادثهای رخ داده است؛ شکایتی مطرح شده است؛ کسی، در اورژانس بیمارستان مورد ضرب و شتم قرار گرفته است؛ شاکی و قاضی و دادستان حاضرند و متهم نیست! اورژانس بیمارستان از نظر امنیت در سطح استانداردهای جهانی است، درب زیبا و سرامیک گران دارد؛ حالا دیگر فرقی نمی کند که فضاها کوچکند و اتاق ها یک در دارند و امکان فرار نیست! گارد و نیروهای امنیتی آموزش دیده همیشه حی و حاضرند؛ حالا اهمیتی ندارد که پشت درب شیشهای نشستهاند و قبض بیماران را صادر میکنند و آن درب شیشهای زیبا همیشه قفل است. پرستاران هم که بالای سر بیمار حاضر بودهاند؛ اصلا تا به حال کدام پرستار خطایی کرده است؟! ما بقی مسئولین و رؤسا و مدیران که خود قاضی و دادستانند. محکمه بیمتهم کجا دیدهاید؟
دستیار ارشد به نمایندگی همه دستیاران و محکومین حاضر است. متهم این پرونده دستیاران هستند که پا به پای اینترن، او را از حمله و ضرب و شتم دیگران محافظت نمیکنند. امنیت اورژانس بهانه است. بهانهای برای بررسی وضعیت دستیاران! همین دستیاران که دفتر کشیک را کامل نمینویسند؛ که بیماران را به سرویس صبح تحویل نمیدهند؛ که در اورژانس مقیم نمیشوند؛ که با سوپروایزر کل کل میکنند؛ که دستور تلفنی میدهند؛ که سوال میپرسند! پرسش از محل اقامت گارد، آخرین خطای این دستیاران بود که رئیس بیمارستان را بسیار بر آشفت!
جلسه تمام شد. قرار شد پروتکلی برای وضعیت امنیت اورژانس نوشته شود. و من نمیدانم چرا اکثر حضار جور خاصی به من نگاه میکنند. لبخند عجیبی بر لب دارند که ته دل مرا آشوب میکند. از این نگاهها فرار میکنم و با خود فکر میکنم اول و آخر جلسه به هم جور بود. امینت اورژانس مشکل دارد و قرار شد چارهای اندیشیده شود. این وسط چرا دستیاران تخطئه شدند؟! مگر دستیاران چه نقشی در تامین امنیت اورژانس دارند؟! چرا این جلسه نیاز به محکوم داشت و چرا دستیاران؟! پرسش از محل اقامت گارد، چرا تا این مایه حرمت دستیار ارشد را زیر پا گذاشت؟!
چه کسی پاسخگوست؟!
سالها پیش کسی را میشناختم که در خوابگاه یک اتاق اختصاصی داشت. آدم عجیبی بود. هیچ کس حاضر نبود با او هم اتاق شود. یک بار در اتاقش باز بود و منظرهای که آن روز دیدم را هیچگاه فراموش نمیکنم. اتاق پر بود از کمد و کارتونهای مقوایی در اندازههای مختلف که همه پر بودند از کیسههای پلاستیکی. روی کمدها ، زیر تخت، گوشه کنار اتاق، تا سقف پر بود!
دو سال پیش بیماری داشتم که نمیتوانست چیزی را دور بریزد. خانوادهاش ترکش گفته بودند و تنها در آپارتمانی زندگی میکرد. همسایهها از بوی بد خانه عاصی شده بودند و با کمک نیروی انتظامی او را به بیمارستان آورده بودند. میگفتند خانه مالامال از غذاهای مانده و فاسد شده، و ظرفهای حاوی ادرار و مدفوع بیمار بوده است.
امروز در مورد Hoarding صحبت بود و همین افراد که نمیتوانند چیزی را دور بریزند. نمونههای خفیفش را در دوستان خود حتما دیدهاید: کسانی که هیچ کاغذی را دور نمیریزند؛ همه لباسهای خود را از دوران کودکی نگاه داشتهاند؛ خودکارها و ته مدادهای دوران مدرسهشان را جمع کردهاند؛ مقالات و سرچهای قدیمیشان را انبار کردهاند.
میگویند شاید افرادی که مقدار زیادی، بسیار بیشتر از مصرفشان پول جمع میکنند، هم در همین گروه باشند. و ریشه همه اینها احساس insecurity است؛ ترس، نگرانی، عدم اعتماد به آینده. این احساس در مورد یک فرد خیلی زود، در کودکی، شکل گرفته و در بسیاری از موارد نمیتوان علت دقیقش را مشخص کرد. اما در مورد یک جامعه چطور؟
مردمان یک جامعه ناامن جمع کننده میشوند. پولشان، وقتشان، دانششان، را نمیتوانند به کسی بدهند. حتی وقتی زیاد دارند؛ وقتی به هیچ کارشان هم نمیآید. خیرشان به کسی نمیرسد.
پی نوشت: اگه حالا شما هم یه چیزهایی جمع می کنید، نگران نشید! می گن آدم سالم "افسانه" است!
من نمیدونم تو این وبلاگها چی میخونم که دلخوشی شبهام شده؟! نمیدونم دنبال چی میگردم که هی از این لینک میرم به اون یکی! وقتی همهی گودر را هم میخونم و لینکهای لینکها را هم میخونم و دیگه به نظر میآید همهی اونهایی که باید را خوندم، انگار بازم دنبال یه چیزی میگردم! اغلب اسم و رسموشون رو هم نمیخونم حتی. دنبال هم نمیکنم مطالبشون رو که مثلا شناخت آدم جدیدی باشه. نظری هم نمیگذارم که مثلا شروع ارتباطی باشه. همینطور یه متن را فارغ از زمان و مکان و شخص میخونم! Saveاش هم نمیکنم حتی؛ اونطور که مجله ها و کتابها و فیلمهای حتی نخونده و ندیده رو جمع میکنم. ولی چه لذتی داره خوندن این جملات، پاراگرافها و حداکثر صفحات معلق در فضا!
حالا که اینقدر حرف امید و نامیدی شد، بگذارید یه نظر علمی هم در اینباره بشنویم. از اتفاق این هفته ژورنال هفتگی ما اشارهای به افسردگی داشت. جالبه که مطالعات نشون دادهاند که آدمهای واقع بین، اکثرا کمی افسردهاند! به عنوان مثال آزمایشی انجام دادهاند که از افراد میخواستن که جلوی کامپیوتر ببشینن و وقتی یه مربع سبز دیدن دکمهای را بزنن تا مربع رنگش عوض بشه مثلا. افراد این کار را انجام میدادن ولی برنامه طوری طراحی شده بود که فقط در درصدی، مثلا در 70 درصد موارد واقعا مربع رنگش عوض میشد. بعد از افراد پرسیدن که تخمین میزنن چند درصد موارد موفق شدن رنگ مربع را عوض کنن. و خوب بعضی 50، یا 70 یا 80-90 درصد تخمین میزدن. جالبه که کسانی که درستتر تخمین میزدند اغلب علائمی از افسردگی خفیف داشتن.
اسم این پدیده را گذاشتن depressive realism . یعنی آدمهایی که افسرده نیستن، اغلب بیش از اندازه و غیر واقعی خوشبینن. به قول خودمون الکی خوشن! البته این صفت الکی خوش بودن، سبب میشه افراد در عمل هم واقعا موفقیت بیشتری کسب کنن. و در واقع یه نقش تکاملی داشته. به عبارتی الکی خوشها باقی موندهاند! این موضوع بحثهای فلسفی زیادی هم به دنبال خودش داشته. سوال اینه که آیا باید خوشبین باشی تا هم حس subjective بهتری داشته باشی و هم بیشتر پیشرفت کنی و یا واقعیت را باید بشناسی؟!
هی میخواهم به روی خودم نیاورم؛ هی ادای آدمهای امیدوار را در میآورم؛ هی میگویم ناامید شدن که کاری ندارد، هنری داری باید اینجا رو کنی؛ هی میگویم آرمانگرایی و کمالطلبی است اینها، واقعبین باید بود؛ هی سعی میکنم به خود بقبولانم که آسمان همه جا همین رنگ است؛ تکرار میکنم مشکل از خود توست، زیادهخواه و کم طاقتی؛ هی سرم را گرم میکنم به این کار و آن کار، خورم را زیر آوار کارهای تمام نشدنی دفن کردهام که باور کنم مشکل این است که کارهایم را انجام نمیدهم و این مشکل روزی حل میشود؛ هی ...هی ... هی....
اصلا میخواهم کمی خیالپردازی کنم. چه اشکالی دارد؛ حالا این همه ادای egoی محکم را در آوردم، چه شد؟! کمی هم id باشم. میخواهم day dreaming کنم. fantasy مطلق که هیچ بویی از reality نبرده است. از همان primary process thinking های اساسی! از همانها که جمع اضداد را در خود دارد؛ همانها که زمان و مکان ندارد و غیر ممکن نمیشناسد.
اصلا میخواهم فکر کنم یک روز صبح در حالی که به اندازه کافی خوابیدهام، چشمانم را باز میکنم و از اینکه میخواهم روز جدیدی را شروع کنم، لبخند میزنم. به آرامی بلند میشوم؛ در حالیکه هیچ عجلهای ندارم و اصلا هم دیرم نشده است به سمت آشپزخانه میروم. چایی تازه دم کرده و نان داغ میخورم با کره و پنیر و گردو! حتی دوست دارم فکر کنم که این صبحانه را روی میز کنار پنجره میخورم و آفتاب صبحگاهی هم نیمی از میز را روشن کرده است. بعد وسایلم را جمع میکنم و اصلا هم مرتب کارهای نکردهام روی سرم آوار نمیشود و هیچ کدامشان را هم شب قبل فراموش نکردهام یا حتی نصفه خوابم نبرده است! تلفنم هم اصلا زنگ نمیزند و هیچ کس هم خبر از هیچ مشکل جدید پیشبینی شده یا نشدهای نمیدهد.
خلاصه با خلقی شاد و رویی گشاده از منزل خارج میشوم. در راه، همه آدمها را میبینم که صورتشان شاد و خندان است. هیچ کس هم با هیچ کس دعوا ندارد، ارث پدرش را هم طلبکار نیست. حتی برای رد شدن از خیابان هم هیچ کس نه بوق میزند، نه جد و آباءت را زیر خاک میلرزاند. و مثل این کارتونهایی که بچه که بودیم میدیدیم، برای رد شدن از خیابان تنها کافی است اول به چپ نگاه کنی و تا نیمه بروی و بعد به راست. و دیگر از چپ و راست و زمین و آسمان، با هم هزار ماشین و موتور و اتوبوس سرت هوار نمیکشند. حتی دوست دارم فکر کنم برای تاکسی گرفتن هم هیچ دعوا و رقابت و جنگی نیست. و اصلا هم آدمها تا وسط خیابان نایستادهاند و هی هم یک قدم جلوتر نمیروند تا امکان بردشان بیشتر باشد. از آن بیشتر، حتی دوست دارم فکر کنم هیچ ترافیکی نیست! هیچ کس بوق نمیزند؛ فحش و ناسزا نمیگوید؛ راه کسی را نمیگیرد؛ و اینقدر راحت و آسوده به محل کارم میرسم که هنوز به دنیا لبخند میزنم.
به اینجا که میرسم تازه اول رویاپردازی است! دوست دارم وارد پاویون که میشوم، همه رزیدنتها را ببینم که با شور و شوق و هزار امید و آرزو، در مورد کتاب، مقاله، شعر، فیلم و یا خلاصه هر چه خواندهاند و دیدهاند، گپ میزنند. یا حتی بحثهای جدی میکنند. اصلا هم جدی بودن به نظرشان مسخره و خندهدار نیست؛ اصلا هم بیحوصله و خسته و دلسرد نیستند؛ اصلا هم مجبور نیستند خط به خط 4000 صفحه کتاب را حفظ کنند؛ آن هم تک و تنها گوشه آن کتابخانه، با آن صندلیهای چوبی و نه کمردرد میگیرند و نه پادرد و نه سردرد و نه هیچ درد بیدرمان دیگری! کتابخانه آنها دنج و دوست داشتنی است و همه از اساتید پیر و جوان گرفته تا رزیدنتهای سال یک، میخوانند و میپرسند و بحث و گفتگو میکنند و میآموزند. میآموزند و میآموزند و چه نشاطی دارد این آموختن! چه نشاطی دارد! اینجای رویایم دوست دارم طول بکشد و کش بیاید و من خودم را ببینم که چطور دارم میخوانم و از این گرما و این زندگی که در اطرافم در حرکت و تکاپوست لذت میبرم.
در این رویایم حتی دوست دارم ظهر برای استراحت به پاویون بیایم و با چه خوشمزگی ناهارم را بخورم. اصلا هم غذایم مزه کاغذ نمیدهد؛ مزه کاه یا مزه فلز هم نمیدهد! و اصلا هم گرسنه نمیمانم. حتی اگر دوست نداشتم، میتوانم از بوفه بیمارستان غذای دیگری تهیه کنم. حتی میتوانم عصر یا هر ساعت دیگری هم اگر گرسنهام شد، همین کار را بکنم.
تازه دلم میخواهد آن کتابخانه یا پاویون یا دفتر آموزش یا هر کجایی توی این بیمارستان، هم پرینتر داشته باشد، هم پرینترش جوهر داشته باشد، هم کاغذ داشته باشد! اینترنتش هم قطع نباشد. حتی دستگاه کپی هم داشته باشد. دستگاهش هم خراب نباشد. خلاصه بتوانم با خیال راحت مقاله پیدا کنم و همانجا پرینت کنم و همانجا برای استادم هم کپی کنم! سهمیه ام هم 30 برگ نباشد!
یکی از مهمترین قسمتهای رویایم اینجایش است که عصر یا شب یا هر موقعی که از بیمارستان در آمدم، راضی باشم. چون کارهایم انجام شده و درسهایی که باید بخوانم خواندهام و آن چند ساعت یا دو ساعت، یا یک ساعت باقیمانده روز را میتوانم کاملا تفریح کنم و استراحت کنم. هیچ کس هم مرا برای آن یک ساعت مواخذه نمیکند. حتی میتوام خوش خوشان قدم بزنم تا خانه؛ یا حتی برای خودم شام درست کنم؛ یا یک فنجان قهوه مزه مزه کنم و به آیندهام فکر کنم.
به آیندهای که روشن است و هیچ نکته مبهمی ندارد و هیچ جایش اجباری نیست. نه قرار است به ناکجاآبادی تبعید شوم و نه باید برای مطب زدن و کار کردن امتیازی جمع کنم و نه گیر اجاره خانه و خرج خورد و خوراک خواهم بود. کافی است بخواهم کار کنم و زندگی کنم.
رویایم زیادی طولانی شد! دیر وقت است. کارهای نکردهام ...
تنها کافی است دهان باز کنی و خواسته باشی بگویی که مشکلی قرار است حل شود؛ یا اینکه بخواهی بگویی که کاری و حرکتی کنیم بلکه فایدهای داشته باشد؛ یا اصلا بگویی جان من، تو بگو چه میخواهی، ما همان کنیم؛ هنوز جملهات نیمی در دهان است و کلامت در فضا معلق که پشت بند هم میشنوی:
" لازم نکرده .... باز چه خوابی برامون دیدند .... بجای اینکارا ... اگه راست میگن ... چه طور شده حالا .... قرصاتو خوردی ... باز چه خیالی داری .... دلت خوشهها .... خواب دیدی خیر باشه ... برو بابا .... سادهایا .... باز تو جو گیر شدی ....ما رو بیخیال .... "
میخواستم از ناامیدیمان بنویسم؛ از خستگی و یأس و دلسردی که در خودم و اطرافیانم میبینم؛ از بیهدفی و بیهویتی و سردرگمی تکتکمان؛ از خشم و بیرحمی و نفرتی که هر روز با آن رودرروییم؛ از این روزهای گرگ و میش ، که زندگیمان را در خود بلعیده است؛ که دیدم دوستان حق مطلب را ادا کردهاند.
بخوانید:
دیوارهای شهرم، همه سیاه شده اند، سیاه!