تبليغاتX
کلمه

 

امشب کاملا خوشحالم. نه. چیزی بیشتر از خوشحالی است. از عمق وجودم احساس نشاط می کنم. احساس خوشبختی و آرامش. ته ته دلم دارد قند آب می­شود. می­دانم و نمی­دانم چرا. دلایل کوچک و بزرگ زیادی دارد. ولی چون خیلی خوبم، نوشتنم نمی­آید. همین!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 23:44  توسط کلمه  | 

همینطوری 2
 

خون جوانان ما می چکد از چنگ تو : تو می دانی آدم های توی این عکس الان کجایند؟ می دانی آدم های توی عکس های دیگر کجایند؟ باید بدانی دیگر لابد. آدمهایی که از بی گناه ترین مردمان تو بودند و گذاشتند و رفتند. شاید یکی یکی که می رفتند درست نفهمیدی. حالا وقتی رفتی فیس بوک خوب نگاه کن. ببین کی ها کجاهایند. به جان خودم و خودت که دلم تنگ همه شان است.

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 23:47  توسط کلمه  | 

همینطوری!
 

تحقیق و تفحص ممنوع شد! تحقیق و تفحص از سه نهاد شورای نگهبان، مجلس خبرگان و مجمع تشخیص مصلحت نظام ممنوع شد.

آقایان! کدام یک از موکلانتان حق خلع ید را به شما داده است؟! حالا امروز چقدر شگفت است که به خواست شورای نگهبان مجلس تحقیق و تفحص و نظارت بر یک سری دستگاه ها را خود خواسته محدود کرد. نمی دانم کدام یک از مردم و چه جماعتی به ایشان چنین حقی را داده اند.

ماندگاری انگار همه دارند می روند.هر کس را که می بینی یا دارد چمدان می بندد،یا دم در سفارت است،یا دارد از بدرقه دوستی تازه راهی شده باز می گردد،یا...

 

2 نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 22:6  توسط کلمه  | 

پیک!

 

" تو مغز من پر از حبابه. بعضی وقتها یکی از این حباب­ها آروم آروم میاد بالا و بالا و یه دفه پیکی می­کنه و می­ترکه! اینقدر مغز آدم حال میاد؛ انگار اصلا باز می­شه از هم!"

از گفته­های یک بیمار سایکوتیک.

2 نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 18:46  توسط کلمه  | 

افسرده نیستم، فقط خسته ام!

 

می­دونید چیه؟ من واقعا افسرده نیستما! فقط دیگه از همه حرف­های خوب خسته­ام. یه زمونی خوشم میومد. می­گفتم حالا که هیچ کس هیچ کاری نمی­کنه؛ حالا که همه چیز ابلهانه است؛ حالا از بین این همه چیزهای ابلهانه، من این یکی رو خوشم میاد. اقلا این یکی حرف­هاش خوبه. اقلا می­خواد که کاری بکنه. حالا اگه نمی­تونه یا نمی­گذارن، اون بحثش جداست. ولی حقیقتش دیگه خسته شده­ام. دیگه نمی­خوام کسی برام حرف­های خوب بزنه. می­تونه کاری بکنه، بسم الله. نمی­تونه، پس هیچی هم نگه! دیگه نمی­خوام به امید چیزهایی باشم که فقط حرفه! فقط خواب و خیاله! به قول نیچه: شاعران همه دروغ­گویند!

2 نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 19:56  توسط کلمه  | 

درد بیدار شدن

 

همه جا حرف، حرف اوباماست. هر وبلاگی که سر می­زنی، به نحوی از پیروزی اوباما خوشحالی کرده است. email پشت email لینک­های سخنرانی اوباماست که می­رسد. تلویزیون جمهوری اسلامی را هم که نگاه کنی، گزارش پخش می­کند از اینکه: "اگر اوباما راست می­گوید ..."! حالا اینکه اوباما مگر چه قولی به ما داده که حالا سوال پیش آمده که راست می­گوید یا نه، بماند.

من اما تمام تلاشم این است که از این شادی جهانی فاصله بگیرم. یا بهتر بگویم به روی خودم نیاورم. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. و به راستی مگر اتفاقی افتاده که چنین ولوله­ای برپاست! متن سخنرانی اوباما را می­خوانم. جملات چقدر آشنا هستند. انگار صدای خاتمی را می­شنوم. کافی است به­جای دموکراسی بخوانم "مردم­سالاری دینی".

"اگر در دنیا هنوز کسی هست که شک دارد که امریکا جائی است که در آن هر آرزوئی امکان پذیر است، که شک دارد که رویاهای پدران ما هنوز باما و زنده هستند، که هنوز قدرت دموکراسی در امریکا را زیر سئوال میبرد:  این شب پاسخی به اوست !"

شک ندارم که رویاهای پدران ما و شما هنوز زنده هستند. شک ندارم که رویا هستند!

"پاسخ وی صف‌های طولانی است که این مملکت هرگز تاکنون به خود ندیده است؛ پاسخش همان مردمی هستند که ساعت‌ها در صف به انتظار ایستادند، و بسیاری از آنها این کار را برای نخستین بار می‌کردند؛ چرا که اعتقاد داشتند که این بار باید متفاوت باشد، و باور داشتند صدای آنها می‌تواند خود صدای تفاوت و تغییر باشد."

صف­های طولانی، زنان و مردان، پیرزنان و پیرمردانی که برای نخستین بار بعد از سال­ها رای دادند، تفاوت و تغییر، ... . من دیگر بزرگ شده­ام آقای رئیس جمهور! و این سخنان دیگر هیچ جایی در دل من را نمی­لرزاند! فقط این بغض لاکردار .... .

"اما امشب، به دلیل کاری که امروز در این انتخابات و در این لحظه سرنوشت‌ساز کردیم، تغییر به خاک آمریکا پا گذاشت."    

و من می­دانم که "تغییر" در هیچ شبی، و در هیچ لحظه سرنوشت­سازی پا به جایی نمی­گذارد.

"هرگز فراموش نخواهم کرد که صاحب اصلی این پیروزی کیست. این پیروزی از آن شماست. این پیروزی از آن شماست."

 فراموش خواهی کرد! فراموش خواهی کرد! فراموش خواهی کرد!

 بس است دیگر! من به سیاهی این دنیا و راه درازی که در پیش است خو گرفته­ام. حتی به این راه دراز هم چندان دیگر امیدی ندارم. رویاهای شما از آن خودتان. مرا با آنها نفریبید که درد بیدار شدن از این رویا را تحمل نتوانم.

 

2 نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 20:14  توسط کلمه  | 

صبح روز چهل و یکم!

 

اینجا ترس حرف اول را می­زنه. اگه یه موقع یه کاری را نکنی، همه می­گن ترسید. حالا چهل شبانه روز هم اگه باهاشون حرف بزنی و بگی آقاجان! من ممکنه بترسم یا نترسم؛ ولی این کار را انجام نمی­دم چون غلطه! درست نیست؛ با اصول من نمی­خونه؛ منطقی نیست؛ بازم صبح روز چهل و یکم علی الطلوع یا می­گن " کار خوبی کردی. آدم باید آینده­نگر باشه."، یا از اون طرف که "چقدر محافظه­کاری تو!" . بعد اگه زد و چند وقت بعد مثلا یه کاری کردی که به نظرت درسته، تعجب می­کنن که "چه شجاع شدی؛ چه عوض شدی!" یا از اون ور که "دفعه پیش کار خوبی کردی که محافظه­کار بودی. باید بیشتر احتیاط کنی!"

ولی اینبار دیگه چهل روزتو واسه خودت نگه می­داری!   

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 21:49  توسط کلمه  | 

بیش از این رئیس را عصبانی نکردم!

 

تلفن از دفتر ریاست:

-          رئیس بیمارستان گفتند که به شما اطلاع دهم به عنوان دستیار ارشد روز یک­شنبه، ساعت یک در جلسه­ای حاضر شوید.

-          دستور جلسه چیست؟

-          آن را دیگر نگفتند.

-          چشم.

 یک­شنبه ساعت یک:

اعضای حاضر در جلسه: رئیس بیمارستان، مدیر گروه، مدیر بیمارستان، مسئول دستیاران، مسئول اینترن­ها، مسئول اوژانس، مترون بیمارستان، سرپرستار اورژانس، پرستار کشیک در شب حادثه، دستیار ارشد

صورت جلسه طبق صحبت رئیس بیمارستان در آغاز جلسه: بررسی شکایت اینترن روان­پزشکی و پیشگیری از وقوع حوادث مشابه

خلاصه شکایت اینترن: هفته گذشته در هنگام کشیک وارد محوطه اورژانس شده و زمانی که پرسیده بیمار کجاست، یکی از بیماران در محوطه اورژانس، به او حمله کرده است. درب اورژانس تحت نظر قفل بوده و گارد یا پرستار در محوطه نبوده است. 

خلاصه گزارش پرستار کشیک: اینترن در اتاق ویزیت برای ویزیت بیمار رفته است. بیمار آرام بوده است. با گفتن کلمه بیمار، وی پرخاشگر شده و به اینترن حمله کرده است.

مسئول اینترن­ها: گزارش پرستار با گزارش اینترن یکسان نیست.

پرستار کشیک: من آن موقع برای نماز رفته بودم. این گزارش را از پرستار دیگر گرفتم.

خلاصه گزارش سرپرستار اورژانس و مترون: بیمار را اورژانس تهران آورده، در خانه پرخاشگری کرده و صورت همراهانش زخمی بوده است. رزیدنت بیمار را دیده و چون احتمال پرخاشگری را زیاد تشخیص داده، دستور تزریق هالوپریدول داده است. هنگامی که پرستار برای تزریق رفته، در حالی که آمپول به دست بالای سر بیمار بوده است، اینترن از لفظ بیمار استفاده می­کند و او به اینترن حمله می­کند و پرستار سعی کرده آنها را جدا کند.

سوال دستیار ارشد: لازم است دستیار کشیک آن شب در جلسه حضور داشته باشد؟

مدیر گروه و رئیس بیمارستان: نه. لازم نیست.

رئیس بیمارستان: سوال این است که چرا اینترن بدون رزیدنت بیمار دیده است؟ چرا ما هرچه می­گوییم دستیاران در اورژانس مقیم نمی­شوند؟ چرا دستیاران بیماران کشیک را به همکاران اورژانس صبح تحویل نمی­دهند؟ چرا دستیاران دستور دارویی تلفنی می­دهند؟ چرا دستیاران گزارش بخش­ها را نمی­نویسند؟ چرا بستری بیماران با نظر دستیار ارشد نیست؟ چرا دستیاران برای نوشتن نامه اینکه بیمار مشکل داشته یا نداشته با سوپروایزر کل کل می­کنند؟ چرا دستیاران وظایفشان را انجام نمی­دهند؟ چرا دستیاران به بخش­نامه­های ما عمل نمی­کنند؟ چرا وقتی می­خواهیم مونیتور کنیم می­گویند امکانات می­خواهیم و خود ما زیر سوال می­رویم؟ چرا...؟ چرا....؟ 

مدیر گروه: من از دستیاران بازخواست نمی­کنم. چون اول باید به دستیار اختیار داد و بعد از او مسئولیت خواست. دستیاران ارشد، در کشیک رئیس بیمارستان هستند. و مسئولیت همه بیمارستان با آنهاست. من سوالم این است که چرا دستیار ارشد آن شب موضوع را گزارش نکرده و ملاک حرف اوست.

دستیار ارشد: اگر اجازه دهید حوزه مسائل مختلف را جدا کنیم. تمام سوال­هایی که در مورد وظایف دستیاران هست حتما نیاز به بررسی جداگانه دارند. ولی امروز صحبت در مورد امنیت اورژانس است. در شب حادثه دستیار در اورژانس حضور داشته و اینترن هم نه در اتاق ویزیت و هنگام مصاحبه با بیمار که در محوطه اورژانس مورد ضرب و شتم قرار گرفته است. حالا بر فرض که اصلا اینترن همراه و سایه به سایه رزیدنت بود، چه تفاوتی می­کرد؟! نه یک رزیدنت که سه رزیدنت هم اگر در اورژانس مقیم باشند، مگر مشکل امنیت اورژانس حل می­شود؟! طبق گزارش دستیاران که در دفتر گزارش کشیک هم هست، گارد در محل حاضر نبوده است. سوال این است که محل استقرار گارد کجاست؟

رئیس بیمارستان (برافروخته و عصبانی): شما از من می­پرسید محل استقرار نیروی گارد کجاست؟ من اگر گارد نباشد هم دستیار را مسئول می­دانم که هنگام ورود به اورژانس نپرسیده که گاردش کجاست؟ پرستارش کجاست؟

دستیار ارشد: در هیچ نامه یا اطلاعیه­ای به دستیاران اطلاع داده نشده که نیروی گارد در چه زمانی و در چه مکانی برای حفاظت در اورژانس حضور دارد و وظایفش چیست.

رئیس بیمارستان (عصبانی و با فریاد): من که نمی­توانم نقشه اورژانس را بکشم برای دستیاران! شما مسئولید! دیگر بیش از  این مرا عصبانی نکنید!

.....

دیگر بیش از این رئیس بیمارستان را عصبانی نکردم! ته مانده حرمت نداشته خود و دستیاران را نگاه داشتم و لب به سخن نگشودم.

اشتباه از من بود. در  ابتدای جلسه به خطا گمان کردم این جلسه برای بررسی وضعیت امنیت اورژانس است. زمانی که گفتند نیازی به گزارش دستیاران کشیک شب حادثه نیست؛ با خود خیال کردم چه خوب! می­خواهند چاره­ای بیندیشند که مشکل اساسی حل شود. وقتی که از کنار تفاوت گزارش پرستاری با گزارش اینترن و رزیدنت به راحتی گذشتند، گفتم اهمیتی ندارد. سیستم را باید اصلاح کرد. قصد تخطئه کسی را که نداریم. گمان باطل من این بود که قرار است چاره­ای بیندیشیم تا مسئله امنیت اورژانس حل شود. از این خاطر بود که تعجب می­کردم که چرا همه دستیاران را می­نوازند! دستیار که نقشی در تامین امنیت اورژانس ندارد! و آنقدر خوش باور بودم که باز هم نفهمیدم و به خیال خود خواستم موضوع را روشن کنم. گفتم حوزه مسائل را جدا کنیم؛ همه مسائل را یک­جا در هم مطرح نکنیم و همه نگرانی ساده­دلانه­ام این بود که اصل مسئله که همان امنیت اورژانس است، فراموش نشود. غافل از این­که کسی مرا برای این نخوانده بود.

دستیار ارشد بنا نبود امروز حرفی بزند از آغاز. قرار بر این بود که کسی به نمایندگی همه دستیاران حضور داشته باشد تا همگان مقصری داشته باشند و محکومی! ساده است: حادثه­ای رخ داده است؛ شکایتی مطرح شده است؛ کسی، در اورژانس بیمارستان مورد ضرب و شتم قرار گرفته است؛ شاکی و قاضی و دادستان حاضرند و متهم نیست! اورژانس بیمارستان از نظر امنیت در سطح استانداردهای جهانی است، درب زیبا و سرامیک گران دارد؛ حالا دیگر فرقی نمی کند که فضاها کوچکند و اتاق ها یک در دارند و امکان فرار نیست! گارد و نیروهای امنیتی آموزش دیده همیشه حی و حاضرند؛ حالا اهمیتی ندارد که پشت درب شیشه­ای نشسته­اند و قبض بیماران را صادر می­کنند و آن درب شیشه­ای زیبا همیشه قفل است. پرستاران هم که بالای سر بیمار حاضر بوده­اند؛ اصلا تا به­ حال کدام پرستار خطایی کرده است؟! ما بقی مسئولین و رؤسا و مدیران که خود قاضی و دادستانند. محکمه بی­متهم کجا دیده­اید؟

دستیار ارشد به نمایندگی همه دستیاران و محکومین حاضر است. متهم این پرونده دستیاران هستند که پا به پای اینترن، او را از حمله و ضرب و شتم دیگران محافظت نمی­کنند. امنیت اورژانس بهانه است. بهانه­ای برای بررسی وضعیت دستیاران! همین دستیاران که دفتر کشیک را کامل نمی­نویسند؛ که بیماران را به سرویس صبح تحویل نمی­دهند؛ که در اورژانس مقیم نمی­شوند؛ که با سوپروایزر کل کل می­کنند؛ که دستور تلفنی می­دهند؛ که سوال می­پرسند! پرسش از محل اقامت گارد، آخرین خطای این دستیاران بود که رئیس بیمارستان را بسیار بر آشفت!

جلسه تمام شد. قرار شد پروتکلی برای وضعیت امنیت اورژانس نوشته شود. و من نمی­دانم چرا اکثر حضار جور خاصی به من نگاه می­کنند. لبخند عجیبی بر لب دارند که ته دل مرا آشوب می­کند. از این نگاه­ها فرار می­کنم و با خود فکر می­کنم اول و آخر جلسه به هم جور بود. امینت اورژانس مشکل دارد و قرار شد چاره­ای اندیشیده شود. این وسط چرا دستیاران تخطئه شدند؟! مگر دستیاران چه نقشی در تامین امنیت اورژانس دارند؟! چرا این جلسه نیاز به محکوم داشت و چرا دستیاران؟! پرسش از محل اقامت گارد، چرا تا این مایه حرمت دستیار ارشد را زیر پا گذاشت؟!

چه کسی پاسخگوست؟!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 0:1  توسط کلمه  | 

جمع کننده ها

 

سالها پیش کسی را می­شناختم که در خوابگاه یک اتاق اختصاصی داشت. آدم عجیبی بود. هیچ کس حاضر نبود با او هم اتاق شود. یک بار در اتاقش باز بود و منظره­ای که آن روز دیدم را هیچ­­گاه فراموش نمی­کنم. اتاق پر بود از کمد و کارتون­های مقوایی در اندازه­های مختلف که همه پر بودند از کیسه­های پلاستیکی. روی کمدها ، زیر تخت، گوشه کنار اتاق، تا سقف پر بود!

دو سال پیش بیماری داشتم که نمی­توانست چیزی را دور بریزد. خانواده­اش ترکش گفته بودند و تنها در آپارتمانی زندگی می­کرد. همسایه­ها از بوی بد خانه عاصی شده بودند و با کمک نیروی انتظامی او را به بیمارستان آورده بودند. می­گفتند خانه مالامال از غذاهای مانده و فاسد شده، و ظرفهای حاوی ادرار و مدفوع بیمار بوده است.

امروز در مورد Hoarding صحبت بود و همین افراد که نمی­توانند چیزی را دور بریزند. نمونه­های خفیفش را در دوستان خود حتما دیده­اید: کسانی که هیچ کاغذی را دور نمی­ریزند؛ همه لباس­های خود را از دوران کودکی نگاه داشته­اند؛ خودکارها و ته مدادهای دوران مدرسه­شان را جمع کرده­اند؛ مقالات و سرچ­های قدیمی­شان را انبار کرده­اند.

میگویند شاید افرادی که مقدار زیادی، بسیار بیشتر از مصرفشان پول جمع می­کنند، هم در همین گروه باشند. و ریشه همه اینها احساس insecurity است؛ ترس، نگرانی، عدم اعتماد به آینده. این احساس در مورد یک فرد خیلی زود، در کودکی، شکل گرفته و در بسیاری از موارد نمی­توان علت دقیقش را مشخص کرد. اما در مورد یک جامعه چطور؟

مردمان یک جامعه ناامن جمع کننده می­شوند. پول­شان، وقت­شان، دانش­شان، را نمی­توانند به کسی بدهند. حتی وقتی زیاد دارند؛ وقتی به هیچ کارشان هم نمی­آید. خیرشان به کسی نمی­رسد.

 

پی نوشت: اگه حالا شما هم یه چیزهایی جمع می کنید، نگران نشید! می گن آدم سالم "افسانه" است!

 

2 نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 22:53  توسط کلمه  | 

اینجا دنبال چی می گردم؟!

 

من نمی­دونم تو این وبلاگ­ها چی می­خونم که دل­خوشی شب­هام شده؟! نمی­دونم دنبال چی می­گردم که هی از این لینک می­رم به اون یکی! وقتی همه­ی گودر را هم می­خونم و لینک­های لینک­ها را هم می­خونم و دیگه به نظر می­آید همه­ی اونهایی که باید را خوندم، انگار بازم دنبال یه چیزی می­گردم!  اغلب اسم و رسموشون رو هم نمی­خونم حتی. دنبال هم نمی­کنم مطالبشون رو که مثلا شناخت آدم جدیدی باشه. نظری هم نمی­گذارم که مثلا شروع ارتباطی باشه. همینطور یه متن را فارغ از زمان و مکان و شخص می­خونم! Saveاش هم نمی­کنم حتی؛ اونطور که مجله ها و کتاب­ها و فیلم­های حتی نخونده و ندیده رو جمع می­کنم. ولی چه لذتی داره خوندن این جملات، پاراگراف­ها و حداکثر صفحات معلق در فضا!

2 نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 0:15  توسط کلمه  | 

افسرده یا الکی خوش؟
 

حالا که اینقدر حرف امید و نامیدی شد، بگذارید یه نظر علمی هم در این­باره بشنویم. از اتفاق این هفته ژورنال هفتگی ما اشاره­ای به افسردگی داشت. جالبه که مطالعات نشون داده­اند که آدم­های واقع بین، اکثرا کمی افسرده­اند! به عنوان مثال آزمایشی انجام داده­اند که از افراد می­خواستن که جلوی کامپیوتر ببشینن و وقتی یه مربع سبز دیدن دکمه­ای را بزنن تا مربع رنگش عوض بشه مثلا. افراد این کار را انجام می­دادن ولی برنامه طوری طراحی شده بود که فقط در درصدی، مثلا در 70 درصد موارد واقعا مربع رنگش عوض می­شد. بعد از افراد پرسیدن که تخمین می­زنن چند درصد موارد موفق شدن رنگ مربع را عوض کنن. و خوب بعضی 50، یا 70 یا 80-90 درصد تخمین می­زدن. جالبه که کسانی که درستتر تخمین می­زدند اغلب علائمی از افسردگی خفیف داشتن.

اسم این پدیده را گذاشتن depressive realism . یعنی آدمهایی که افسرده نیستن، اغلب بیش از اندازه و غیر واقعی خوش­بینن. به قول خودمون الکی خوشن! البته این صفت الکی خوش بودن، سبب می­شه افراد در عمل هم واقعا موفقیت بیشتری کسب کنن. و در واقع یه نقش تکاملی داشته. به عبارتی الکی خوش­ها باقی مونده­اند! این موضوع بحث­های فلسفی زیادی هم به دنبال خودش داشته. سوال اینه که آیا باید خوش­بین باشی تا هم حس subjective بهتری داشته باشی و هم بیشتر پیشرفت کنی و یا واقعیت را باید بشناسی؟!   

 

2 نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 23:18  توسط کلمه  | 

day dreaming

 

هی می­خواهم به روی خودم نیاورم؛ هی ادای آدم­های امیدوار را در می­آورم؛ هی می­گویم ناامید شدن که کاری ندارد، هنری داری باید اینجا رو کنی؛ هی می­گویم آرمانگرایی و کمال­طلبی است اینها، واقع­بین باید بود؛ هی سعی می­کنم به خود بقبولانم که آسمان همه جا همین رنگ است؛ تکرار می­کنم مشکل از خود توست، زیاده­خواه و کم طاقتی؛ هی سرم را گرم می­کنم به این کار و آن کار، خورم را زیر آوار کارهای تمام نشدنی دفن کرده­ام که باور کنم مشکل این است که کارهایم را انجام نمی­دهم و این مشکل روزی حل می­شود؛ هی ...هی ... هی....

اصلا می­خواهم کمی خیال­پردازی کنم. چه اشکالی دارد؛ حالا این همه ادای egoی محکم را در آوردم، چه شد؟! کمی هم id باشم. می­خواهم day dreaming کنم. fantasy مطلق که هیچ بویی از reality نبرده است. از همان primary process thinking های اساسی! از همان­ها که جمع اضداد را در خود دارد؛ همان­ها که زمان و مکان ندارد و غیر ممکن نمی­شناسد.

اصلا می­خواهم فکر کنم یک روز صبح در حالی که به اندازه کافی خوابیده­ام، چشمانم را باز می­کنم و از اینکه می­خواهم روز جدیدی را شروع کنم، لبخند می­زنم. به آرامی بلند می­شوم؛ در حالی­که هیچ عجله­ای ندارم و اصلا هم دیرم نشده است به سمت آشپزخانه می­روم. چایی تازه دم کرده و نان داغ می­خورم با کره و پنیر و گردو! حتی دوست دارم فکر کنم که این صبحانه را روی میز کنار پنجره می­خورم و آفتاب صبحگاهی هم نیمی از میز را روشن کرده است. بعد وسایلم را جمع می­کنم و اصلا هم مرتب کارهای نکرده­ام روی سرم آوار نمی­شود و هیچ کدامشان را هم شب قبل فراموش نکرده­ام یا حتی نصفه خوابم نبرده است! تلفنم هم اصلا زنگ نمی­زند و هیچ کس هم خبر از هیچ مشکل جدید پیش­بینی شده یا نشده­ای نمی­دهد.

خلاصه با خلقی شاد و رویی گشاده از منزل خارج می­شوم. در راه، همه آدم­ها را می­بینم که صورتشان شاد و خندان است. هیچ کس هم با هیچ کس دعوا ندارد، ارث پدرش را هم طلبکار نیست. حتی برای رد شدن از خیابان هم هیچ کس نه بوق می­زند، نه جد و آباءت را زیر خاک می­لرزاند. و مثل این کارتون­هایی که بچه که بودیم می­دیدیم، برای رد شدن از خیابان تنها کافی است اول به چپ نگاه کنی و تا نیمه بروی و بعد به راست. و دیگر از چپ و راست و زمین و آسمان، با هم هزار ماشین و موتور و اتوبوس سرت هوار نمی­کشند. حتی دوست دارم فکر کنم برای تاکسی گرفتن هم هیچ دعوا و رقابت و جنگی نیست. و اصلا هم آدمها تا وسط خیابان نایستاده­اند و هی هم یک قدم جلوتر نمی­روند تا امکان بردشان بیشتر باشد. از آن بیشتر، حتی دوست دارم فکر کنم هیچ ترافیکی نیست! هیچ کس بوق نمی­زند؛ فحش و ناسزا نمی­گوید؛ راه کسی را نمی­گیرد؛ و اینقدر راحت و آسوده به محل کارم می­رسم که هنوز به دنیا لبخند می­زنم.

به اینجا که می­رسم تازه اول رویاپردازی است! دوست دارم وارد پاویون که می­شوم، همه رزیدنتها را ببینم که با شور و شوق و هزار امید و آرزو، در مورد کتاب، مقاله، شعر، فیلم و یا خلاصه هر چه خوانده­اند و دیده­اند، گپ می­زنند. یا حتی بحث­های جدی می­کنند. اصلا هم جدی بودن به نظرشان مسخره و خنده­دار نیست؛ اصلا هم بی­حوصله و خسته و دل­سرد نیستند؛ اصلا هم مجبور نیستند خط به خط 4000 صفحه کتاب را حفظ کنند؛ آن هم تک و تنها گوشه آن کتاب­خانه، با آن صندلی­های چوبی و نه کمردرد می­گیرند و نه پادرد و نه سردرد و نه هیچ درد بی­درمان دیگری! کتاب­خانه آنها دنج و دوست داشتنی است و همه از اساتید پیر و جوان گرفته تا رزیدنتهای سال یک، می­خوانند و می­پرسند و بحث و گفتگو می­کنند و می­آموزند. می­آموزند و می­آموزند و چه نشاطی دارد این آموختن! چه نشاطی دارد!  اینجای رویایم دوست دارم طول بکشد و کش بیاید و من خودم را ببینم که چطور دارم می­خوانم و از این گرما و این زندگی که در اطرافم در حرکت و تکاپوست لذت می­برم.

در این رویایم حتی دوست دارم ظهر برای استراحت به پاویون بیایم و با چه خوشمزگی ناهارم را بخورم. اصلا هم غذایم مزه کاغذ نمی­دهد؛ مزه کاه یا مزه فلز هم نمی­دهد! و اصلا هم گرسنه نمی­مانم. حتی اگر دوست نداشتم، می­توانم از بوفه بیمارستان غذای دیگری تهیه کنم. حتی می­توانم عصر یا هر ساعت دیگری هم اگر گرسنه­ام شد، همین کار را بکنم.

تازه دلم می­خواهد آن کتابخانه یا پاویون یا دفتر آموزش یا هر کجایی توی این بیمارستان، هم پرینتر داشته باشد، هم پرینترش جوهر داشته باشد، هم کاغذ داشته باشد! اینترنتش هم قطع نباشد. حتی دستگاه کپی هم داشته باشد. دستگاهش هم خراب نباشد. خلاصه بتوانم با خیال راحت مقاله پیدا کنم و همانجا پرینت کنم و همانجا برای استادم هم کپی کنم! سهمیه ام هم 30 برگ نباشد!

یکی از مهمترین قسمتهای رویایم اینجایش است که عصر یا شب یا هر موقعی که از بیمارستان در آمدم، راضی باشم. چون کارهایم انجام شده و درس­هایی که باید بخوانم خوانده­ام و آن چند ساعت یا دو ساعت، یا یک ساعت باقی­مانده روز را می­توانم کاملا تفریح کنم و استراحت کنم. هیچ کس هم مرا برای آن یک ساعت مواخذه نمی­کند. حتی می­توام خوش خوشان قدم بزنم تا خانه؛ یا حتی برای خودم شام درست کنم؛ یا یک فنجان قهوه مزه مزه کنم و به آینده­ام فکر کنم.

به آینده­ای که روشن است و هیچ نکته مبهمی ندارد و هیچ جایش اجباری نیست. نه قرار است به ناکجاآبادی تبعید شوم و نه باید برای مطب زدن و کار کردن امتیازی جمع کنم و نه گیر اجاره خانه و خرج خورد و خوراک خواهم بود. کافی است بخواهم کار کنم و زندگی کنم.

رویایم زیادی طولانی شد! دیر وقت است. کارهای نکرده­ام ...    

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 2:6  توسط کلمه  | 

برو بابا!
 

تنها کافی است دهان باز کنی و خواسته باشی بگویی که مشکلی قرار است حل شود؛ یا اینکه بخواهی بگویی که کاری و حرکتی کنیم بلکه فایده­ای داشته باشد؛ یا اصلا بگویی جان من، تو بگو چه می­خواهی، ما همان کنیم؛ هنوز جمله­ات نیمی در دهان است و کلامت در فضا معلق که پشت بند هم می­شنوی:

 " لازم نکرده .... باز چه خوابی برامون دیدند .... بجای اینکارا ... اگه راست می­گن ... چه طور شده حالا .... قرصاتو خوردی ... باز چه خیالی داری .... دلت خوشه­ها .... خواب دیدی خیر باشه ... برو بابا .... ساده­ایا .... باز تو جو گیر شدی ....ما رو بی­خیال ....  "

می­خواستم از ناامیدیمان بنویسم؛ از خستگی و یأس و دل­سردی که در خودم و اطرافیانم می­بینم؛ از بی­هدفی و بی­هویتی و سردرگمی­ تک­تک­مان؛ از خشم و بی­رحمی و نفرتی که هر روز با آن رودرروییم؛ از این روزهای گرگ و میش ، که زندگیمان را در خود بلعیده است؛ که دیدم دوستان حق مطلب را ادا کرده­اند.

بخوانید:

 شما را نمی بخشم!

دهه تصویب دروغ!

دیوارهای شهرم، همه سیاه شده اند، سیاه!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 1:45  توسط کلمه  |