تبليغاتX
کلمه
همه چیز همونه که بود!

 

به نظرتون آدما تغییر می­کنن؟ مثلا اگه 10 سال بگذره و کسی رو ندیده باشین، فکر می­کنین وقتی ببینیدش عوض شده؟ یا مثلا فکر می­کنین خودتون تا 10 سال پیش تغییر کردین؟ منظورم از نظر شخصیتیه. یا حتی از نظر احساسات درونی؟ خوب اگه تو این 10 سال موقعیت و شرایطتتون کاملا عوض شده باشه، خیلی بهتر یا خیلی بدتر شده باشه، فکر می­کنید چقدر در احساس درونیتون تاثیر داره؟

می­گن شخصیت انسان دست کم 50% اش ژنتیکه. یعنی 50% قضیه که هیچی! بقیه­اش هم در همان سال­های اول زندگی شکل می­گیره. نه فقط شخصیت، که کل مغز، یعنی هر چه فکر می­کنیم و حس می­کنیم و باور داریم! البته بعدش مثل آهن نمی­شه. بازم تحت تاثیر محیط مرتب تغییر می­کنه. مخصوصا حوالی بلوغ یه سری تغییرات اساسی می­کنه. اما در کل دیگه خیلی کم تغییر می­کنه. و لابد حجم این تغییرات در آدم­های مختلف بر حسب اتفاق­ها و محیط­های متفاوتی که توش قرار می­گیرند فرق می­کنه. اما خوب اصل قضیه تقریبا ثابته!

اخیرا این facebook هم مدام این قضیه را به من یادآوری می­کنه! خیلی وقت بود خیلی­ها رو ندیده بودم. بعضی­ها رو 10 سال یا بیشتر. ولی بعد از این همه وقت حس می­کنم انگار هیچ تغییری نکردند. حس خوبیه. آدم می­تونه گذشت این همه زمان را ندید بگیره.    

 

2 نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 22:10  توسط کلمه  | 

self-deception

 

در روان­پزشکی اختلالی داریم به نام conversion یا اختلال تبدیلی که بخشی از همون سندرم هیستری معروفه و هنوز که هنوزه اما و اگرهای زیادی داره. در این اختلال فرض بر اینه که استرس­های درونی فرد، خودش رو به صورت علایم شبه نورولوژیک نشون می­ده؛ مثلا دست فرد حرکت نمی­کنه یا چشمش نمی­بینه یا نمی­تونه حرف بزنه. این علایم با هیچ اختلال واضح ارگانیکی همراه نیست و معمولا بعد از یه مدتی خود به خود بر طرف می­شه. شواهد نشون می­ده که این علایم برای فرد نوعی primary gain داره ولی فرد بر اون آگاه نیست. مثلا نیاز داره بیشتر بهش توجه بشه و با اینکار این اتفاق هم طبیعتا می­افته. ولی فرد خودش خبر نداره که چرا دستش فلج شده و در ناخودآگاهش این اتفاق افتاده. در واقع اون نیاز و اون gain اونقدر مهم و حیاتی شده که اینطور خودشو نشون داده. حالا اگه هم هزار تا آزمایش و دلیل و مدرک بیاری اون gain نمی­ذاره چیزی عوض بشه.

ولی قضیه به این سادگی هم نیست. وقتی با این آدمها حرف می­زنی خیلی سخته که باور کنی اون واقعا خبر نداره از هیچی! مثلا وقتی حواس اون فرد را از علامتش منحرف می­کنی به جای دیگه، انگار که یادش رفته باشه، علامتش خفیفتر می­شه. یا مثلا با یه کم تلقین، خیلی وقتها بهتر می­شه. یا مثلا اگه فرد ببینه خطر جدی تهدیدش می­کنه ممکنه پاک خوب بشه. به قول یکی از اساتید، آدم با خودش فکر می­کنه یعنی اگه تنها با این افراد حرف بزنه و بگه خدا وکیلی من که می­دونم چیزیت نیست، خودتم می­دونی، پاشو فیلم در نیار من مشکلتو حل می­کنم، ممکنه طرف بگه باشه، پس قول دادیا! سوال اینه که یعنی ته ته دلش می­دونه که اینا واقعی نیست یا همه باورش را هم که بگردی هیچ خبر نداره.

اینجا قضیه­ای به نام self-deception مطرح می­شه. یعنی اینکه آدم می­تونه خودشو گول بزنه! به نظر می­رسه consciousness یا خودآگاهی ذهن آدم لایه­های مختلفی داره و یه موجودیت منفرد نداره. یعنی اینکه بعضی چیزها ممکنه در نگاه اول ناخودآگاه باشه ولی در واقع در سطح دیگه­ای آگاهانه­است. یا به بیان دیگه هر مطلبی درصدی از آگاهی و درصدی از ناخودآگاهی داره.  

نکته­ی دیگه­ای که این consciousness داره اینه که نه تنها لایه لایه است، انگار حوزه حوزه هم هست. یعنی قلمروهای مختلف داره و این قلمروها با هم در ارتباطند و همدیگه رو اصلاح می­کنن ولی گاهی هم به علتهای مختلف، مثلا پاتولوژی یا وقتی نفعی برای فرد داشته باشه، این ارتباط­ها ضعیف می­شن و اینطوری فرد ممکنه آگاهی­های مختلف متضاد را همزمان داشته باشه و بهش معتقد باشه. این اتفاق گاهی هم به طور طبیعی می­افته؛ یعنی در هر کس حتما بارها اتفاق افتاده که مثلا مطلبی که در بچگی راجع به موضوعی شنیده، همینطور یه گوشه دست نخورده مونده و با اطلاعات علمی که بعدا گرفته اصلاح نشده و گاهی آدم تعجب می­کنه که چطور تا حالا نفهمیده بود که همچین چیزی امکان نداره و صرفا یه داستان بچگانه است. این قضیه البته در شرایط پاتولوژیک مثل اسکیزوفرنی شدیدتره و مثلا فرد با اینکه فکر می­کنه شاهه ولی اگه شغلشو بپرسی می­گه خیاطم. و این دوتا آگاهی جداگانه وجود دارن و فرد نمی­شینه با خودش بگه که خوب من اگه شاهم پس چرا خیاطی می­کنم؟!

همه­ی انها رو گفتم که در مورد پست رضا بگم، به نظر من هر کسی می­تونه بفهمه که در ایران برای همه آزادی بیان وجود نداره یا مثلا "فرهنگ" با "دین و مذهب" خوب فرق داره. همه­ی اونهایی که تو سایت دانشگاه تهران می­نویسند هم کتاب خونده­اند و فیلم دیده­اند و اینترنت و دیکشنری و لغت­نامه رو می­شناسند. موضوع نادانی نیست؛ بلکه اینه که تو دوست داری چی را بدونی و چی را ندونی. موضوع اینه که در بهترین حالتش یه  self-deception اتفاق افتاده و فرد جایی از ذهنش و در زمانی تصمیم گرفته اینطور فکر کنه و تو هرچی هم یه گوشه­ای گیرش بیاری و دلیل و منطق و لغت­نامه براش بیاری چیزی عوض نمی­شه. اون gain ای داره که خیلی محکم سر جاش واستاده و اینطوریا تکون نمی­خوره. اون وقتی  داره یه فیلم یا کتاب خارجی می­خونه برداشت دیگه­ای از منطق داره؛ وقتی با امثال من و تو حرف می­زنه تعجب نمی­کنه و می­دونه ما چی می­گیم؛ می­دونه ما وجود داریم؛ ولی این دو آگاهی جداگانه وجود داره و همدیگه رو اصلاح نمی­کنه.

خلاصه اینکه من فکر می­کنم و دیده­ام که بسیاری از این قبیل افراد بر کارهایی که می­کنن و دروغ­هایی که می­گن آگاهند و می­دونن دنبال چی هستن. نمونه­اش اینکه قدرتشونو که از دست بدن، در مورد کسی که بر مسند قدرته می­تونن درست قضاوت کنند و خطاهاش رو می­بینند. ولی اون درصدی هم که دچار self-deception شده­اند هم gain ای دارند که نمی­گذاره اونها طور دیگه­ای ببینند. و دلیل و مدرک و مستند هم مشکلی را حل نمی­کنه.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 13:43  توسط کلمه  | 

همه انتقادپذیرند!
 

بدین­وسیله به اطلاع می­رساند جمله سخیف و موهن: "شما انتقادپذیر نیستید." از درجه علمی ساقط است. چون یا مخاطب شما انتقادپذیر است که این جمله در مورد ایشان مصداق ندارد؛ و یا انتقادپذیر نیست که چنین انتقادی را برنمی­تابد و انکار می­کند. بنابراین چنین جمله­ای هیچ معنایی به­جز نادانی و کوته­بینی گوینده ندارد و در هر زمان و مکان نادرست است.

2 نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 22:24  توسط کلمه  | 

"سرم"

 

این کشیک­های شلوغ اینترنی جراحی یا داخلی را یادتونه؟ همونا که مریض از سر و کله آدم بالا می­رفت؛ که تو راهرو و کنار در و رو ویلچر و حتی رو زمین هم مریض بستری بود؛ که تا خود صبح یه ریز کار می­کردی و مرتب کاغذ کارای مریضا رو نگاه می کردی که دونه دونه تیک بخورند؛ آزمایش این یکی، علایم حیاتی اون یکی؛ که یهو هم وسط این همه کار کد می­خورد و تازه کارت در می­اومد. بعد یادتون هست این قضیه "سرم" چقدر حیاتی بود واسشون؟ یعنی اگه طرف GCS سه داشت یا اگه فقط یه زخم ساده پوستش برداشته بود، فرقی نداشت و تنها دوا و درمونی که انگار تو دنیا می­شناختند همین سرمی بود که قطره قطره می­رفت و تنها دغدغه­شون نگاه به این قطره­ها بود که یواش میان یا تند! اونوقت میون اون همه کار که رو سرت ریخته بود مرتب باید توضیح می­دادی که این سرم چه تند تند بره، چه یواش یواش بره، کسی را نمی­کشه، کسی رو هم زنده نمی­کنه. آقا اصلا ول کن این سرم رو! خودش می­ره.

یه بار یادمه داشتم واسه بار nام برای همراه بیمار nام توضیح می­دادم که ول کن این سرم رو تو روخدا که دیدم یه همراه دیگه هم هی صدام می­کنه. فقط منتظر بودم کلمه "سرم" را بشنوم که دیگه منفجر بشم که دیدم می­گه " خانوم دکتر، مریض ما دیگه نفس نمی­کشه." یعنی چند ثانیه­ای طول کشید تا بفهمم چی می­گه و وقتی دویدم بالا سرش دیدم بله، درست می­گفت!

همه این­ها رو گفتم تا بگم بعضی چیزا همین الان هم حکم این "سرم" را پیدا کرده­اند! و اینقدر تو رو به خودشون مشغول می­کنن و انرژیت رو هرز می­دن که ممکنه از خیلی مهمترهاش جا بمونی. ولی باور کنین این" سرم" جزء خیلی کوچیکی از کار ماست؛ ول کنین این شمارش قطره­هاش رو!

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 23:28  توسط کلمه  | 

 

امروز اینجا یک ساله شد.

2 نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 23:44  توسط کلمه  | 

قضیه تاریخی نیمه پر و خالی لیوان!
 

در روان درمانی تحلیلی زمانی که برای اولین بار مفهوم ترانسفرنس را می­خوانیم، درک و پذیرفتنش بسیار دور از ذهن است. هرچند بعدها که بیشتر کار می­کنیم، می­بینیم در عمل باور کردنش مشکلتر از آن است که در آغاز به نظر می­رسیده است. ولی نکته­ای که زمانی مشکل من را دست کم در تئوری با ترانسفرنس حل کرد، این جمله بود که : درست است که جنبه­های real هم در این رابطه وجود دارد، اما ما با قسمت ترانسفرنسش کار داریم و آن را تحلیل می­کنیم.

این شیفت کردن توجه، جاهای دیگر هم به­کار می­آید. مثلا وقتی درمانجو اصرار دارد که در مشکلاتش با دیگری، این خصوصیات دیگری است که مشکل­زا می­شود و نه خود درمانجو، می توانیم از این ترفند استفاده کنیم که ممکن است چنین باشد، یا نباشد؛ اما ما اینجا هدفمان شناخت و درمان شماست، نه دیگری. یا مثلا زمانی که فرد اصرار دارد که علت ناراحتی­اش ربطی به جلسه قبل ندارد، و مربوط به نمره بدی است که در امتحانش گرفته است، انکار نقش امتحان تاثیری ندارد؛ بلکه بهترین جمله این است که بگوییم: علاوه بر نمره بد در امتحان، ممکن است علت دیگری هم داشته باشد؟

مثال­هایی از این دست زیاد است. در همه این موارد اصرار ما بر رد و انکار آن قسمتی که مورد توجه ما ممکن است نباشد، اما مورد توجه دیگری است، ره به جایی نمی­برد. بلکه صرفا با پذیرفتن آن بخش که ممکن است واقعا هم درست باشد و هست، ولی کاری از ما برای آن بر نمی­آید، است که می­توان توجه شنونده را به سمتی که برای کار ما مفید و لازم است، شیفت داد.

اینها همه را گفتم که بر گردم به قضیه نیمه پر و نیمه خالی لیوان. من هیچ­گاه نتوانستم قبول کنم که باید به نیمه پر لیوان فکر کرد. چون نیمه خالی وجود دارد و بدجور خودش را به رخ آدم می­کشد! نمی­توانم هم قبول کنم که باید به آنچه هست قانع بود و به خوبی­ها فکر کرد و مثبت بود و ... . چون واقع­بین بودن را ترجیح می­دهم و فکر می­کنم اگر کمی­ها و کاستی­ها را نبینیم و قانع باشیم، شاهد پیشرفتی نخواهیم بود. اما تازگی این لیوان پر و خالی را جور دیگری می­بینم. واقعیت این است که لیوان­ها همه خالی ساخته می­شوند و هیچ لیوانی پر به این دنیا نمی­آید. بنابراین خالی بودن لیوان­ها بدیهی است و نیازی به اثبات ندارد. حال باید این واقعیت را بپذیریم، تا بتوانیم توجه­مان را به بخش دیگری از واقعیت شیفت دهیم که آن کسری از لیوان است که پر شده است. حتی اگر این کسر، تنها چند قطره باشد.

و بدین صورت است که این قضیه تاریخی نیمه پر و خالی لیوان دست کم برای مدتی برای من حل شده است. و تا اطلاع ثانوی من فقط با نیمه یا همان چند قطره پر لیوان کار دارم. و دیگر لزومی نمی­بینم که اثبات کنم، خیلی از این لیوان خالی است! چون بدیهی است که خالی است و اصلا از اول همه لیوان­ها خالی بوده است.

همین!

 

2 نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 21:53  توسط کلمه  |