و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی.
تو تلویزیون یکی که اسمشو نمیدونم داره میگه امام حسین رو مردم کشتند نه یزید؛ میگه این مردم رو باید اصلاح کرد؛ ولی نه اینطوری، با ناز و نوازش! مردم را باید به زور اصلاح کرد. بعدشم داره سربازگیری میکنه از جمع واسه اصلاح مردم.
ویلاگها رو میخونم، بحث بحث غزه است. عکساشون هست، خبراشون هست. لابد دل همه رو به درد آورده که هی میگن بنویسین در موردشون و کمک کنین و ... .
یکی از فقر و بدبختیهای مردم خودمون نوشته؛ که میخواین به انسانیت کمک کنید بفرما؛ چرا راه دور میرید. یکی میگه هر چی به جای خودش.
میگم من با هر جنگی مخالفم. میگه اگه کشور و خونهت را بگیرن چی؟!
راست میگه. بی سرزمینی درد بزرگیه. اینو وقتی صفحههای اینترنتو زیر و رو میکنم تا یه جایی رو پیدا کنم که راهم بده، خوب میفهمم. وقتی هی سبک سنگین میکنم که ببینم اینجا بیشتر حق زندگی دارم یا اونجاها که میگن اولین سوالشون از آدم اینه که اهل کجایی و دومیش اینکه کی برمیگردی؟! وقتی هی با همه خدافظی میکنم؛ وقتی دوستام رو این ور و اون ور دنیا تو facebook پیدا میکنم؛ وقتی دعا دعا میکنم هرجا برادرم میره منم بتونم برم، وقتی فکر میکنم مامان و بابا و خواهرمو چیکار کنم؛ وقتی از همین حالا دلم تنگ شده واسه همه کس، واسه همه چی، واسه همه جا! وقتی با حسرت به بعضیا نگام میکنم که اینجا کشورشونه؛ که لازم نیست برن؛ که میتونن براش برنامهریزی کنن؛ بعد میبینم چه راحت میگن رفتن دغدغه همه نیست.
مصاحبه میکنه با یکی از فلسطینیا. میگه ما از اینجا نمیریم. ما حق خودمونو میشناسیم و واسهاش مبارزه میکنیم.
بهش آفرین می گم. من چه حقی واسه خودم سراغ دارم؟! اون سرزمینشو دو دستی گرفته و داره میجنگه و تموم دنیا واسش وا مصیبتا سر داده؛ من بیسرزمین بیحق که به زور میخوان اصلاحم کنن را کی پناه میده؟!
کهن دیارا
دیار یارا
به قصد رفتن، دل از تو کندم
ولی ندانم، که گر گریزم،کجا گریزم
وگر بمانم، کجا بمانم.