تبليغاتX
کلمه
کز کرده بودم و دزدکی ....

 

"در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم؛ در روزی دلگیر و سرد در زمستان 1975. آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیواری سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچه کنار مسیل یخ بسته نگاه می­کردم. از آن روز زمان زیادی می­گذرد، اما حالا متوجه شده­ام اینکه می­گویند گذشته فراموش می­شود، چندان درست نیست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز می­کند. حالا که به گذشته برمی­گردم می­بینم بیست وشش سال آزگار است که دارم دزدکی به آن کوچه متروک نگاه می­کنم."

بادبادکباز، خالد حسینی

تقدیم به همه­ی آنان که این روزها دزدکی به خیابان­های خونین شهرمان نگاه می­کنند.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 15:22  توسط کلمه  | 

اینجا تهران است.
 

اینجا تهران است؛ آن­که حکم قتل بی محاکمه­ی تو را دارد، هر کریه چهره­ی بی نام و نشانی است که باتوم به دست کنار خیابان­های شهرت ایستاده است. اینجا تهران است. صدای تیر می­آید. نیروی گارد ویژه، نیروی سپاه، نیروی بسیج، و نیروی لباس شخصی شهر تو را تصرف کرده است. اینجا تهران است. بوی گاز اشک آور می­آید. ایستادن ممنوع شده است. حرف زدن، تماشا کردن، عکس گرفتن ممنوع شده است. لباس سیاه ممنوع شده است. سبز ممنوع شده است. عزاداری ممنوع شده است. اینجا تهران است. سر کوچه را نگاه کن چماقی نباشد. درب خانه را سه قفله کن. پرده­ها را بکش. می­خواهم شمعی روشن کنم. می­خواهم گریه کنم.

2 نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 19:35  توسط کلمه  | 

یکی به آمارتان اضافه کنید!

 

برادرم عزادار است. نامش نمی­دانم یاسر بود یا آرش. دوستش را می­گویم که دیروز جلوی درب خانه­شان گلوله خورده است و مادرش که برای نجات او رفته است نیز با گلوله کشته شده است. یکی به آمارتان اضافه کنید و یادتان باشد فردا بیانیه­ی دیگری بدهید! راستی تا یادم نرفته است، خبر خوشی دارم. شنیده­ام خدا هم بیانیه داده است!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 1:7  توسط کلمه  |