تبليغاتX
کلمه

 

آمدم بنویسم بلاخره تمام شد! امروز، هیجدهم شهریور ماه 1388، ساعت پنج عصر، درست همانطور که همیشه در خیال می­دیدم، خیلی خیلی آرام و بدون هیچ عجله­ای، همچین نرم نرمک نشستم و آن فنجان قهوه­ای که سالها انتظارش را می­کشیدم، جرعه جرعه مزه مزه کردم.

در این لحظه از تاریخ که به طرز غریبی انگار زندگی من به اعتدال بهاری رسیده، آن آرامش رویایی که مدتها بود به نظر غیر ممکن می­رسید، آمد و با من ماند. آمدم بنویسم از این لحظاتی که دیگر باور نداشتم که بشود، که روزی، ساعتی، برسد که من هیچ کار بر زمین مانده­ای نداشته باشم؛ که بنشینم و آرام آرام یک فنجان قهوه بخورم، به دور و برم نگاه کنم و مطلقا آزاد باشم که بروم کتابی بخوانم، یا فیلمی تماشا کنم، یا که اصلن هیچ کاری نکنم!

آمدم بنویسم از این سبکی، از این حس عجیبی که هی یادت می­رود بیداری و هی باورت نمی­شود که همه­ی آن چیزی که رویایت بود، واقعا رویایت بود، همین­جاست و آنقدر رویاست که مطمئنی دیر یا زود بیدار می­شوی.

آمدم بنویسم از این روزها که چطور هر لحظه لحظه­ی هر روز و هر شبم را نگاه می­دارم، حس می­کنم و خود را رها می­کنم در این درک هستی. آمدم از همه­ی اینها بنویسم و خیلی چیزهای دیگر. اما خواندن یک ماه "ایران بان" کافی بود تا از تمام آن حس رویایی ته مزه تلخی بماند از اشک و درد.

شروع دوباره خوبی نبود بعد از آن همه انتظار.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 1:44  توسط کلمه  |