تبليغاتX
کلمه
اتفاق های کوچک!

 

Sliding Doors is a 1998 film written and

directed by former actor Peter Howitt

 

 

 

 

 

 

 

یه اتفاق کوچیک، مثلا نرسیدن به مترو، می­تونه زندگی آدم را دگرگون کنه؟! مثلا ممکنه دوست پسرت با یه زن دیگه ارتباط داره، تو اگه به مترو برسی، زودتر می­رسی خونه و از قضیه خبردار می­شی ولی اگه نرسی، دیرتر می­رسی و وقتی می­رسی که اون رفته. این شروع داستانه و در هر دو این حالات را ادامه می­ده. اگرچه این دو داستان به نظر خیلی متفاوت می­رسن و اتفاق­هایی که می­افته دو مسیر متفاوت را شکل می­ده، ولی در پایان آخر یکی از این داستان­ها می­شه اول داستان دوم.

در زندگی واقعی هم فکر کنم همینطوره. اتفاق­هایی که بر حسب تصادف در زندگی می­افتند تا حدی ممکنه مسیر آدم را دور یا نزدیک کنن؛ اما در نهایت حس آدم همیشه یکی است. و جالبه که آدما با اینکه گاهی به نظر میاد عوض می­شن ولی در واقع اصلا هم تغییر نمی­کنن. اطرافیانتون را نگاه کنین. مثلا 10 سال پیش هیچ کدومشون جایگاهی که الان دارن را نداشتند ولی انگار فقط لباس­هاشون عوض شده. خودشون هیچ فرقی نکردن.

تو روان­درمانی بعضی وقتها آدم می­بینه به موقع مداخله­ای که باید را نکرده و زمان گذشته. ولی بعدش می­بینی که چیزی از دست نرفته و بارها دوباره اون فرصت پیش میاد. چون ما شخصیتمون را همه جا عینا تکرار می­کنیم.

 

2 نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 21:29  توسط کلمه  | 

من بزرگ و نارسیسیسم نویسنده!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کافه پیانو نوشته فرهاد جعفری را الان تموم کردم؛ هفته­ی پیش هم بیوتن رضا امیرخانی را خوندم؛ که هر دو از کتاب­های مطرح این روزهاند و هر دو در من یه حس مشترک از خودشون به جا گذاشتند. نه اینکه شبیه باشن. ولی ته مزه هر دو یه جور خاصی گس و آزاردهنده است. با اینکه جا به جای کتاب ممکنه خیلی هم به دل بشینه، و بعضا بدیع و جالب هم باشه، ولی یه چیزایی مرتبا آزارت می­ده. بخش عمده­ای از این آزار شاید به حضور ممتد نویسنده-راوی برگرده که من­اش فضای زیادی را گرفته و مرتب خودش رو به رخ می­کشه. با وجود این هر دو داستان اگه بشه از این نارسیسیم راوی فاصله گرفت، می­تونن فضاهای خوبی بسازن.

اینجا را هم بخوانید.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 22:25  توسط کلمه  | 

 

 

 

 

اتفاقی تلویزیون را روشن کردم. کانال ۳، فیلم مشق شب کیارستمی را گذاشته بود. چقدر این فیلم عالیه! واکنشهای متفاوت بچه ها به سوالات مشابه واقعا دیدنیه. ممکنه حتی یک جمله را با احساس های کاملا متفاوت بیان کنند. خیلی دلم می خواد بیشتر راجع بهش بنویسم ولی حس عجیبی دارم که برای نوشتنش باید وقت بیشتری داشته باشم. باشه بعد از امتحان!  

2 نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 20:8  توسط کلمه  | 

اتاق پسر
 

 

اتاق پسر

۲۰۰۱

 

 

 

 

 

 

 

از دست دادن، فقدان، loss، سوگ، Grief، Coping mechanisms، مکانیسم­های دفاعی، سیستم­های حمایتی، psychoanalysis ، تخلیه هیجانی، .... .

هر چقدر هم که روان­پزشک باشی و روان­درمانی بدانی و مراحل سوگ را از بر باشی، کمکی نمی­کند! او را از دست داده­ای! او رفته؛ همه چیز تمام شده است و همه این حرف­ها پشیزی نمی­ارزد.

خشمگین و عصبانی هستی؛ فریاد می­کنی؛ بر زمین و زمان دشنام می­دهی! از همه، از همه بیزاری! و بیش از همه خود را شماتت می­کنی. اگر.... اگر بودم، اگر آنروز نمی­رفت، اگر از او جدا نشده بودم، اگر ... و این اگرهای لعنتی است که می­رود و می­آید و رهایت نمی­کند! و تو نمی توانی زمان را به عقب برگردانی! و دردناک اینکه این دقیقا تنها چیزی است که می­خواهی! فقط همین یک بار!

ناامید و پریشانی؛ برای زنده ماندن، نفس کشیدن تلاش می­کنی؛ کمک می­گیری؛ درد دل می­کنی؛ این دردی که بیخ گلویت را می­فشارد، رهایت نمی­کند! فریاد می­زنی؛ خود را به در و دیوار می­کوبی؛ گریه ... گریه مجالت نمی­دهد! خسته و ناتوان و درمانده­ای!

.... که زنهار، ای خدا، ای داور، ای دادار

تو را هم با تو سوگند،آی

مکن، مپسند این، مگذار

مبادا راست باشد این خبر، زنهار  

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه بغضی گلویت را

نمی­دانی چه چنگی در جگر می­افکند این درد

....

(اخوان)

 پی نوشت: اتاق پسر را ببینید.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 23:38  توسط کلمه  | 

پرسپولیس

 

 

پرسپولیس

مرجان ساتراپی

۲۰۰۷

برنده جایزه ویژه داوران جشنواره کن، نامزد اسکار

 

 

می­خواهم بگویم فیلم زیبا، ولی زبانم نمی­چرخد. دوست­تر دارم بگویم فیلم تلخ و دردآور پرسپولیس را دیدم. پرسپولیس، به خصوص برای من البته بخش­هایی که در ایران می­گذرد، به حدی واقعی است، انگار که دفتر خاطراتمان باشد. پرسپولیس برای ما چیزی از یک مستند کم ندارد. و این مستند، به همان اندازه که واقعی است، دردناک است. دلم به حال خودمان می­سوزد!  

 پی نوشت: بخوانید.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 19:59  توسط کلمه  | 

از مهران مدیری به خاطر مرد هزار چهره متشکرم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 باز از گوشه و کنار می­شنویم که اقشار متخلف جامعه از به سخره گرفته شدن ارزش­های والای انسانی و اخلاقی و توانایی­های علمی و نظامی مردم شریف ایران آزرده شده­اند!

انگار هیچ کدام از ما نشده تا به حال در سخنرانی علمی مجمع پزشکان شرکت کنیم و ببینیم که نه سخنران می­داند از چه صحبت می­کند و نه شنوندگان. و اسم و رسم کسی کافی است تا هر مزخرفی را به نام دانش جدید خوردمان دهد و کسی را جرات شک و شبهه نیست!

یا انگار تا به حال در ادرات ندیده­ایم برای یک امضا هفت اتاق و هفتصد امضا لازم است؛ ولی در عین حال هر غیر ممکن و هرگزی در برابر فریاد و هوچی­گری رنگ می­بازد! و انگار با شکنجه کردن و اعتراف گرفتن به زور، بیگانه­ایم و یا ندیده­ایم چطور بی­دلیل و مدرک بازداشت می­کنند و بی حکم و قضاوت محکوم!

یا انگار ندیده­ایم هنرمندنماهایی را که اراجیفشان را به عنوان هنر ناب قالب می­کنند و  به­به و چه­چه­شان گوش فلک را کر می­کند! خودشان می­نویسند و خودشان نقد می­کنند و خودشان چاپ می­کنند و خودشان می­خرند و ... .

اصلا تحمل شنیدن این­ها را نداریم چون واقعیت است! کمی تحمل داشته باشیم. درد دارد اما؛ تا درد نداشته باشیم، کی به فکر درمانیم؟!

پی نوشت: این لینک را هم بخوانید. 

   

2 نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 15:53  توسط کلمه  | 

موش سرآشپز!

 

Ratatouille را حتما ببینید!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک لحظه چشم­هایتان را ببندید و فکر کنید! غیرممکن­ترین آرزویی را که برای آینده­تان دارید، تصور کنید! آن­قدر غیر­ممکن که شک نداشته باشید رسیدن به آن محال است. حال مقایسه کنید:

 

موش خاکستری کوچکی، از همان­ها که وقتی می­بینیم جیغ می­کشیم، عاشق آشپزی است! او از غذاهایی که می­خورد ناراضی است؛ چون می­داند غذای خوب چه بو و مزه­ای می­دهد. ولی این برای یک موش چه معنایی می­تواند داشته باشد؟ او قهرمان نیست؛ خطرهایی که هر لحظه تهدیدش می­کند را می­بیند؛ واقعیت را می­شناسد و می­داند هیچ راهی برای آشپز شدن یک موش وجود ندارد! ولی او عاشق است؛ و عشق سرانجام راه خود را پیدا می­کند!

 

اگر هرگز به آرزویی که تصور کردید نمی­رسید، شاید عاشقش نیستید! 

 

Not everyone can become a great artist

but a great artist can come from anywhere!

                                            

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 22:9  توسط کلمه  | 

گولن اینجاست!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چرا اینقدر سماجت می­کنیم که بگوییم خوبیم؟! هر روز و هر روز هزاربار می­بینیم که این توهمی بیش نیست؛ رویایی است که با واقعیت فاصله که نه اصلا ضدیت دارد؛ باز اصرار داریم زود فراموشش کنیم و از ارزش­های والای انسانی دم بزنیم! و آنقدر با صدای بلند تکرارش کنیم تا باورمان شود!

 

چرا؟ این انکار واقعیت به کدام نیازمان پاسخ می­دهد؟ واقعیتی که آنقدر ملموس است برای همه­مان! و این بار در "ملاقات بانوی سالخورده" چه خوب بیخ گلویمان را می­گیرد و 165 دقیقه بی پلک زدنی حتی به این آیینه خیره می­شویم! و باز حیرت می­کنیم؛ نه از درک این­که برخی انسان­ها چه پست و دون مایه هستند؛ بلکه تنها به این دلیل که می­دانیم گولن اینجاست، گولنی­ها ما هستیم، و بانوهای سالخورده زیادی به اینجا رفت و آمد کرده­اند. ما گولنی­ها از همان ابتدا می­دانیم که شرط را پذیرفته­ایم! همیشه فقط کمی زمان لازم است تا جملاتمان را عوض کنیم و به قالب جدیدی که برای اندیشه مان تراشیده­ایم عادت کنیم؛ بی­آنکه آب از آب تکان بخورد!

 

در واقع آنچه که مهم است همین است که آب از آب تکان نخورد! یعنی که ما نمی­خواهیم مسئولیت عملمان را بپذیریم؛ ما هرگز از ارزش­های والای انسانیمان صرف نظر نمی­کنیم؛ ما همه چیز را با هم می­خواهیم! کار سختی هم نیست! فقط کمی زمان لازم است تا اسامی را عوض کنیم؛ و خوشبختانه انسان موجود فراموشکاری است! فقط بعضی­ها مثل آقای معلم کمی بدقلقی می­کنند و مجبور می­شوند چند شبی مست کنند تا قضایا درست شود!

 

راستی کشیدن آن آخرین سیگار چقدر طول کشید؟ 

 

2 نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 0:35  توسط کلمه  | 

مجلس ششم دیگر وجود ندارد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

" حاج آقا بهتره یه طرح سه فوریتی تصویب کنید تا توی خیابونا و سردر همه دانشگاه­ها به خط درشت بنویسن : «مجلس ششم دیگر وجود ندارد»..."

 

مسیح علی نژاد خبرنگار اخراجی مجلس هفتم است و کتاب تاج خار داستان این اخراج. کتاب را تقریبا با 2 سال تاخیر خواندم، در آستانه انتخابات مجلس هشتم.

کتاب متن روان و جذابی دارد؛ ساده و بی­پیرایه است؛ و با فراز و نشیب­هایی که دارد به خوبی نمایان­گر روحیه جسور نویسنده­اش است. تاج خار بیشتر به دفتر خاطرات کوچکی می­ماند که نمایی از آنچه در ابتدای مجلس هفتم گذشته است را به تصویر می­کشد؛ شبیه تکه­هایی از پشت پرده فیلم­ها است؛ و خیلی کوتاه به ما می­گوید چه بسیارند کسانی که تاب بازشنیدن سخنان خود را هم ندارند! و لاجرم می­شکنند آیینه­هایی که چهره آنها را نشان دهد؛ نه چهره واقعی­شان را، حتی همان چهره­ی بزک­ کرده را!

 

و حالا چند قدم مانده به مجلس هشتم، در فضایی که ناامیدی از در و دیوار می­بارد، خواندن این داستان درد آدم را دو چندان می­کند!  

 

2 نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 18:41  توسط کلمه  | 

بادبادک باز

 

 

 

 

 

 

 

داستان بادبادکباز نوشته خالد حسینی، پزشک و نویسنده افغان را به تازگی خوانده­ام. دیروز در وبگردی­هایم به نوشته­ای تاثیرگذار در وبلاگ امشاسپندان برخوردم در مورد نمایش فیلمی بر اساس این داستان و بهانه­ای شد که درباره این کتاب بنویسم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم! در روزی دلگیر و سرد در زمستان 1975. آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیوار سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچه کنار مسیل یخ بسته نگاه می­کردم! از آن روز زمان زیادی می­گذرد؛ اما حالا متوجه شده­ام این که می­گویند گذشته فراموش می­شود، چندان درست نیست! چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز می­کند! حالا که به گذشته باز می­گردم، می­بینم بیست و شش سال آزگار است که دارم دزدکی به آن کوچه متروک نگاه می­کنم!"

 

داستان با این جملات آغاز می­شود. و ما را می­برد به افغانستان قبل از سال­های 1975، قبل از ویرانی! و به چه زیبایی ترسیم می­کند جریان زندگی در رگهای این ملت را! و هرچه که این رنگ­ها با درخشش بیشتری کنار هم قرار می­گیرند، درد و غم ما بیشتر می­شود! مایی که دیده­ایم امروز را!

 

بخش مهمی از داستان همین حکایت افغان و افغانستان است! برای مایی که می­دانیم چه شد و نمی­دانیم چه بود! برای مایی که نمی­توانیم پس این خرابه­ها، آبادانی ملتی را ببینیم که نابود شد! دریغ و صد افسوس!

 

و اما بخش دیگری از داستان می­توانست در هرجا اتفاق افتاده باشد! و افتاده است و می­افتد! و آن اعترافات صادقانه و بی­پیرایه راوی داستان است! اعترافاتی از جنس آن حرف­ها که زبان به گفتنشان نمی­چرخد! همان حرف­ها که "روح را آهسته و در انزوا می­خورد و می­تراشد!" ، اما بیرون نمی­ریزد! اعتراف به شرم­آورترین و پست­ترین لحظاتی که هزار بار آرزو کرده­ایم کاش زمین دهان باز می­کرد و همان­جا همه چیز تمام می­شد! اما تمام نمی­شود!

و کیست که طعم چنین لحظاتی را نچشیده باشد!

 

داستان، داستان پسرکی است شاید نه بیشتر از خیلی­هامان، ترسو و حسود و مشتاق! مشتاق مهر و نوازش پدری قوی و توانا و دلیر! پدری که در غیاب مادری که هرگز ندیده است، همه سهم اوست از زندگی! پدری که پنهان نمی­کند که از پسرش انتظار دارد چگونه مردی باشد! اما او نیست! مرد نیست! و هر دو این را می­دانند!  

از آن بدتر که در این میان پسر لب­شکری خدمتکارشان از او مردتر است! و پنهان نمی­ماند برق تایید نگاه پدر بر او! و باز بدتر که این پسر با همه پاکی و صداقتش، بی­دریغ و بی­چشم­داشت محبت کند و وفادار باشد! که ای کاش اصلا نبود!

 

" دهانم را باز کردم؛ نزدیک بود چیزی بگویم؛ نزدیک بود! اگر گفته بودم، شاید مسیر زندگی­ام عوض می­شد! اما نگفتم! فقط تماشا کردم! .... تا تصمیم گرفتن فقط یک فرصت باقی بود! آخرین فرصت برای تصمیم­گیری در مورد اینکه چطور آدمی می­خواهم باشم! ... آخر سر فرار کردم! فرار کردم چون بزدل بودم! چون می­ترسیدم! ... واقعا از ته دل می­خواستم بزدل باشم!”

جای جای داستان درگیرمان می­کند! زنده است! انگار همین حالا دارد اتفاق می­افتد! انگار این تویی که باید تصمیم بگیری! بارها چشمانت را می­بندی و تصور می­کنی، آیا جرأتش را داری آن باشی که آرزو می­کنی؟! یا فرار می­کنی؟! تا کجا تحمل می­کنی؟! ذلت را، زبونی را، و کجا این کنج عافیت را رها می­کنی؟! رها می­کنی اصلا؟! که چه بشود؟! آنجا که امید چندانی به برد نداری، و نتیجه تغییر چندانی نمی­کند؛ آنجا که کسی دارد به ناحق شکنجه می­شود و اگر حرف بزنی تو هم به سرنوشت او گرفتار می­شوی، آنجا چطور؟!  

می­دانی که پدرت می­ایستد! می­دانی که ظلم را تاب نمی­آورد! فارغ از نتیجه، نبرد می­کند! و تو فریادت را در گلو خفه می­کنی که:

 " مگر مجبوری همیشه قهرمان­بازی در بیاوری؟ نمی­توانی برای یک بار هم که شده بی­خیالش شوی؟ اما می­دانم که نمی­تواند! توی ذاتش نیست .... بابا می­گوید: بهش بگو مگر از روی جنازه­ام رد بشود که این بی­حرمتی را بکند! ..... آن روز زمستانی شش سال پیش مثل برق از ذهنم گذشت! من زل زده بودم به آن گوشه کوچه ...! "        

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 23:15  توسط کلمه  | 

باز هم اتفاق افتاد!

 

Jonathan Glazer           2004

 

 

 

 

 

 

ظاهرا فرقی نمی کند داستان غیبگویی باشد، یا احضار ارواح، یا تناسخ! هربار کسی از آنچه دوست داریم باور کنیم استفاده می کند و چه ساده باور می کنیم! و با وجود سر نخ ها و شواهد زیادی هم که می دهد، انگار اصلا نمی شنویم! ظاهرا هر چقدر هم همه سعی می کنند بگویند در چنین شرایطی حتما کسی دروغ می گوید، گوشمان بدهکار نیست! 

مدتیست این داستان ایزاک آسیموف (که در پست فیلم شعبده باز خلاصه اش را نوشتم) انگار تصمیم دارد خودش را ثابت کند! و از همه جالبتر اینکه هیچ فرقی هم ندارد! هربار با همان جدیت دروغشان را باور می کنم!

یادم باشد اینبار هر وقت اتفاق عجیبی افتاد که آرزویش را دارم، همانجا شک کنم! شاید اینبار دیگر فریب نخورم!    

2 نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 0:7  توسط کلمه  | 

انگار بیضایی از ناامیدی هم ناامید شده است دیگر!

 

تئاتر افرا یا روز می گذرد؛

به کارگردانی بهرام بیضایی، تالار وحدت

 

 

 

بهرام بیضایی را همه می شناسیم و بر استادی و هنرمندیش در نگارش و کارگردانی شکی نداریم. این بار نیز مثل همیشه تمام لحظات تئاتر تاثیرگذار است؛ بازی ها عالی، مکالمات به یادماندنی و شخصیت ها جذاب و دوست داشتنی است.

افرا اما همان حکایت همیشگی بیضایی است! همان حکایت گلرخ کمالی (سگ کشی)، لیلا دختر ادریس و همه زنانی که قهرمانان داستان های اویند! زنانی اسطوره ای و اهورایی! زنانی محکم، قوی، زیبا و پاک که دنیا قدر آنان را نمی داند! و بعد به بهانه ای پاکی و صداقت آنها زیر سوال می رود یا به بازی گرفته می شود و می ماند قدرت آنها که در مبارزه ای نابرابر، اغلب با همه مردم، خرد شود! و بیضایی با چه دقتی جزئیات این خرد شدن زنان قهرمانش را تصویر می کند! و در پایان اگرچه اغلب پاکی و بی گناهی آنها ثابت می شود، اما مرهم دلی نمی شود! آنها تنها، خسته، دردمند و زخم خورده اند! و این زخم چه جانکاه است که اغلب از کسی است که دوست می داشتند!

تحلیل این فانتزی هرچه باشد، آنقدر تکرار شده است که انگار بیضایی حرف دیگری ندارد و انگار هر قدر هم این حرف را به الفاظ مختلف می گوید دردی دوا نمی شود! 

اما این بار انگار پایان دیگری داشت این ناامیدی و دل شکستگی! این بار قهرمان داستان به امید کسی بود که می آید!

من خواب دیده ام که کسی می آید!                                                                                   کسی که مثل هیچ کس نیست!

و این کسی که آمد کسی نبود جز امید او، که او را توان داد تا تن به ذلت ندهد! و در پایان، در حالی که جز بدبختی و دردمندی نمانده بود، آن امید تجسم یافت و آمد تا ناجی و شفا دهنده باشد و بر هر دردی مرهم! 

انگار بیضایی از ناامیدی هم ناامید شده است دیگر! هرچند کمی از مسئولیت این پایان را هم می خواهد به گردن چپ و راست و دیگران بیندازد، اما بیضایی که ما می شناسیم به حرف این و آن نمی نویسد! این بار اما انگار دیگر تاب تحمل این جراحت را ندارد! کسی را آرزو می کند که بیاید و در این آرزو پیش می رود! تفکر اسطوره اندیش تغییری نکرده است! اما این بار می خواهد به دامان جهان رویا پناه برد! دیگر فانتزی نه، که زندگی فانتزی گونه است!

شاید هم حق با بیضایی باشد! حالا که نه می شود کسی را از بیرون محله وارد کرد، نه می توان افرا و خانواده اش را از محله بیرون برد، نه اینکه محله قرار است حالا حالاها عوض شود، نه می شود مثل Dogvill همه محله را به آتش کشید، شاید همان بهتر که چشمانمان را ببندیم و با رویاهایمان زندگی کنیم!

درمانی نیست اگر، تسکینی شاید!

تسکینی اگر باشداما، دردی نمی بینی که درمانی جویی!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 1:6  توسط کلمه  | 

شعبده باز Illusionist

 

 

فیلم شعبده باز (Illusionist) ساخته نیل برگر، ۲۰۰۶، را ببینید!

(اگه ندیدید اول ببینید و بعد ادامه این پست را بخونید!)

 

 

ا

 

 

ین فیلم من را یاد داستانی کوتاه از ایزاک آسیموف می اندازد! در این داستان عده ای دور هم جمع می شوند و معما طرح می کنند! روزی رئیس پلیس منطقه معمایی طرح می کند! او می گوید که معمایش حقیقت دارد! و واقعا اتفاق افتاده است! داستان به این صورت بوده که فردی به اداره پلیس خبر می دهد که او از غیب اطلاع دارد و می داند که فردا در شهر مجاور آتش سوزی بزرگی می شود! او را دستگیر می کنند و تا صبح از او مراقبت می کنند. صبح خبر می رسد که بله! در شهر همسایه آتش سوزی مهیبی شده است! فکر می کنید چه رخ داده است؟ ( شما چی فکر می کنید؟)

هر کس نظری می دهد؛ شاید او هم دستی داشته است!؛ یا مقدمات این آتش سوزی قبلا فراهم شده!؛ یا ... رئیس پلیس می گوید نه! هیچ کدام از اینها نیست! چون ما بررسی کردیم و اصلا در آتش سوزی انسان دخالتی نداشته است! علت آتش سوزی صاعقه بوده است!

سکوت سالن را فرا می گیرد! همه با خود می اندیشند یعنی پس واقعا از غیب خبر داشته است! ناگهان از انتهای سالن جوانی می گوید من جواب معمای شما را یافتم! شما دروغ می گویید!

رئیس پلیس لبخندی می زند و می گوید: بله! من دروغ گفتم!

آسیموف در پایان کتاب می گوید از آن زمان همیشه در چنین مواقعی که دلیلی عقلانی برای چیزی پیدا نمی کنم می گویم: حتما کسی در این میان دروغ می گوید!

در فیلم شعبده باز اما تا نیمه فیلم ما فریب نمی خوریم! هر چند در بسیاری از شعبده هایی که انجام می شود چگونگی آن را نمی فهمیم، مطمئنیم که ترفندی در کار است! و هرگز شک نمی کنیم که مثلا شاید درختی وسط صحنه آفریده می شود! حیرت می کنیم، به هیجان می آییم، ولی باور نمی کنیم!

اما در نیمه دوم فیلم زمانی که پای احضار ارواح پیش می آید، انگار همه یادمان می رود شعبده ای بود و شعبده بازی! نه تنها حاضرین در صحنه نمایش و شعبده، که ما هم باور می کنیم که او با ارواح ارتباط واقعی دارد! ذهنمان آنقدر تشنه برقراری ارتباط با دنیای بعد از مرگ است، که به راحتی فریب می خورد! و از همینجاست که شعبده باز و آقای نیل برگر موفق می شود! حالا شعبده باز برود اعلام کند و قسم بخورد که هر چه هست فقط شعبده است! آقای برگر مرتب این جمله را از زیان همه در فیلم تکرار کند! مگر باور می کنند! مگر باور می کنیم!

و در پایان فیلم زمانی که سربازرس پی می برد که چه فریبی خورده است، که چه فریبی خورده ایم، یاد این جمله افتادم که حتما کسی دروغ می گوید!

در طول تاریخ انسانها برای سوال های بی جوابشان داستان سرایی کرده اند! و آنها را بیش از هر واقعیتی باور کرده اند! امروز هم حتی زمانی که انسانی دچار فراموشی و دمانس می شود، افسانه پردازی (Confabulation) می کند و نقاط تاریک ذهنش را پر می کند! برای ذهن انسان ندانستن از هر دانسته ای اضطراب آورتر است! انسان می خواهد سرنوشتش را بداند، آینده اش را پیشگویی کند، بداند بعد از مرگ چه می شود و برای یافتن پاسخی برای این سوالها، بی تابانه جستجو می کند! حالا دیگر فرقی نمی کند جوابش را در کتابها پیدا کند یا نزد فال گیرها، در فلسفه یا ستاره شناسی! او جوابی می خواهد که باور کند و بعد از آن مشکل بتوان آن باور را از او بازپس گرفت!

  

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 22:48  توسط کلمه  | 

فریاد مورچگان

 

 

 

 

 

 

چه خوب شد که "فریاد مورچگان"، آخرین فیلم محسن مخملباف، را دیدم! نه به این خاطر که مدتها بود فیلم های مخملباف را ندیده بودم و افسوس می خوردم؛ نه به این دلیل که فیلمی هوشمندانه و زیبا بود؛ و نه اینکه حتی از دیدن فیلم لذت برده باشم! تنها به این دلیل ساده و مهم که تکلیفم با خودم و مخملباف روشن شد! و جایی برای اما و اگر نبود و شک و شبهه ای نمی ماند که لابد فیلم، هنری بود و سنگین و ما نمی فهمیم! 

مدتها بود مخملباف با ما نبود! از "سکوت" بود شاید یا "سفر قندهار"! ولی هر بار می گفتم که لابد فراتر از درک ماست! راضی کردن دیگران البته مشکلتر بود! اما مخملباف با "فریاد مورچگان" خیال همه را راحت کرد! فیلمی به غایت شعارزده و سطحی، آنچنان که حتی درمقام خطابه نیز قابل قبول نیست! مخلوط درهمی از تصاویر و سخنان زیبا و بی ربط که بی هیچ ظرافتی از پی هم می آیند! 

حیف از مخملباف!        

2 نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 20:37  توسط کلمه  |