![]()
Sliding Doors is a 1998 film written and
directed by former actor Peter Howitt
یه اتفاق کوچیک، مثلا نرسیدن به مترو، میتونه زندگی آدم را دگرگون کنه؟! مثلا ممکنه دوست پسرت با یه زن دیگه ارتباط داره، تو اگه به مترو برسی، زودتر میرسی خونه و از قضیه خبردار میشی ولی اگه نرسی، دیرتر میرسی و وقتی میرسی که اون رفته. این شروع داستانه و در هر دو این حالات را ادامه میده. اگرچه این دو داستان به نظر خیلی متفاوت میرسن و اتفاقهایی که میافته دو مسیر متفاوت را شکل میده، ولی در پایان آخر یکی از این داستانها میشه اول داستان دوم.
در زندگی واقعی هم فکر کنم همینطوره. اتفاقهایی که بر حسب تصادف در زندگی میافتند تا حدی ممکنه مسیر آدم را دور یا نزدیک کنن؛ اما در نهایت حس آدم همیشه یکی است. و جالبه که آدما با اینکه گاهی به نظر میاد عوض میشن ولی در واقع اصلا هم تغییر نمیکنن. اطرافیانتون را نگاه کنین. مثلا 10 سال پیش هیچ کدومشون جایگاهی که الان دارن را نداشتند ولی انگار فقط لباسهاشون عوض شده. خودشون هیچ فرقی نکردن.
تو رواندرمانی بعضی وقتها آدم میبینه به موقع مداخلهای که باید را نکرده و زمان گذشته. ولی بعدش میبینی که چیزی از دست نرفته و بارها دوباره اون فرصت پیش میاد. چون ما شخصیتمون را همه جا عینا تکرار میکنیم.


کافه پیانو نوشته فرهاد جعفری را الان تموم کردم؛ هفتهی پیش هم بیوتن رضا امیرخانی را خوندم؛ که هر دو از کتابهای مطرح این روزهاند و هر دو در من یه حس مشترک از خودشون به جا گذاشتند. نه اینکه شبیه باشن. ولی ته مزه هر دو یه جور خاصی گس و آزاردهنده است. با اینکه جا به جای کتاب ممکنه خیلی هم به دل بشینه، و بعضا بدیع و جالب هم باشه، ولی یه چیزایی مرتبا آزارت میده. بخش عمدهای از این آزار شاید به حضور ممتد نویسنده-راوی برگرده که مناش فضای زیادی را گرفته و مرتب خودش رو به رخ میکشه. با وجود این هر دو داستان اگه بشه از این نارسیسیم راوی فاصله گرفت، میتونن فضاهای خوبی بسازن.
اینجا را هم بخوانید.


اتفاقی تلویزیون را روشن کردم. کانال ۳، فیلم مشق شب کیارستمی را گذاشته بود. چقدر این فیلم عالیه! واکنشهای متفاوت بچه ها به سوالات مشابه واقعا دیدنیه. ممکنه حتی یک جمله را با احساس های کاملا متفاوت بیان کنند. خیلی دلم می خواد بیشتر راجع بهش بنویسم ولی حس عجیبی دارم که برای نوشتنش باید وقت بیشتری داشته باشم. باشه بعد از امتحان!
اتاق پسر
۲۰۰۱
از دست دادن، فقدان، loss، سوگ، Grief، Coping mechanisms، مکانیسمهای دفاعی، سیستمهای حمایتی، psychoanalysis ، تخلیه هیجانی، .... .
هر چقدر هم که روانپزشک باشی و رواندرمانی بدانی و مراحل سوگ را از بر باشی، کمکی نمیکند! او را از دست دادهای! او رفته؛ همه چیز تمام شده است و همه این حرفها پشیزی نمیارزد.
خشمگین و عصبانی هستی؛ فریاد میکنی؛ بر زمین و زمان دشنام میدهی! از همه، از همه بیزاری! و بیش از همه خود را شماتت میکنی. اگر.... اگر بودم، اگر آنروز نمیرفت، اگر از او جدا نشده بودم، اگر ... و این اگرهای لعنتی است که میرود و میآید و رهایت نمیکند! و تو نمی توانی زمان را به عقب برگردانی! و دردناک اینکه این دقیقا تنها چیزی است که میخواهی! فقط همین یک بار!
ناامید و پریشانی؛ برای زنده ماندن، نفس کشیدن تلاش میکنی؛ کمک میگیری؛ درد دل میکنی؛ این دردی که بیخ گلویت را میفشارد، رهایت نمیکند! فریاد میزنی؛ خود را به در و دیوار میکوبی؛ گریه ... گریه مجالت نمیدهد! خسته و ناتوان و درماندهای!
.... که زنهار، ای خدا، ای داور، ای دادار
تو را هم با تو سوگند،آی
مکن، مپسند این، مگذار
مبادا راست باشد این خبر، زنهار
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز
و نفشرده است هرگز پنجه بغضی گلویت را
نمیدانی چه چنگی در جگر میافکند این درد
....
(اخوان)
پی نوشت: اتاق پسر را ببینید.
![]()
پرسپولیس
مرجان ساتراپی
۲۰۰۷
برنده جایزه ویژه داوران جشنواره کن، نامزد اسکار
میخواهم بگویم فیلم زیبا، ولی زبانم نمیچرخد. دوستتر دارم بگویم فیلم تلخ و دردآور پرسپولیس را دیدم. پرسپولیس، به خصوص برای من البته بخشهایی که در ایران میگذرد، به حدی واقعی است، انگار که دفتر خاطراتمان باشد. پرسپولیس برای ما چیزی از یک مستند کم ندارد. و این مستند، به همان اندازه که واقعی است، دردناک است. دلم به حال خودمان میسوزد!
پی نوشت: بخوانید.

باز از گوشه و کنار میشنویم که اقشار متخلف جامعه از به سخره گرفته شدن ارزشهای والای انسانی و اخلاقی و تواناییهای علمی و نظامی مردم شریف ایران آزرده شدهاند!
انگار هیچ کدام از ما نشده تا به حال در سخنرانی علمی مجمع پزشکان شرکت کنیم و ببینیم که نه سخنران میداند از چه صحبت میکند و نه شنوندگان. و اسم و رسم کسی کافی است تا هر مزخرفی را به نام دانش جدید خوردمان دهد و کسی را جرات شک و شبهه نیست!
یا انگار تا به حال در ادرات ندیدهایم برای یک امضا هفت اتاق و هفتصد امضا لازم است؛ ولی در عین حال هر غیر ممکن و هرگزی در برابر فریاد و هوچیگری رنگ میبازد! و انگار با شکنجه کردن و اعتراف گرفتن به زور، بیگانهایم و یا ندیدهایم چطور بیدلیل و مدرک بازداشت میکنند و بی حکم و قضاوت محکوم!
یا انگار ندیدهایم هنرمندنماهایی را که اراجیفشان را به عنوان هنر ناب قالب میکنند و بهبه و چهچهشان گوش فلک را کر میکند! خودشان مینویسند و خودشان نقد میکنند و خودشان چاپ میکنند و خودشان میخرند و ... .
اصلا تحمل شنیدن اینها را نداریم چون واقعیت است! کمی تحمل داشته باشیم. درد دارد اما؛ تا درد نداشته باشیم، کی به فکر درمانیم؟!
پی نوشت: این لینک را هم بخوانید.
Ratatouille را حتما ببینید! 
یک لحظه چشمهایتان را ببندید و فکر کنید! غیرممکنترین آرزویی را که برای آیندهتان دارید، تصور کنید! آنقدر غیرممکن که شک نداشته باشید رسیدن به آن محال است. حال مقایسه کنید:
موش خاکستری کوچکی، از همانها که وقتی میبینیم جیغ میکشیم، عاشق آشپزی است! او از غذاهایی که میخورد ناراضی است؛ چون میداند غذای خوب چه بو و مزهای میدهد. ولی این برای یک موش چه معنایی میتواند داشته باشد؟ او قهرمان نیست؛ خطرهایی که هر لحظه تهدیدش میکند را میبیند؛ واقعیت را میشناسد و میداند هیچ راهی برای آشپز شدن یک موش وجود ندارد! ولی او عاشق است؛ و عشق سرانجام راه خود را پیدا میکند!
اگر هرگز به آرزویی که تصور کردید نمیرسید، شاید عاشقش نیستید!
Not everyone can become a great artist
but a great artist can come from anywhere!

چرا اینقدر سماجت میکنیم که بگوییم خوبیم؟! هر روز و هر روز هزاربار میبینیم که این توهمی بیش نیست؛ رویایی است که با واقعیت فاصله که نه اصلا ضدیت دارد؛ باز اصرار داریم زود فراموشش کنیم و از ارزشهای والای انسانی دم بزنیم! و آنقدر با صدای بلند تکرارش کنیم تا باورمان شود!
چرا؟ این انکار واقعیت به کدام نیازمان پاسخ میدهد؟ واقعیتی که آنقدر ملموس است برای همهمان! و این بار در "ملاقات بانوی سالخورده" چه خوب بیخ گلویمان را میگیرد و 165 دقیقه بی پلک زدنی حتی به این آیینه خیره میشویم! و باز حیرت میکنیم؛ نه از درک اینکه برخی انسانها چه پست و دون مایه هستند؛ بلکه تنها به این دلیل که میدانیم گولن اینجاست، گولنیها ما هستیم، و بانوهای سالخورده زیادی به اینجا رفت و آمد کردهاند. ما گولنیها از همان ابتدا میدانیم که شرط را پذیرفتهایم! همیشه فقط کمی زمان لازم است تا جملاتمان را عوض کنیم و به قالب جدیدی که برای اندیشه مان تراشیدهایم عادت کنیم؛ بیآنکه آب از آب تکان بخورد!
در واقع آنچه که مهم است همین است که آب از آب تکان نخورد! یعنی که ما نمیخواهیم مسئولیت عملمان را بپذیریم؛ ما هرگز از ارزشهای والای انسانیمان صرف نظر نمیکنیم؛ ما همه چیز را با هم میخواهیم! کار سختی هم نیست! فقط کمی زمان لازم است تا اسامی را عوض کنیم؛ و خوشبختانه انسان موجود فراموشکاری است! فقط بعضیها مثل آقای معلم کمی بدقلقی میکنند و مجبور میشوند چند شبی مست کنند تا قضایا درست شود!
راستی کشیدن آن آخرین سیگار چقدر طول کشید؟

" حاج آقا بهتره یه طرح سه فوریتی تصویب کنید تا توی خیابونا و سردر همه دانشگاهها به خط درشت بنویسن : «مجلس ششم دیگر وجود ندارد»..."
مسیح علی نژاد خبرنگار اخراجی مجلس هفتم است و کتاب تاج خار داستان این اخراج. کتاب را تقریبا با 2 سال تاخیر خواندم، در آستانه انتخابات مجلس هشتم.
کتاب متن روان و جذابی دارد؛ ساده و بیپیرایه است؛ و با فراز و نشیبهایی که دارد به خوبی نمایانگر روحیه جسور نویسندهاش است. تاج خار بیشتر به دفتر خاطرات کوچکی میماند که نمایی از آنچه در ابتدای مجلس هفتم گذشته است را به تصویر میکشد؛ شبیه تکههایی از پشت پرده فیلمها است؛ و خیلی کوتاه به ما میگوید چه بسیارند کسانی که تاب بازشنیدن سخنان خود را هم ندارند! و لاجرم میشکنند آیینههایی که چهره آنها را نشان دهد؛ نه چهره واقعیشان را، حتی همان چهرهی بزک کرده را!
و حالا چند قدم مانده به مجلس هشتم، در فضایی که ناامیدی از در و دیوار میبارد، خواندن این داستان درد آدم را دو چندان میکند!

داستان بادبادکباز نوشته خالد حسینی، پزشک و نویسنده افغان را به تازگی خواندهام. دیروز در وبگردیهایم به نوشتهای تاثیرگذار در وبلاگ امشاسپندان برخوردم در مورد نمایش فیلمی بر اساس این داستان و بهانهای شد که درباره این کتاب بنویسم.
"در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم! در روزی دلگیر و سرد در زمستان 1975. آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیوار سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچه کنار مسیل یخ بسته نگاه میکردم! از آن روز زمان زیادی میگذرد؛ اما حالا متوجه شدهام این که میگویند گذشته فراموش میشود، چندان درست نیست! چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز میکند! حالا که به گذشته باز میگردم، میبینم بیست و شش سال آزگار است که دارم دزدکی به آن کوچه متروک نگاه میکنم!"
داستان با این جملات آغاز میشود. و ما را میبرد به افغانستان قبل از سالهای 1975، قبل از ویرانی! و به چه زیبایی ترسیم میکند جریان زندگی در رگهای این ملت را! و هرچه که این رنگها با درخشش بیشتری کنار هم قرار میگیرند، درد و غم ما بیشتر میشود! مایی که دیدهایم امروز را!
بخش مهمی از داستان همین حکایت افغان و افغانستان است! برای مایی که میدانیم چه شد و نمیدانیم چه بود! برای مایی که نمیتوانیم پس این خرابهها، آبادانی ملتی را ببینیم که نابود شد! دریغ و صد افسوس!
و اما بخش دیگری از داستان میتوانست در هرجا اتفاق افتاده باشد! و افتاده است و میافتد! و آن اعترافات صادقانه و بیپیرایه راوی داستان است! اعترافاتی از جنس آن حرفها که زبان به گفتنشان نمیچرخد! همان حرفها که "روح را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد!" ، اما بیرون نمیریزد! اعتراف به شرمآورترین و پستترین لحظاتی که هزار بار آرزو کردهایم کاش زمین دهان باز میکرد و همانجا همه چیز تمام میشد! اما تمام نمیشود!
و کیست که طعم چنین لحظاتی را نچشیده باشد!
داستان، داستان پسرکی است شاید نه بیشتر از خیلیهامان، ترسو و حسود و مشتاق! مشتاق مهر و نوازش پدری قوی و توانا و دلیر! پدری که در غیاب مادری که هرگز ندیده است، همه سهم اوست از زندگی! پدری که پنهان نمیکند که از پسرش انتظار دارد چگونه مردی باشد! اما او نیست! مرد نیست! و هر دو این را میدانند!
از آن بدتر که در این میان پسر لبشکری خدمتکارشان از او مردتر است! و پنهان نمیماند برق تایید نگاه پدر بر او! و باز بدتر که این پسر با همه پاکی و صداقتش، بیدریغ و بیچشمداشت محبت کند و وفادار باشد! که ای کاش اصلا نبود!
" دهانم را باز کردم؛ نزدیک بود چیزی بگویم؛ نزدیک بود! اگر گفته بودم، شاید مسیر زندگیام عوض میشد! اما نگفتم! فقط تماشا کردم! .... تا تصمیم گرفتن فقط یک فرصت باقی بود! آخرین فرصت برای تصمیمگیری در مورد اینکه چطور آدمی میخواهم باشم! ... آخر سر فرار کردم! فرار کردم چون بزدل بودم! چون میترسیدم! ... واقعا از ته دل میخواستم بزدل باشم!”
جای جای داستان درگیرمان میکند! زنده است! انگار همین حالا دارد اتفاق میافتد! انگار این تویی که باید تصمیم بگیری! بارها چشمانت را میبندی و تصور میکنی، آیا جرأتش را داری آن باشی که آرزو میکنی؟! یا فرار میکنی؟! تا کجا تحمل میکنی؟! ذلت را، زبونی را، و کجا این کنج عافیت را رها میکنی؟! رها میکنی اصلا؟! که چه بشود؟! آنجا که امید چندانی به برد نداری، و نتیجه تغییر چندانی نمیکند؛ آنجا که کسی دارد به ناحق شکنجه میشود و اگر حرف بزنی تو هم به سرنوشت او گرفتار میشوی، آنجا چطور؟!
میدانی که پدرت میایستد! میدانی که ظلم را تاب نمیآورد! فارغ از نتیجه، نبرد میکند! و تو فریادت را در گلو خفه میکنی که:
" مگر مجبوری همیشه قهرمانبازی در بیاوری؟ نمیتوانی برای یک بار هم که شده بیخیالش شوی؟ اما میدانم که نمیتواند! توی ذاتش نیست .... بابا میگوید: بهش بگو مگر از روی جنازهام رد بشود که این بیحرمتی را بکند! ..... آن روز زمستانی شش سال پیش مثل برق از ذهنم گذشت! من زل زده بودم به آن گوشه کوچه ...! "

Jonathan Glazer 2004
ظاهرا فرقی نمی کند داستان غیبگویی باشد، یا احضار ارواح، یا تناسخ! هربار کسی از آنچه دوست داریم باور کنیم استفاده می کند و چه ساده باور می کنیم! و با وجود سر نخ ها و شواهد زیادی هم که می دهد، انگار اصلا نمی شنویم! ظاهرا هر چقدر هم همه سعی می کنند بگویند در چنین شرایطی حتما کسی دروغ می گوید، گوشمان بدهکار نیست!
مدتیست این داستان ایزاک آسیموف (که در پست فیلم شعبده باز خلاصه اش را نوشتم) انگار تصمیم دارد خودش را ثابت کند! و از همه جالبتر اینکه هیچ فرقی هم ندارد! هربار با همان جدیت دروغشان را باور می کنم!
یادم باشد اینبار هر وقت اتفاق عجیبی افتاد که آرزویش را دارم، همانجا شک کنم! شاید اینبار دیگر فریب نخورم!
تئاتر افرا یا روز می گذرد؛
به کارگردانی بهرام بیضایی، تالار وحدت
بهرام بیضایی را همه می شناسیم و بر استادی و هنرمندیش در نگارش و کارگردانی شکی نداریم. این بار نیز مثل همیشه تمام لحظات تئاتر تاثیرگذار است؛ بازی ها عالی، مکالمات به یادماندنی و شخصیت ها جذاب و دوست داشتنی است.
افرا اما همان حکایت همیشگی بیضایی است! همان حکایت گلرخ کمالی (سگ کشی)، لیلا دختر ادریس و همه زنانی که قهرمانان داستان های اویند! زنانی اسطوره ای و اهورایی! زنانی محکم، قوی، زیبا و پاک که دنیا قدر آنان را نمی داند! و بعد به بهانه ای پاکی و صداقت آنها زیر سوال می رود یا به بازی گرفته می شود و می ماند قدرت آنها که در مبارزه ای نابرابر، اغلب با همه مردم، خرد شود! و بیضایی با چه دقتی جزئیات این خرد شدن زنان قهرمانش را تصویر می کند! و در پایان اگرچه اغلب پاکی و بی گناهی آنها ثابت می شود، اما مرهم دلی نمی شود! آنها تنها، خسته، دردمند و زخم خورده اند! و این زخم چه جانکاه است که اغلب از کسی است که دوست می داشتند!
تحلیل این فانتزی هرچه باشد، آنقدر تکرار شده است که انگار بیضایی حرف دیگری ندارد و انگار هر قدر هم این حرف را به الفاظ مختلف می گوید دردی دوا نمی شود!
اما این بار انگار پایان دیگری داشت این ناامیدی و دل شکستگی! این بار قهرمان داستان به امید کسی بود که می آید!
من خواب دیده ام که کسی می آید! کسی که مثل هیچ کس نیست!
و این کسی که آمد کسی نبود جز امید او، که او را توان داد تا تن به ذلت ندهد! و در پایان، در حالی که جز بدبختی و دردمندی نمانده بود، آن امید تجسم یافت و آمد تا ناجی و شفا دهنده باشد و بر هر دردی مرهم!
انگار بیضایی از ناامیدی هم ناامید شده است دیگر! هرچند کمی از مسئولیت این پایان را هم می خواهد به گردن چپ و راست و دیگران بیندازد، اما بیضایی که ما می شناسیم به حرف این و آن نمی نویسد! این بار اما انگار دیگر تاب تحمل این جراحت را ندارد! کسی را آرزو می کند که بیاید و در این آرزو پیش می رود! تفکر اسطوره اندیش تغییری نکرده است! اما این بار می خواهد به دامان جهان رویا پناه برد! دیگر فانتزی نه، که زندگی فانتزی گونه است!
شاید هم حق با بیضایی باشد! حالا که نه می شود کسی را از بیرون محله وارد کرد، نه می توان افرا و خانواده اش را از محله بیرون برد، نه اینکه محله قرار است حالا حالاها عوض شود، نه می شود مثل Dogvill همه محله را به آتش کشید، شاید همان بهتر که چشمانمان را ببندیم و با رویاهایمان زندگی کنیم!
درمانی نیست اگر، تسکینی شاید!
تسکینی اگر باشداما، دردی نمی بینی که درمانی جویی!
![]()
فیلم شعبده باز (Illusionist) ساخته نیل برگر، ۲۰۰۶، را ببینید!
(اگه ندیدید اول ببینید و بعد ادامه این پست را بخونید!)
ا
ین فیلم من را یاد داستانی کوتاه از ایزاک آسیموف می اندازد! در این داستان عده ای دور هم جمع می شوند و معما طرح می کنند! روزی رئیس پلیس منطقه معمایی طرح می کند! او می گوید که معمایش حقیقت دارد! و واقعا اتفاق افتاده است! داستان به این صورت بوده که فردی به اداره پلیس خبر می دهد که او از غیب اطلاع دارد و می داند که فردا در شهر مجاور آتش سوزی بزرگی می شود! او را دستگیر می کنند و تا صبح از او مراقبت می کنند. صبح خبر می رسد که بله! در شهر همسایه آتش سوزی مهیبی شده است! فکر می کنید چه رخ داده است؟ ( شما چی فکر می کنید؟)
هر کس نظری می دهد؛ شاید او هم دستی داشته است!؛ یا مقدمات این آتش سوزی قبلا فراهم شده!؛ یا ... رئیس پلیس می گوید نه! هیچ کدام از اینها نیست! چون ما بررسی کردیم و اصلا در آتش سوزی انسان دخالتی نداشته است! علت آتش سوزی صاعقه بوده است!
سکوت سالن را فرا می گیرد! همه با خود می اندیشند یعنی پس واقعا از غیب خبر داشته است! ناگهان از انتهای سالن جوانی می گوید من جواب معمای شما را یافتم! شما دروغ می گویید!
رئیس پلیس لبخندی می زند و می گوید: بله! من دروغ گفتم!
آسیموف در پایان کتاب می گوید از آن زمان همیشه در چنین مواقعی که دلیلی عقلانی برای چیزی پیدا نمی کنم می گویم: حتما کسی در این میان دروغ می گوید!
در فیلم شعبده باز اما تا نیمه فیلم ما فریب نمی خوریم! هر چند در بسیاری از شعبده هایی که انجام می شود چگونگی آن را نمی فهمیم، مطمئنیم که ترفندی در کار است! و هرگز شک نمی کنیم که مثلا شاید درختی وسط صحنه آفریده می شود! حیرت می کنیم، به هیجان می آییم، ولی باور نمی کنیم!
اما در نیمه دوم فیلم زمانی که پای احضار ارواح پیش می آید، انگار همه یادمان می رود شعبده ای بود و شعبده بازی! نه تنها حاضرین در صحنه نمایش و شعبده، که ما هم باور می کنیم که او با ارواح ارتباط واقعی دارد! ذهنمان آنقدر تشنه برقراری ارتباط با دنیای بعد از مرگ است، که به راحتی فریب می خورد! و از همینجاست که شعبده باز و آقای نیل برگر موفق می شود! حالا شعبده باز برود اعلام کند و قسم بخورد که هر چه هست فقط شعبده است! آقای برگر مرتب این جمله را از زیان همه در فیلم تکرار کند! مگر باور می کنند! مگر باور می کنیم!
و در پایان فیلم زمانی که سربازرس پی می برد که چه فریبی خورده است، که چه فریبی خورده ایم، یاد این جمله افتادم که حتما کسی دروغ می گوید!
در طول تاریخ انسانها برای سوال های بی جوابشان داستان سرایی کرده اند! و آنها را بیش از هر واقعیتی باور کرده اند! امروز هم حتی زمانی که انسانی دچار فراموشی و دمانس می شود، افسانه پردازی (Confabulation) می کند و نقاط تاریک ذهنش را پر می کند! برای ذهن انسان ندانستن از هر دانسته ای اضطراب آورتر است! انسان می خواهد سرنوشتش را بداند، آینده اش را پیشگویی کند، بداند بعد از مرگ چه می شود و برای یافتن پاسخی برای این سوالها، بی تابانه جستجو می کند! حالا دیگر فرقی نمی کند جوابش را در کتابها پیدا کند یا نزد فال گیرها، در فلسفه یا ستاره شناسی! او جوابی می خواهد که باور کند و بعد از آن مشکل بتوان آن باور را از او بازپس گرفت!

چه خوب شد که "فریاد مورچگان"، آخرین فیلم محسن مخملباف، را دیدم! نه به این خاطر که مدتها بود فیلم های مخملباف را ندیده بودم و افسوس می خوردم؛ نه به این دلیل که فیلمی هوشمندانه و زیبا بود؛ و نه اینکه حتی از دیدن فیلم لذت برده باشم! تنها به این دلیل ساده و مهم که تکلیفم با خودم و مخملباف روشن شد! و جایی برای اما و اگر نبود و شک و شبهه ای نمی ماند که لابد فیلم، هنری بود و سنگین و ما نمی فهمیم!
مدتها بود مخملباف با ما نبود! از "سکوت" بود شاید یا "سفر قندهار"! ولی هر بار می گفتم که لابد فراتر از درک ماست! راضی کردن دیگران البته مشکلتر بود! اما مخملباف با "فریاد مورچگان" خیال همه را راحت کرد! فیلمی به غایت شعارزده و سطحی، آنچنان که حتی درمقام خطابه نیز قابل قبول نیست! مخلوط درهمی از تصاویر و سخنان زیبا و بی ربط که بی هیچ ظرافتی از پی هم می آیند!
حیف از مخملباف!