دیروز تیم ملی ما، فارغ از نتیجه، برد؛ امروز ما، فارغ از نتیجه، برندهایم. من این پیروزی را زمانی که به دریای سبز خیابانها می پیوندم، حس میکنم؛ در آرامش و امیدی که این جمع را به حرکت وامیدارد، میبینم. من این پیروزی را، هر شب سر ساعت ده میشنوم؛ آنگاه که فرا میخوانی و همراه میشوند. من این پیروزی را در خود میبینم که به یک باره همسایه و محله و شهر و کشورم را پیدا کردم؛ همان همسایهها که تا دیروز همه بیرنگ و بیخاصیت بودند و روز به روز، بیشتر رنگ و محتوی پیدا میکنند؛ که دیگر میدانم، پشتبام سمت راست، آقای میانسالی دارد که تنها میآید؛ دو خانه آنطرفتر سه خانمند که کمی دیرتر میآیند؛ اینطرف اما، چند مرد جوانند که خوب همراهی میکنند و آن سوی کوچه چند خانه آنطرفتر صدای جمعی دختر و زن جوان است که تو را به حمایت میخواند. بعد مثل این قدیمها که میگفتند و فقط شنیده بودیم، میبینی خانم همسایه از روی هره دو بام به اینطرف آمده است. یا اینکه آنطرفتر پسرهای محله جمع شدهاند و پچ پچ میکنند. سر شب همسایهی روبرویی میآید و فیلتر شکن میخواهد، و آن دیگری از پایین صدا میکند که شبکه خبر را ببینید.
و تو که ده سال است در این کوچه بن بست زندگی میکنی و هرگز محلهای نداشتهای؛ یکمرتبه چه حس تعلقی میکنی به این محله، به این شهر، و چه حس میکنی که ایرانی هستی! تو که سالهاست به دنبال جایی میگردی که "بیاویزی قبای ژندهی خودرا" و گوشت پر است از "که میگوید بمان اینجا، که میپرسی به کجا این شب تیره بیاویزم قبای ژندهی خود را؟"؛ تو که در خفقان و ترس و سکوت بزرگ شدهای و یأس بزرگ و نفسگیر "هیچکاری نمیتوان کرد"؛ که "این ملت با صدای اولین تیر هوایی میترسند و به کنج خانههایشان میروند"؛ که "هرچه بر سر ما بیاورند، صدای کسی در نمیآید"؛ که"گرد مرگ ریختهاند در این مملکت”، که "باید رفت، همه رفتهاند"؛ به یکباره هموطن و همآوا پیدا میکنی. میبینی بعد از دو روز که زدند و شکستند و بردند، که جرات سر بلند کردن و نگاه کردن هم نداشتی، در روزی که هر تهدیدی که ممکن بود کردند و خودت هم از ترس داشتی زنده زنده میمردی، سیل جمعیت به همراهیت آمد. چه امنیتی دارد در میان این جمع بودن؛ چه احساس غرور میکنی از بودنت، از بودنشان. و آنوقت، تویی که از این "جبر جغرافیایی" بیزار بودی؛ که کم کم تن داده بودی به تنهایی و بیکسی؛ که "هر روز یک شماره تلفن از دفترت خط میخورد که رفت آن سر دنیا"، یک باره میبینی همهی رفتگان با تو و همصدا با تو فریاد میزنند که ما ایرانی هستیم! آن وقت تیم فوتبال کشورت هم "ملی" میشود برایت، افتخار میکنی به شجاعتشان؛ آن وقت شجریان و داریوش و نامجویت هم ملی میشوند؛ آن وقت پی ام سی ات هم ترانه ملی پخش میکند. آن وقت میدانی که دیگر هرچه هم که بشود، فارغ ار نتیجه، تو بردهای!