تبليغاتX
کلمه
نفسی که حبس شده بود در سینه ام

 

"فرار کنین! فرار کنین!" دلت هری می­ریزد پایین، بر می­گردی و جمعیت را می­بینی که به سوی تو می­دود! ترس، وحشت، اضطراب نفست را بند می­آورد؛ در کمتر از کسری از ثانیه تمام تصاویر و صحنه­هایی که دیده­ای و شنیده­ای از جلوی چشمانت می­گذرد؛ باتوم، درد، گاز، اشک، گلوله، خون، فریاد، فریاد. در همان کسر ثانیه راه­های مقابله با گاز اشک­آور، راه­های فرار، نشانه­های شناسایی افرادی که باید از آنها گریخت، و هر آن­چه این روزها از دفاع شخصی آموخته­ای، در ذهنت مرور می­شود. باید بدوی، باید فرار کنی، برای زنده ماندن آن­چه در کف داری همین دو پاست که امروز ضامن جانت شده است. همه­ی این­ها هنوز در همان کسر ثانیه است و تو هنوز بر جا مانده­ای که چه کنی، که فریادی و صدایی تو را می­خواند: "نترسین، نترسین، ما همه با هم هستیم.” نفسی که حبس شده بود در سینه­ات، فریاد لرزانی می­شود و می­پیوندی به امواج خروشانی که قامتت را راست می­کند و دلت را قرص. به کجا بگریزی که پناه تو جز این فریاد و این دستانی که به هم گره شده است، نیست. آرام می­گیری و آرام می­گیرند. گرمای شیرینی فرایت می­گیرد و به یاد می­آوری: " کی از گرگ بد گنده می­ترسه؟ کی از هیکل و هیبتش می­لرزه؟ ما حالا با هم هستیم؛ همه مثل هم هستیم؛ رفیق و یار یک­­­دل، همیشه با هم هستیم؛ نه از گرگ بد گنده می­ترسیم؛ نه از هیکل و هیبتش می­لرزیم!"

چه احساسات نابی را این روزها تجربه می­کنیم!

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 21:22  توسط کلمه  |