"فرار کنین! فرار کنین!" دلت هری میریزد پایین، بر میگردی و جمعیت را میبینی که به سوی تو میدود! ترس، وحشت، اضطراب نفست را بند میآورد؛ در کمتر از کسری از ثانیه تمام تصاویر و صحنههایی که دیدهای و شنیدهای از جلوی چشمانت میگذرد؛ باتوم، درد، گاز، اشک، گلوله، خون، فریاد، فریاد. در همان کسر ثانیه راههای مقابله با گاز اشکآور، راههای فرار، نشانههای شناسایی افرادی که باید از آنها گریخت، و هر آنچه این روزها از دفاع شخصی آموختهای، در ذهنت مرور میشود. باید بدوی، باید فرار کنی، برای زنده ماندن آنچه در کف داری همین دو پاست که امروز ضامن جانت شده است. همهی اینها هنوز در همان کسر ثانیه است و تو هنوز بر جا ماندهای که چه کنی، که فریادی و صدایی تو را میخواند: "نترسین، نترسین، ما همه با هم هستیم.” نفسی که حبس شده بود در سینهات، فریاد لرزانی میشود و میپیوندی به امواج خروشانی که قامتت را راست میکند و دلت را قرص. به کجا بگریزی که پناه تو جز این فریاد و این دستانی که به هم گره شده است، نیست. آرام میگیری و آرام میگیرند. گرمای شیرینی فرایت میگیرد و به یاد میآوری: " کی از گرگ بد گنده میترسه؟ کی از هیکل و هیبتش میلرزه؟ ما حالا با هم هستیم؛ همه مثل هم هستیم؛ رفیق و یار یکدل، همیشه با هم هستیم؛ نه از گرگ بد گنده میترسیم؛ نه از هیکل و هیبتش میلرزیم!"
چه احساسات نابی را این روزها تجربه میکنیم!