درد من امروز ناامیدی و یاسی نیست که سالهاست بدان خو گرفتهام؛ فریاد من از جفا و بیعدالتی نیست که جز آن ندیدهام؛ بیم من امروز از قدمهای لرزان و آوای هراسانم است در این انتخاب که هرچه خواستم از کناره بروم نگذاشتند و نمیگذارند. لحظاتی شده است این روزها که هر آنچه عمری رشتهای از توجیه و دلیل نتوانستن پنبه میشود؛ که دیگر نه میتوانی نبود همصدا و همراه را بهانه کنی و نه اینکه همهی ناتوانیها و سستیهایت را به پای رهبری ضعیف بنویسی. این روزها قبل از هر چیز، تکلیف توست که با خودت روشن میشود؛ حتی اگر هیچ کس دیگری جز تو نداند که چه تصمیمی گرفتهای. این روزها هر چه بگویی یا نگویی، هر راهی که بروی یا نروی، هر دستی که بفشاری یا پس برانی، در تاریخ ثبت خواهد شد و هیچ جای انکاری نخواهد ماند. این روزها تو مجبور به انتخابی؛ انتخابی که حتی اگر فرسنگها از این دیار هجرت کنی، با تو خواهد آمد. امروز روز فلسفه و تئوری نیست که فریادی که تو را میخواند و دستی که به یاری دراز شده است؛ فریادی است که عمری در گلو خفه کردهای و دستی است که بودنش را همیشه منکر بودهای. امروز مسئله دیگر سکون یا حرکت نیست؛ که چندی است این حرکت آغاز شده و با تو یا بدون تو ادامه خواهد یافت. مسئلهی امروز تویی که با آن همراه شوی یا نه. فردای این جنبش، با تو یا بدون تو، رقم خواهد خورد؛ عاقبت توست که با تصمیم این لحظهات رقم خواهد خورد.