این دل لاکردار چه بالا و پایین میرود. این نفسها چه کوتاه شدهاند و این بغض چه میفشارد گلو را و نمیترکد. زمان چه وزنی دارد این روزها و چه سنگین میگذرد. چسبیدهام به این دنیای مجازی و همه تن، چشم شدهام و میکاوم این صفحات را، شاید که خبری! چهار ساعت مانده به ساعت چهار سی خرداد هشتاد و هشت است و من انگار در مرکز جهان ایستادهام و این همه نگاه حیران را بر نمیتابم. من میترسم؛ برای خودم و برای همهی کسانم. من وصیتنامهام را ننوشتهام؛ کتابهایم را به کسی نبخشیدهام و با دوستانم خداحافظی نکردهام. کتاب من هنوز روی میزم باز است و یک ماه مانده تا پایان بیست و سه سال درس خواندنم را جشن بگیرم. من هنوز نمیدانم چرا تاریخ سنگین صد سال آزادیخواهی اینطور با روز و شب من گره خورده است و من چطور در میانهی این کارزار قرار گرفتم؛ و نمیدانم پدران و مادرانمان سی سال پیش چرا به خیابانها ریختند؛ و هنوز به یاد دارم که همیشه با هر خشونتی مخالف بودهام. اما میدانم من امروز ساعت چهار به خیابان میروم؛ نه برای اینکه کسی را سر جایش بنشانم؛ نه برای اینکه بگویم " بکشید ما را، ملت ما بیدارتر میشود"؛ نه حتی برای دموکراسی و آزادیخواهی؛ من امروز به خیابان میروم برای آنها که این روزها فریاد میزنند "نترسین، نترسین، ما همه با هم هستیم." من میترسم اما میروم؛ برای همهی دلاوریها و قهرمانیهایشان، برای آنها که این روزها برادر و خواهر و خویشانم شدهاند؛ و برای او که غیورانه استاده است تا بسوزد تمام. من امروز میروم تا از این ملت عقب نمانم؛ تا یار نیمهراه نباشم. من امروز میروم و بر میگردم؛ و شب که بر گردم باید بقیه درسهایم را بخوانم، درب خودکار و قلمم هنوز باز است، پنجرههای مجازیم را باز میگذارم، بی بی سی روشن است، چایی میگذارم تازه دم باشد تا برگردیم، منتظرم باشید، زود برمیگردم.