<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کلمه</title>
<link>http://klme.blogfa.com/</link>
<description>می نویسم، پس هستم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 28 Nov 2009 12:08:47 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>همینجوری</title>
<link>http://klme.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز دوباره اونجوریه که می تونم یه فنجون قهوه بخورم و وبلاگ بخونم و فک کنم هیچ کاری ندارم! البته اینبار دیگه می دونم که نباید انتظار زیادی داشته باشم و این حالت خیلی گذرا و کوتاهه و نمی شه انتظار داشت بیشتر از یه روز طول بکشه. اینجوریه دیگه. مثه گل ها که فانیند. اما این فانی بودن دوست داشتنی ترشون می کنه شاید. دیروز یکی گفت باور به مرگ نشاط آوره. چون سبب می شه قدر زندگیی که داریم رو بیشتر بدونیم. درسته ها، ولی خیلی وقتا ترس آدم زیادتر می شه. مثه اونایی که با کسی دوست نمی شن چون از جداییش می ترسن. بعضیای دیگه هم خیلی می ترسن. اما دوست می شن و امکان هر جور جداییی را انکار می کنن. همه اش با خودشون تکرار می کنن که این دوستی و دوست داشتن ابدیه. مثلا اگه طرفشون بگه من الان خیلی عاشقتم اما مممکنه دو سال دیگه دوستت نداشته باشم، به نظرشون خیلی مسخره میاد این رابطه. خلاصه به گلی که فانی باشه دل نمی دن. حالا می دونن که گلها کلن فانین، اما لازمه فک کنن که اینطور نیست تا بتونن قدم پیش بذارن. خلاصه اینا همه اش مانع از این میشه که بی دریغ گلی رو دوست داشته باشی. اما اگه بتونی با این ترست یه جورایی صادقانه کنار بیای اونوقته که می تونی مست احساس خودت بشی. مثه الان! می دونم کلی کار دارما، که از فردا دوباره صبح تا شب باید جون بکنم تا به این دور تند زندگی برسما، اما امروز رو دوست دارم نفس بکشم. آخیششش! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 12:08:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=klme&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>klme</dc:creator>
<guid>http://klme.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدو!</title>
<link>http://klme.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از وسطای جلال دیگه شوخی و خنده­مون تموم شده. نیم ساعت مونده و ترافیک به عبارتی &quot;سنگین ولی در حال حرکت&quot; است. اما معنیش اینه که هر چند دقیقه، فقط چند متر جلو می­ریم. کم کم قضیه جدی شده؛ نکنه نرسیم! به موتور سوارایی که از لابه­لای ماشینا راه خودشون رو باز می­کنن نگاه می­کنم. یه آقایی پشت متور سواره، کت شلواری، که کتشو خیلی مرتب تا کرده گذاشته رو پاش، قیافه­ش مضطربه، لبشو می­گزه. یه دفعه می­بینم بله! تو دستش کاغذ ورود به جلسه امتحان جی-آر-ای رو مشت کرده! خنده­ام می­گیره به وضعیتش، به وضعیتمون! به امیرآباد که می­رسیم دیگه دسته دسته آدما رو می­بینی که با کاغذهای سفید لوله شده، دارن پیاده می­رن به طرف بالا. یه کم جلوتر گروه گروه دارن می­دوند! اوضاع مضحکیه! از ماشین می­پریم پایین و ما هم پا به پا می­دویم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز چهارهزار نفر در تهران امتحان جی-آر-ای دادن! این امتحان فقط واسه دانشگاه­های امریکاست، اونهم نه همه­ی رشته­ها. هرسال دوبار در تهران و بعضی شهرهای دیگه برگزار می­شه. سفارت انگلیس فقط در سه ماه گذشته هشتصد ویزای دانشجویی به ایرانی­ها داده! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حس عجیبی از این کوچ اجباری دارم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 20:23:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=klme&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>klme</dc:creator>
<guid>http://klme.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://klme.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آمدم بنویسم بلاخره تمام شد! امروز، هیجدهم شهریور ماه 1388، ساعت پنج عصر، درست همانطور که همیشه در خیال می­دیدم، خیلی خیلی آرام و بدون هیچ عجله­ای، همچین نرم نرمک نشستم و آن فنجان قهوه­ای که سالها انتظارش را می­کشیدم، جرعه جرعه مزه مزه کردم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در این لحظه از تاریخ که به طرز غریبی انگار زندگی من به اعتدال بهاری رسیده، آن آرامش رویایی که مدتها بود به نظر غیر ممکن می­رسید، آمد و با من ماند. آمدم بنویسم از این لحظاتی که دیگر باور نداشتم که بشود، که روزی، ساعتی، برسد که من هیچ کار بر زمین مانده­ای نداشته باشم؛ که بنشینم و آرام آرام یک فنجان قهوه بخورم، به دور و برم نگاه کنم و مطلقا آزاد باشم که بروم کتابی بخوانم، یا فیلمی تماشا کنم، یا که اصلن هیچ کاری نکنم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آمدم بنویسم از این سبکی، از این حس عجیبی که هی یادت می­رود بیداری و هی باورت نمی­شود که همه­ی آن چیزی که رویایت بود، واقعا رویایت بود، همین­جاست و آنقدر رویاست که مطمئنی دیر یا زود بیدار می­شوی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آمدم بنویسم از این روزها که چطور هر لحظه لحظه­ی هر روز و هر شبم را نگاه می­دارم، حس می­کنم و خود را رها می­کنم در این درک هستی. آمدم از همه­ی اینها بنویسم و خیلی چیزهای دیگر. اما خواندن یک ماه &quot;ایران بان&quot; کافی بود تا از تمام آن حس رویایی ته مزه تلخی بماند از اشک و درد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شروع دوباره خوبی نبود بعد از آن همه انتظار. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 22:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=klme&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>klme</dc:creator>
<guid>http://klme.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کز کرده بودم و دزدکی ....</title>
<link>http://klme.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم؛ در روزی دلگیر و سرد در زمستان 1975. آن لحظه خوب یادم هست که پشت دیواری سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچه کنار مسیل یخ بسته نگاه می­کردم. از آن روز زمان زیادی می­گذرد، اما حالا متوجه شده­ام اینکه می­گویند گذشته فراموش می­شود، چندان درست نیست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز می­کند. حالا که به گذشته برمی­گردم می­بینم بیست وشش سال آزگار است که دارم دزدکی به آن کوچه متروک نگاه می­کنم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بادبادکباز، خالد حسینی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تقدیم به همه­ی آنان که این روزها دزدکی به خیابان­های خونین شهرمان نگاه می­کنند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 11:51:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=klme&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>klme</dc:creator>
<guid>http://klme.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینجا تهران است.</title>
<link>http://klme.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینجا تهران است؛ آن­که حکم قتل بی محاکمه­ی تو را دارد، هر کریه چهره­ی بی نام و نشانی است که باتوم به دست کنار خیابان­های شهرت ایستاده است. اینجا تهران است. صدای تیر می­آید. نیروی گارد ویژه، نیروی سپاه، نیروی بسیج، و نیروی لباس شخصی شهر تو را تصرف کرده است. اینجا تهران است. بوی گاز اشک آور می­آید. ایستادن ممنوع شده است. حرف زدن، تماشا کردن، عکس گرفتن ممنوع شده است. لباس سیاه ممنوع شده است. سبز ممنوع شده است. عزاداری ممنوع شده است. اینجا تهران است. سر کوچه را نگاه کن چماقی نباشد. درب خانه را سه قفله کن. پرده­ها را بکش. می­خواهم شمعی روشن کنم. می­خواهم گریه کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 16:05:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=klme&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>klme</dc:creator>
<guid>http://klme.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یکی به آمارتان اضافه کنید!</title>
<link>http://klme.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برادرم عزادار است. نامش نمی­دانم یاسر بود یا آرش. دوستش را می­گویم که دیروز جلوی درب خانه­شان گلوله خورده است و مادرش که برای نجات او رفته است نیز با گلوله کشته شده است. یکی به آمارتان اضافه کنید و یادتان باشد فردا بیانیه­ی دیگری بدهید! راستی تا یادم نرفته است، خبر خوشی دارم. شنیده­ام خدا هم بیانیه داده است! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 21:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=klme&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>klme</dc:creator>
<guid>http://klme.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگران نباش، جهان نظاره کرد!</title>
<link>http://klme.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز بر فرق سرت که ­کوبیدند، جهان نظاره کرد؛ آن گلوله­ها که در جانت نشست، محکوم کرد؛ تجاوز به حریم امن خانه­ات، و گریه و فغان فرزندت جهانیان را سوگوار کرد. بیانیه­ها سر دادند اهالی دور و نزدیک، برایت شمع روشن کردند، و سوگند خوردند فراموشت نخواهند کرد. دیگر چه می­خواهی؟ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 16:59:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=klme&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>klme</dc:creator>
<guid>http://klme.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کتابهای من هنوز باز است...</title>
<link>http://klme.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این دل لاکردار چه بالا و پایین می­رود. این نفس­ها چه کوتاه شده­اند و این بغض چه می­فشارد گلو را و نمی­ترکد. زمان چه وزنی دارد این روزها و چه سنگین می­گذرد. چسبیده­ام به این دنیای مجازی و همه تن، چشم شده­ام و می­کاوم این صفحات را، شاید که خبری! چهار ساعت مانده به ساعت چهار سی خرداد هشتاد و هشت است و من انگار در مرکز جهان ایستاده­ام و این همه نگاه حیران را بر نمی­تابم. من می­ترسم؛ برای خودم و برای همه­ی کسانم. من وصیت­نامه­ام را ننوشته­ام؛ کتاب­هایم را به کسی نبخشیده­ام و با دوستانم خداحافظی نکرده­ام. کتاب من هنوز روی میزم باز است و یک ماه مانده تا پایان بیست و سه سال درس خواندنم را جشن بگیرم. من هنوز نمی­دانم چرا تاریخ سنگین صد سال آزادی­خواهی اینطور با روز و شب من گره خورده است و من چطور در میانه­ی این کارزار قرار گرفتم؛ و نمی­دانم پدران و مادرانمان سی سال پیش چرا به خیابان­ها ریختند؛ و هنوز به یاد دارم که همیشه با هر خشونتی مخالف بوده­ام. اما می­دانم من امروز ساعت چهار به خیابان می­روم؛ نه برای اینکه کسی را سر جایش بنشانم؛ نه برای اینکه بگویم &quot; بکشید ما را، ملت ما بیدارتر می­شود&quot;؛ نه حتی برای دموکراسی و آزادی­خواهی؛ من امروز به خیابان می­روم برای آن­ها که این روزها فریاد می­زنند &quot;نترسین، نترسین، ما همه با هم هستیم.&quot; من می­ترسم اما می­روم؛ برای همه­ی دلاوری­ها و قهرمانی­هایشان، برای آن­ها که این روزها برادر و خواهر و خویشانم شده­اند؛ و برای او که غیورانه استاده است تا بسوزد تمام. من امروز می­روم تا از این ملت عقب نمانم؛ تا یار نیمه­راه نباشم. من امروز می­روم و بر می­گردم؛ و شب که بر گردم باید بقیه در­س­هایم را بخوانم، درب خودکار و قلمم هنوز باز است، پنجره­های مجازیم را باز می­گذارم، بی بی سی روشن است، چایی می­گذارم تازه دم باشد تا برگردیم، منتظرم باشید، زود برمی­گردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Jun 2009 09:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=klme&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>klme</dc:creator>
<guid>http://klme.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها تو مجبور به انتخابی!</title>
<link>http://klme.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درد من امروز ناامیدی و یاسی نیست که سال­هاست بدان خو گرفته­ام؛ فریاد من از جفا و بی­عدالتی نیست که جز آن ندیده­ام؛ بیم من امروز از قدم­های لرزان و آوای هراسانم است در این انتخاب که هرچه خواستم از کناره بروم نگذاشتند و نمی­گذارند. لحظاتی شده است این روزها که هر آن­چه عمری رشته­ای از توجیه و دلیل نتوانستن پنبه می­شود؛ که دیگر نه می­توانی نبود هم­صدا و هم­راه را بهانه کنی و نه این­که همه­ی ناتوانی­ها و سستی­هایت را به پای رهبری ضعیف بنویسی. این روزها قبل از هر چیز، تکلیف توست که با خودت روشن می­شود؛ حتی اگر هیچ کس دیگری جز تو نداند که چه تصمیمی گرفته­ای. این روزها هر چه بگویی یا نگویی، هر راهی که بروی یا نروی، هر دستی که بفشاری یا پس برانی، در تاریخ ثبت خواهد شد و هیچ جای انکاری نخواهد ماند. این روزها تو مجبور به انتخابی؛ انتخابی که حتی اگر فرسنگ­ها از این دیار هجرت کنی، با تو خواهد آمد. امروز روز فلسفه و تئوری نیست که فریادی که تو را می­خواند و دستی که به یاری دراز شده است؛ فریادی است که عمری در گلو خفه کرده­ای و دستی است که بودنش را همیشه منکر بوده­ای. امروز مسئله دیگر سکون یا حرکت نیست؛ که چندی است این حرکت آغاز شده و با تو یا بدون تو ادامه خواهد یافت. مسئله­ی امروز تویی که با آن همراه شوی یا نه. فردای این جنبش، با تو یا بدون تو، رقم خواهد خورد؛ عاقبت توست که با تصمیم این لحظه­ات رقم خواهد خورد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Jun 2009 15:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=klme&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>klme</dc:creator>
<guid>http://klme.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نفسی که حبس شده بود در سینه ام</title>
<link>http://klme.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;فرار کنین! فرار کنین!&quot; دلت هری می­ریزد پایین، بر می­گردی و جمعیت را می­بینی که به سوی تو می­دود! ترس، وحشت، اضطراب نفست را بند می­آورد؛ در کمتر از کسری از ثانیه تمام تصاویر و صحنه­هایی که دیده­ای و شنیده­ای از جلوی چشمانت می­گذرد؛ باتوم، درد، گاز، اشک، گلوله، خون، فریاد، فریاد. در همان کسر ثانیه راه­های مقابله با گاز اشک­آور، راه­های فرار، نشانه­های شناسایی افرادی که باید از آنها گریخت، و هر آن­چه این روزها از دفاع شخصی آموخته­ای، در ذهنت مرور می­شود. باید بدوی، باید فرار کنی، برای زنده ماندن آن­چه در کف داری همین دو پاست که امروز ضامن جانت شده است. همه­ی این­ها هنوز در همان کسر ثانیه است و تو هنوز بر جا مانده­ای که چه کنی، که فریادی و صدایی تو را می­خواند: &quot;نترسین، نترسین، ما همه با هم هستیم.” نفسی که حبس شده بود در سینه­ات، فریاد لرزانی می­شود و می­پیوندی به امواج خروشانی که قامتت را راست می­کند و دلت را قرص. به کجا بگریزی که پناه تو جز این فریاد و این دستانی که به هم گره شده است، نیست. آرام می­گیری و آرام می­گیرند. گرمای شیرینی فرایت می­گیرد و به یاد می­آوری: &quot; کی از گرگ بد گنده می­ترسه؟ کی از هیکل و هیبتش می­لرزه؟ ما حالا با هم هستیم؛ همه مثل هم هستیم؛ رفیق و یار یک­­­دل، همیشه با هم هستیم؛ نه از گرگ بد گنده می­ترسیم؛ نه از هیکل و هیبتش می­لرزیم!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه احساسات نابی را این روزها تجربه می­کنیم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Jun 2009 17:52:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=klme&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>klme</dc:creator>
<guid>http://klme.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
